Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Friday, January 30
ديشب با پدر يکی از دوستان خوبم که تازه از سراب به آمريکا آمده است صحبت می کردم. دل پرخونی داشت از ماجراهايی که بر سر سراب ما رفته است. حدود يک سال پيش يکی از شخصيت های داستان ميريونس که نام واقعی اش تقی ستاری است به دست يکی از همسايگانش کشته می شود. تقی ستاری که حدود هفتاد ساله بود و متمول و دوست پدر من، و پسرش نيز زمانی همکلاس من بود، قرار بود به سفر برود. قاتل بخت برگشته اش که پدر پنج دختر بود با وضع مالی اش بسيار بد، از فرصت استفاده کرده و می رود تا از خانهء ستاری اشيايی را بدزدد. اما صاحبخانه ناگهان سفرش را لغو کرده و به خانه اش باز می گردد و در آنجا با "دزد" مواجه می شود. دزد که چنين می بيند و آبرويش را در خطر، با ضربه ای به سر صاحب خانه او را می کشد. بدون اين که از اول قصد کشتن او را داشته باشد. آخر با هم دوست هم بودند. خانواده ی قاتل را هم می شناسم و يکی از آنان زمانی همکلاس من بود. خانواده ی بدی هم نبودند. نامش "دلخونی" بود. من برای مرگ تقی ستاری، که یک بار هم در سفری به تهران همسفر و همصندلی بوديم، بسيار متاسف شدم. اما خبرهای ناگوار به اينجا ختم نشد. ماشين قضاوت جمهوری اسلامی خيلی زود به کار افتاد و قاتل را به اعدام و ديه محکوم کرد. شماری از مردان نيک سراب دورهم جمع شدند و پولی جمع کردند تا به خانواده ی مقتول بدهند. اما خانواده ی تقی ستاری نپذيرفتند و چند هفته پيش قاتل را در سراب به دار آويختند. يکی از دختران نوجوان قاتل خودش را در مقابل زندان بازداشتگاه پدرش به رودخانه انداخت تا خودکشی کند. اما خوشبختانه به خير گذشت. حالا خانواده ای با پنچ دختر نوجوان و يک مادر بخت برگشته در سراب است با سرنوشتی نامعلوم. شايد هم محتوم! پسران تقی ستاری در تهران نفسی به راحتی می کشند که حکم قصاص در باره ی قاتل پدرشان اجرا شد. و من در اين گوشه ی سانفرانسيسکو نگران سرنوشت آن 5 دختر و مادرشان هستم. حکم اعدام بايد لغو شود. حکم اعدام بايد لغو شد! بنابراین امشب حالم خيلی خوب نيست! دو قربانی زير خاک اند و شش قربانی در اجتماع سرشار از سرخوردگی و ياس و نا اميدی.... در سراب من! 1:46 AM
Wednesday, January 28
12- داستان ميريونس سرابي
مادرم هميشه مي گفت که: " آلله هئچ کسي يوخاري دان آشاغي يا يئنديرمه سين!" (خداوند هيچ کس را از بالا به پايين نياورد!) ما زماني از اشراف بوديم. خانه اي بزرگ و اشرافي داشتيم با حوضي بيضوي و تلمبه اي که آب زلال را از ته چاه مي آورد و به حوض مي ريخت. حوض ما بزرگ بود و ما مي توانستيم در تابستانها در آن آب تني کنيم و زمستان ها البته خالي اش مي کرديم و رويش تخته کوب مي کرديم که در سرماي استخوان سوز سراب يخ نزند. دو پلکان مارپيچ از وسط حياط ما را به اتاق هاي تو در تو و تنبي هاي بزرگ مي برد و وسط اين دو پلکان دري بود آبي رنگ که به دنياي اسرارآميز زيرزمين خانه باز مي شد. زير زميني که پر از کوزه ها و برني هاي ترشي و مربا و خيارشور و سرکه و شراب بود. بچه که بوديم از زير زمين سخت وحشت داشتيم و گمان مي کرديم جاي از ما بهتران است. "افروز خالا" داستان هاي شگفت انگيز از زير زمين تعريف مي کرد و مادر من که هنوز دختر جواني بود وحشت برش مي داشت. اما من عاشق داستان هاي افروز خالا بودم که له له ام بود. من پسر شيري اش به حساب مي آمدم و گويا در ايام شيرخوارگي شيرش را خورده بودم. پسري داشت قدير نام، همسن و سال من که با هم همبازي بوديم. افروزخالا عاشق داستان هاي ترسناک زير زمين بود که گاه دور از چشم مادرم برايم تعريف مي کرد. داستان جن هاي سم داري که شب ها در زير زمين شراب مي نوشند و مست مي کنند. مي گفت حتي ارکستري هم با خود مي آورند و مي زنند و مي کوبند و مي رقصند. قسم مي خورد که بارها با چشمان خودش "آنان" را ديده ولي جرات نکرده صحبت کند. "آخر به زبان آدميزاد که صحبت نمي کردند!" مادرم سخت مخالف قصه گويي افروز خالا بود و اگر مي شنيد که قصه هاي ترسناک برايم تعريف مي کند سرزنشش مي کرد. اما افروز خالا که اشتياق مرا مي ديد همواره فرصت را غنيمت دانسته و شمه اي از ماجراهاي زير زمين را برايم تعريف مي کرد. حتي قصه هاي ملک محمد و ملک طاووس را و ديوان و پريان را هم به نوعي با زير زمين مربوط مي کرد. آن زير زمين سال هاي سال در ذهن من نماد ترس و هراس و هيجان بود. هم از آن مي ترسيدم و هم به سويش کشش داشتم. بعدها که دنياي رمان هاي پليسي و ترسناک ميکي اسپلين و کاريل چسمان و اميرعشيري را کشف کردم احساسي شبيه آن ايام پيدا مي کردم و به نوعي دوران کودکي ام را دوباره کشف مي کردم. با اين همه آن دوران خيلي پايدار نماند و آتش سوزي بزرگ بازار سراب دار و ندارمان را در شعله هاي آتش به خاکستر بدل کرد. پدر و عمويم مجبور شدند خانه ي پدري و اجدادي را بفروشند و ما نقل مکان کرديم به خانه اي معمولي قديمي با يک دالان و يک بالا خانه و سه اتاق متوسط. درد پاي مادرم نيز شايد از همان زمان شروع شد. مادر هرگز نتوانست آن خانه ي بزرگ اشرافي را فراموش کند. خانه ي جديدمان نم داشت و اتاق هاي رو به مشرقش هرگز گرم نمي شد. در زمستان هاي سرد و طولاني سراب حتي کرسي و بخاري هيزمي نيز نمي توانست سرماي نشت کرده کرده اش از در و ديوار و پنجره بزدايد و زمستان ها ماه ها شيشه هاي پنجره يخ مي بست و من نقش و نگارهاي جنگل و پرنده و درخت و حيوان را در آن ها کشف مي کردم. آن فرش هاي ماهي و بته جقه اي ريزباف سراب و تبريز هم به کناره هاي معمولي و زمخت تبديل شدند و من يک عالمه باغ و پرنده را از دست دادم. عمو مهدي که در زندان بود، پدر براي ديدنش به شهرهاي غريب و دور مي رفت. گاه خبرش از زندان قصر می آمد و گاه از قزل قلعه و مدتي هم به برازجان تبعيد شد. عموی ديگرم که با ما خیلی اخت نبود و در خانه ی اجدادی هم با ما زندگی نمی کرد، رفت به ميانه و در جاده ي تبريز تهران پمپ بنزين باز کرد و کار و بارش خوب گرفت. و پدر با شراکت يکي از دوستانش مغازه ي ديگري در ميدان اصلي شهر باز کرد که ديگر آن برو بياي سابق را نداشت. تجارتخانه بزرگ نبود. مغازه اي بود دو دهنه که فرش و خامه و رنگ مي فروخت. از ايام سابق فقط ميرزاي پير ما باقي مانده بود که مانند سابق حساب و کتاب مغازه در دستش بود.
اين هم تصويری از کسانی که بر ملت ما حکومت می کنند" 1:15 AM
سخنان محسن کديور: ... وي با بيان اين كه «ما يك مرجع احراز صلاحيت براي كانديداها داريم و آن مرجع افكار عمومي و رأي مردم است» گفت: مردم تعيين ميكنند كه چه كساني تأييد يا رد صلاحيت شوند و ميزان رأي مردم است، ميزان رأي شش نفر يا دوازده نفر فقيه و حقوقدان نيست. آنها سعي ميكنند كه حكومت اسلامي را جايگزين جمهوري اسلامي كنند. وي گفت: هيچ دليلي براي شركت در انتخابات نميبينيم و قاطعانه ميگويم بنده در انتخابات شركت نميكنم و رأي نميدهم. (به نقل از ايران امروز)
... چه روياهای دور و درازی!!! امروز دوستی ساکن ژاپن که در همين سايت با هم آشنا شده بوديم، به سانفرانسيسکو آمد و چند ساعتی را با هم بوديم. از اوضاع و احوال جهان پيرامونی سخن رانديم و درد دل ها کرديم. به گمان من انقلاب با تمام آثار ويرانگرش يک انقلاب فکری هم برای ما به ارمغان آورد که آن هم ره کشيدن ايرانيان بود به اقصی نقاط جهان. ايران آينده ايرانی خواهد بود با مردمی سفر کرده و جهان ديده و زبان دان و فرهنگ شناس. البته بهايي که نسل من و نسل جوان تر داده و می دهد شاید بسیار سنگین به نظر برسد، ولی دستاوردهای آن نیز غنيمت گرانبهايی خواهد بود. برای من ایران آینده ایرانی خواهد بود که شهروندانش اغلب در کشورهای گوناگون بوده اند و به زبان های گوناگون سخن می گویند و فرهنگ مدارا را آموخته اند. مذهبی اش به لامذهبش احترام خواهد گذاشت و لامذهبش مذهبی ها را محترم خواهد شمرد. اصلا مذهب و گرايش های دينی در حوزه ی خصوصی شهروندان قرار خواهد گرفت. موسی به دین خود خواهد بود و عيسی به دين خود. البته پيروان محمد هم همچنين. دیگر کسی از اینکه بهایی است یا یهودی باکی نخواهد شد. حقوق بی دینان و دینداران هم مساوی خواهد بود. (همه ی اين ها از اصول اوليه حقوق بشر است!) ... چه روياهای دور و درازی!!! 11:43 PM
Sunday, January 25
کجای جهان ايستاده ايم؟ امروز دومين "مريخ نورد" بر روی کره ی مريخ نشست و شروع کرد به ارسال معلومات و اطلاعات از آن کره. اين دستگاه قرار است حفاری کند و نشانه ها و علايمی به زمین ما بفرستد که ما بدانيم آيا در مريخ آب هست يا زمانی بوده! برخی از برجسته ترين دانشمندان ناسا ايرانی اند و در فرستادن ماهواه ها به کرات ديگر فعال بوده اند. حتی يک بانوی ايرانی نيز در ناسا هست که امکان دارد روزی برنده ی جايزه ی نوبل هم بشود. ... اما در کنار اين اخبار امروز خبر رسيد که دانشمندان اتمی پاکستان و پدر بمب اتمی اسلامی آن کشور که با القاعده و بن لادن هم ارتباط نزدیکی دارد، به جمهوری اسلامی هم یاری داده اند که بمب اتمی بسازد. نمی دانم آقايان اين بمب را می خواستند چکار کنند! فحشا و مواد مخدر که در کشور بيداد می کنند .... جوانان که بيکاراند .... کسی به آينده اميد ندارد ... نمايندگان که در مجلس تحصن کرده اند و .... حال گيرم به بمب اتمی هم مسلح شديد. چه گلی بر سر مردم خواهيد زد؟ ... وای که چقدر گاهی دلم می گيرد! 12:51 AM
Friday, January 23
چرا تحصن اين بار نگرفت؟ تحصن نمایندگان مجلس در ایران می توانست در صدر اخبار جهان قرار گیرد. اما نگرفت! می توانست موضوع بحث تمام ایرانیان درون و برون بشود. نشد. صد سال پیش که نمایندگان مجلس بدون تلویزیون و رسانه های دیگر و اینترنت در مجلس ایران تحص می کردند، اخبار آن تحصن در صدر اخبار دنیا قرار می گرفت. چرا؟
چون در آن هنگام نمایندگان مجلس نمایندگان واقعی مردم بودند و از صافی شورای نگهبان_ به هر تقدیر_ نگذشته بودند!
مطلب از این قرار است که مردم هنوز که هنوز است این نمایندگان محترم اصلاح طلب را "خودی" نمی دانند. هر چند که حتی به اینان رای هم داده اند. یک بار نوشتم. این نمایندگان هم متاسفانه در چنبر ریاکارانه ی رژیم و نظام اسیراند. مرتب نماز "دشمن شکن" می خوانند، ریش نمی تراشند، روی زمین می نشینند و .... به هنگامی که از خود دفاع می کنند می گویند ما التزام به اسلام داریم و پیرو آیت الله خمینی هستیم و ... سرانجام ... یعنی که "خودی" هستیم!
و درست چشم اسفندیار ایشان هم همین است: نه مردم به ایشان ایمان دارند و نه شورای نگهبان آنان را خودی می شمارد. بنابراین این تحصن آزمون بزرگی برای اینان است. یعنی باید سرانجام روراست باشند. و گرنه مردم گمان خواهند کرد که این هم "یک بازی" دیگر هست برای داغ کردن انتخابات.
از سوی دیگر، محافظه کاران به درستی می دانند که چکار کنند. آقای خامنه ای با فرستادن حسن روحانی به اروپا به عنوان نماینده ويژه خود و نیز امضای قرارد منع سلاح های اتمی توسط وی در حقیقت دولت آقای خاتمی را دور زد و به اروپاییان هم پیام رسانید که این ماییم که تصمیم می گیریم و تصمیم مان را عملی می کنیم. نه اصلاح طلبان که همواره صحبت می کنند و سخن "می گویند" و "عمل نمی کنند" و یا نمی توانند عمل کنند.
به نظر می رسد که محافظه کاران بازی معمر قذافی را در ایران تکرار خواهند کرد. از سویی کرنش به آمریکا وغرب و از سوی دیگر نشان دادن قدرت و دهن کجی به مردم در داخل. شاید تمام یا بخشی از لوایح رده شده ی اصلاح طلبان را هم تصویب بکنند و حتی اندک آزادی ای هم به مطبوعاب و رسانه های دیگر بدهند.
برای اینان مهم نیست که با پانزده در صد آراء اکثریت را به دست می آوردند یا با پنجاه درصد. آنان قلق غرب دست شان هست. غربی که از اصلاح طلبان خسته شده و می خواند با قدرت مداران واقعی وارد مذاکرده و گفت و گو بشود. پشم آقای خاتمی هم ریخته و آردش هم بیخته شده است. شاید بزرگ ترین قربانی این بحران هم همو باشد. مردی که با بالاترین آراء مردم انتخاب شد و آخر سر به مغاک تاریخ سرنگون گردید!
با این همه فروریزی قدرت محافظه کاران هم از همان نقطه ی اوج خود آغاز خواهد شد. به هنگامی که مردم را دور می زنند و به هیچ می انگارند!
-11- من همان میر یونس هستم. یا همان یونوس. گوی گوز یونوس. (یونس چشم آبی) پسر ارشد حاجی میر محبوب. نیمیم در سراب و نیمیم در سراب های ديگر جهان. پدر بزرگ من حاج محتشم قاضی روزگاری نصف روستاه های سراب را صاحب بود. از "بيجند" تا "دوزدوزان". محتشم بود. با لشکری از خدمتکاران و رعایا. زنان و کلفت ها و نوکرها. آشپز و تیمارگران اسب و چوپانان. در هر بخشی از سراب خانه ای اعیانی داشت. پدرش قاضی القضات بود و حکم می راند. و جد و آبادش تا صفویه می رسید. اما همو در دوران حکومت فرقه ی دموکرات به سرکردگی پیشه وردی و غلام یحیحی زودتر از همه تمام زمین هایش را به رعایا بخشید و خودش رفت تبریز و خانه ی بزرگی خرید و با منقل و وافور و دیوان حافظ و شمس اش معتکف شد. بخشی از خانواده اش را نیز در سراب گذاشت. پدر من هنوز جوان بود و ازداوج نکرده بود. عموی من "سید مهدی" رسما به فرقه پیوسته بود و پدر بزرگم را در بخشش زمین هایش به رعایا یاری می کرد. عموی دیگرم سید یوسف با شهریار و صبا همدم بود و خانه ی بزرگ اربابی ما در سراب گاه میزبان آنان می شد. عیسی خان هم بود. تار عیسی خان، ویلن صبا و آواز اقبال السلطنه همه و همه در خانه ی پدری من طنین می انداخت. پدر من تازه بیست سال اش شده بود. سید یوسف از زیبا ترین مردان روزگار بود. می گفتند تمام زنان و مردان سراب عاشق عمو یوسف بودند. من هنوز تصویرش را در اتاقم دارم. مردی با موهای مجعد و چشمانی به غایت نافذ و زیبا سیما. شبیه هیچکس نبود اما کلارک گیبل و مونتگمری کلیف شاید اندک شباهتی به او داشتند. داستان عمو یوسف را بعدها خواهم نوشت. نوشتن دارد! دولت فرقه که فرو ریخت ما ماندیم و خانواده ای از اینجا رانده و از آنجا مانده. پدر بزرگ من کلفت تر از این ها بود که آسیبی بهش برسد. اما سید مهدی مان روانه ی زندان شد و حبس ابد گرفت. یکی از دایی های من به باکو فرار کرد و پدر من مغازه ی فرش فروشی باز کرد و با مادرم فاطمه خانوم ازدواج کرد. پدر بزرگ مادری من هم از اعضای فرقه بود و مدتی را با عمو سید مهدی با هم در زندان بودند. من که به دنیا آمدم فارغ از جهان عمو مهدی و سید یوسف و پدر بزرگ در دامن مادری مهربان با چند خدمه و نوکر و کلفت بزرگ شدم. پدرم بزرگ ترین تاجر فرش سراب بود و قالی های طرح "ماهی" سراب را به تهران و تبریز صادر می کرد و آن قالی ها که شهرت جهانی پیدا کرده بودند، به آلمان و آمریکا صادر می شدند. چهار پنج ساله بودم که گاه میرزای پدرم من را سوار ترک دوچرخه اش می کرد و به تجارت خانه ی پدرم در تیمچه ی قدیمی سراب می برد. تیمچه دروازه ی بزرگی داشت که شب ها با درهای بزرگ چوبی اش قفل می شد. مهم ترین خانواده های سراب در همان تیمچه تجارتخانه داشتند. خانواده ی ابتهاج، خانواده ی طارانلی، الیاسی ها، قضایی ها و ... تابستان ها گاه پدر بزرگ سری به ما می زد و خانه ی ما ناگهان مرکز دنیا می شد. تنبی بزرگ ما در اختیار پدر بزرگ قرار می گرفت که گوشه ای از آن محل مخده و بساط منقفل پدر بزرگ می شد. رعایای سابق پدر بزرگ با انواع و اقسام هدایا می آمدند و به حضور می رسیدند. با خود مرغ و خروس و بره و گوسفند و عسل و روغن و کره و میوه می آوردند. پدر بزرگ سعی می کرد که به آنان بگوید که دیگر پشمش ریخته آردش بیخته و حکمش قابل اجرا نیست. اما رعایا نمی پذیرفتند. یکی نمی خواست پسرش به سربازی برود و آن دیگری می خواست بذر بگیرد و دیگری می خواست که دختر فلانی را به عقد پسرش در بیاورد. پدر بزرگ که به سراب می آمد نان ما تو روغن بود. بهترین میوه ها را می خوردیم و هر روز گوسفندی قربانی می شد و دل و جگرش نصیب ما بچه ها می شد. من از گوشت و دل و روده دلم به هم می خورد ولی میوه ها را با ولع تمام می خوردم. کلاس دوم دبستان بودم که یک شب ناگهان آتش سوزی بزرگ سراب رخ داد. بازار و تیمچه ی قدیمی شهر طعمه ی آتش شد. مردم الله الله می گفتند و با سطل از تلمبه های دستی آب پر می کردند و به جنگ شعله های مهیب آتش می رفتند. پدرم در گوشه ای ایستاده بود و به شعله های آتش نگاه می کرد. انگار مسخ شده بود. من گاه سطلی پر آب می کردم و تا نزدیکی های آتش می رفتم و از گرمای آتش فرار می کردم. شعله ها مانند نفس اژدها پخش می شدند و جلو می آمدند. آن ایام در سراب ماشین آتش نشانی نبود. قرار بود که از تبریز ماشین بیاید. فردای آن روز که تمام بازار شهر سوخته و خاکستر شده بود دو دستگاه ماشین آتش نشانی وارد شهر شدند و روی خاکسترهای سوخته اندکی آب پاشیدند که بوی سوختگی را چند برابر کردند. تمام شهر بوی سوختگی می داد. مردم به عزا نشسته بودند و پدر من هنوز گیج و منگ بود. ما تباه شده بودیم. روز بعد دیگر در خانه عزا بود. نوکرها و کلفت ها یکی یکی می آمدند و گریه کنان وسایل شان جمع می کردند و می رفتند. حالا ما بودیم و خانه ای بزرگ و درندشت با تنبی ها و پنجدری ها و دهلیزها و زیر زمین های پر از ترشی و مربا و شراب. *** پس از چند ماه پدرم با شوهر عمه ام مغازه ی کوچکی در چهار راه مرکزی شهر مغازه ای باز کردند که تمام فرش های خانه ی ما سرمایه شان بود. خانه ی بزرگ مان هم فروخته شد و ما رفتیم به خانه ای بسیار کوچک تر که نه حوض داشت نه باغچه. حیاطی داشت کوچک و خرابه. مادرم مریض شد و غم از دست دادن خانه ی بزرگ را نتابید. پدرم به سیگار روی آورد و روزی دو بسته سیگار می کشید. من و برادرانم لباس های کازرونی می پوشیدیم و همرنگ سایر بچه ها شده بودیم. دیگر از معلم خصوصی خط و موسیقی و حساب خبری نبود. عمو مهدی در زندان قزل حصار کرج بود و عمو یوسف الکلی شده بود. پدر بزرگ هم یک سال پس آتش سوزی سکته کرد و مرد. 12:55 AM
Wednesday, January 21
يادم هست زماني که قدم در راه بي فرجام گذاشتيم و خودمان را آلوده ي سياست کرديم، يکي از دوستان هميشه اين شعر را براي مان مي خواند که: : به دريا مرو گفتمت زينهار... اگر مي روي تن به توفان سپار! حالا حکايت ماست! من اين رمان را هنگامي شروع کردم که همخانه ي من دچار "نسيان" شد و برگشت به گذشته هاي دور و درازش. اغلب از ماجراهاي دوران کودکي و جنگ جهاني دوم سخن مي گفت. از کساني صحبت مي کرد که من نمي شناختمشان. آنگاه اين فکر در من به وجود آمد که من هم سفري به گذشته ها بکنم. در اين سفر برخي از شخصيت هاي زندگي ام دوباره جان گرفتند و در خواب و بيداري به سراغم آمدند. بعد شروع کردم به يادداشت کردن. و همه ي اينها در زماني اتفاق افتاد که داشتم زندگي نامه ي گابريل گارسيا مارکز را مي خواندم و روي زندگي نامه ي بهروز وثوقي کار مي کردم. ديدم ملاط يک داستان بلند را دارم. داستان بچه شهرستاني اي که روزگاري خودش را آلوده ي سياست مي کند و اندک اندک دنيا را کشف مي کند. البته بايد "آلوده" را در معناي ترکي اش توضيح بدهم: آلوده يعني عاشق. شايد حافظ و ديگران هم آلوده را در اين معنا به کار برده اند. نمي دانم. اما ما در زبان ترکي آلوده را بيشتر در همين معنا به کار مي بريم. بنابراين اگر مي گويم آلوده ي سياست شدم گوشه ي چشمي به همين معني دارم! *** ديروز دوست همخانه ام را دوباره به بيمارستان بردم و حالا در خانه تنها هستم و لذت تنها بودن را مي چشم! کسي نيست که مرتضي، مرتضي بگويد و من مي توانم به آواز دشتي محمودي خوانساري گوش کنم. ويلن ياحقي غوغا مي کند و گاه زخمه هاي تار فرهنگ شريف هم. ديروز پس از هشت ساعت که دوستم در بخش اورژانس بود، سرانجام او را پذيرفتند و در اتاق کوچکي بستري اش کردند. (در اورژانس هاي اين شهر کساني که مرگ تهديدشان نمي کند در گوشه اي "پارک" مي کنند و آن شخص بايد ساعت ها و ساعت ها در انتظار بماند!) در تمام اين مدت من همراهش بودم. گاهي مي رفتم بيرون و سيگاري آتش مي زدم و جرعه اي جاني واکر چاپ سياه که براي روز مبادا در صندون عقب ماشين داشتم، بالا مي انداختم. کتاب جستجوي زمان هاي از دست رفته ي مارسل پروست را هم همراه داشتم که گاهي صفحه اي از آن را بازخواني مي کردم. در اتاق کوچک بيمارستان، ساعت ده که تمام بيماران خواب بودند همخانه ام ناگهان دستم را در دستانش گرفت و با لحن التماس آميزي از من خواست که تنهايش نگذارم. مي گفت: "اين راه خيلي مشکل است. تنهايم نگذار! با من بيا! من نمي توانم به تنهايي بروم.." فکر کردم که سرانجام شايد آن "لحظه" فرا رسيده است. ياد شعري از اخوان افتادم: با آن که شب شهر را دير گاهيست ... و باز شعري از صادق چوبک را زمزمه کردم که خطاب به مرگ مي گفت: " اي پلشت!" (من مجموعه اي از اشعار صادق چوبک را دارم که در ماه هاي آخر عمرش از من خواست آتش شان بزنم و من جلو چشمانش تمام مجموعه را در شومينه ي خانه اش به آتش انداختم. اما در حافظه ي کامپيوتر قديمي مکينتاشم هنوز برخي از آن اشعار را دارم که سوخته نشدند!) *** ... در هر حال در اين بخش ميريونس، شخصيت رمان، ميريونس از رمان بيرون مي آيد و يقه ي نويسنده را مي گيرد و داستان اندکي پيچ مي خورد ...
-10- آخر يولداش، به تو هم مي گن يولداش؟ نويسنده اي باش! رمان نويسي باش! اما آخر يولداشي گفته اند، رفيق و همراهي گفته اند... من کي بالا آوردم؟ من که با تراب پيش تامارا رفتم خيلي هم خوش گذشت. حالا تو آمده اي زندگي و خاطرات خودت را مي نويسي بنويس! اما من که ميريونس باشم و قهرمان داستانت بهت مي گم يولداش يک کمي کوتاه بيا! دو هفته پيش که در حافظه ي کامپيوترت نقش بستم، اصلا و ابدا از اين خبرها نبود. خب، با تراب رفتيم پيش مادام گاراژ و حسابي خورديم و نوشيديم. مست و پاتيل که شديم من و تراب را بردي کافه ي حسين تيرانداز و از آنجا راهمان را کشيديم رفتيم خانه ي تامارا اينها. حتي نالچي ايرلر هم يادت رفته بود. يادت هست؟ سه تا نقطه گذاشته بودي. تامارا هم کرمانشاهي بود که تازه از دنديل مراغه به تبريز آمده بود. شايد هم فکر مي کردي از هازاران رضاييه آمده است. من چه مي دانم! خلاصه مارو بردي خانه ي تامارا اينها. دربان خانه هم يک پيرمرد خنزر پنزري ترياکي بود که از بوف کور هدايت کش رفته بودي! تامارا مهمان داشت و ما بايد صبر مي کرديم. تراب پيشنهاد کرد که: "بريم بستي بزنيم!" من و تراب رفتيم گوشه حياط نزديک مستراح. اتاقک پير مرد آنجا بود. منقلي بود با گل آتش که هنوز از زير خاکستر مي شد رنگ سرخش را تماشا کرد. روي منقل هم يک قوري دود زده بود. شايد هم بند خورده بود. پير مرد نشسته بود و داشت حقه را گرم مي کرد. تراب اسکناس ده توماني چپاند جيب پيرمرد و پير مرد تعارف کرد. بعد يک لول ترياک کوپني آورد و با تيغ اندازه گرفت و نصف تيغ را بريد و باز آن نصف تيغ را با قند شکن شکست و حب حب کرد و حبي را چسباند روي حقه ي وافور و تراب تعارف کرد که من اول بکشم. اما من که تا حالا ترياک نکشيده بودم. اصلا از ترياک و ترياکي بدم مي آمد. خودت نوشته بودي. بعد نيم ساعت نشسته بودي جلوي کامپيوتر که من بکشم يا نکشم. سرانجام تصميم گرفتي که يک بست بزنم. حالت استفراغ پس از به من دست داد و من رفتم بيرون و داخل مستراح بالا آوردم. هيچ ربطي به تامارا نداشت. تراب چند بست کشيد و من بيرون اتاقک داشتم تماشايش مي کردم. پيرمرد گاه مي آمد بيرون و اوضاع و احوال را کنترل مي کرد. گاهي هم براي خانم رييس چايي مي برد. من تازه داشتم نشئه مي شدم که مهمان تامارا بيرون آمد و رفت مستراح. تراب که حالا مستي از سرش پريده بود و قبراق مي نمود بيرون آمد و سيگاري آتش زد و گفت: "عجب عالي بود!" با هم رفتيم پيش تامارا که شباهت دور و درازي هم با فروزان داشت. رفتيم نشستيم پهلوش و تراب مرا معرفي کرد: "يونس خان که هميشه شاگرد اول کلاس بوده ..." و تامارا دستي به سر و روي خيسم کشيد و گفت: "معلومه!" نشسته بوديم و داشتيم از کلاس درس و شاگرد اول بودن و جايزه ي شاگرد اولي صحبت مي کرديم که پيرمرد خنزپنزري با يک سيني که روي آن يک پنج سيري ودکاي مراغه و نان سنگگ و چند سيخ کباب کوبيده چند پر ريحان چيده شده بود، وارد شد. به گمانم مهمان تامارا بوديم. تراب براي همه در همان استکان چايي کمر باريک عرق ريخت و ما به سلامتي تامارا بالا رفتيم. تامارا خيلي هم جوان نبود. اين خودش وقاري به آن زن مي داد که قابل احترامش مي کرد. همين بود که من حتي مي خواستم عاشقش بشوم. اما تو نگذاشتي! عشقم را بايد سال ها بعد در دانشکده پيدا مي کردم. با اين همه تامارا زني بود که براي نخستين بار مزه هماغوشي را به من چشانيد. آنچنان مرا در آغوش گرفت که ياد مادرم در ايام بچگي افتادم. عمه اي هم داشتم که مرا در آغوشش مي گرفت و فشارم مي داد. اين عمه گاهي ويشگونم هم مي گرفت که روزها جايش در بدنم باقي مي ماند و من چندشم مي شد. اگر رضا و بهروز در زندگي ام رخ ننموده بودند شايد آن شب يکي از زيباترين شب هاي زندگي من مي شد. اما سايه هاي اين دو گاه عيشم را مکدر مي کردند. بهروز گفته بود که عشق فقط در معناي عشق به خلق و طبقه ي زحمتکش معني پيدا مي کند و عشق هاي ديگر جماعي بيش نيستند. يا مانند حيوانات براي اطفاي شهوات و اميال جنسي و يا براي توليد مثل به کار مي روند. اما من مي خواستم تمام وجودم را قطره قطره در وجود تامارا بريزم. *** سبکبال و شادمان از خانه ي تامارا بيرون آمديم. در کوچه هاي خلوت تبريز راه مي رفتيم و آواز مي خوانديم.
با آنکه بر آن بودم از مدرن بازی مدرنيسم در نوشتن اين رمان خودداری کنم اما در اين بخش نويسنده به ميدان آمد و از راوی جدا شد و داستان به شيوه ی سوم شخص مفرد ادامه پيدا کرد. ممکن است برخی از خوانندگان عزيز با خواندن اين بخش از داستان احساس بدی پيدا کنند که پيشاپيش پوزش می خواهم. در هر حال داستانی است که فعلا ادامه دارد: -9- چهار روز است که بيچاره ميريونوس را گذاشته ام در فاحشه ي خانه ي تبريز و ولش کرده ام. در اين چهار روز همه اش در فکر ميريونس بوده ام که مست و پاتيل رسيده به کوچه پس کوچه هاي نالچي ايرلر و از بوي شاش و تعفن دلش به هم خورده. حالا که رفته به خانه ي تامارا اينها، ناگهان تمام حس شهوتش از بين رفته و باز آن شرم شهرستاني اش هجوم آورده است. به ياد دو سه سال پيش افتاده که در شهرنو تهران پس از يک شب طولاني عرق خوري در کافه "گل نو"- در همان اطراف شهرنو- براي نخستين بار بکارتش را از دست داد. در آن شب "مثلا وصال" او براي نخستين بار در عمرش با زني تپل مپل به نام سوسن جماع کرد. مي خواستم بنويسم عشق ورزيد که ديدم عشقي در ميان نبود! زن پاهايش را باز کرده بود و با کسي در بيرون اتاق بگو مگو مي کرد. پير مردي ترياکي که دربان خانه بود، گاه از پشت در خبر مي آورد که " شوشن خانوم! آقا موژفر خان منتژرته..." و گاه مي پرسيد که فردا براي ناهار چه بخرد. زن از ميريونس مي خواست که زود تمام کند و ميريونس مدام زور مي زد. دو سه بار هم ميريونس را متهم کرد که آبش آمده و دارد کلک مي زند که يک بار ديگر انزال داشته باشد. اما ميريونس بيچاره عرق ريزان به خدا و پيامبر سوگند مي خورد که هنوز هيچي نشده... و سرانجام که کارش را تمام کرد رفت بيرون، در پاشويه ي حوض بالا آورد. دوستانش کاظم و حسين علي مرتب روي سرش آب حوض مي ريختند. کثافت غريبي بود! مردي که روي تخت فرش شده نشسته بود و جلوش سيني اي عرق و کباب و ريحان و ماست و خيار بود همان " آقا مظفرخان" بود. و هم او بود که از آنجا داد مي زد "سوسن سر اين پسر بيچاره چي آوردي؟" و صداي سوسن از جايي مي آمد که "داردم مي آم" و ميريونس سرش گيج مي رفت. فرداي آن روز خانه ي کاظم نعشش روي رختخواب بود. سردرد و معده درد داشت و دنيا در سرش منفجر مي شد. از شهربزرگ و شهرنو نفرت پيدا کرده بود. مي خواست هرچه زودتر به سرابش بازگردد. هوا بدجوري داغ بود و شهر بوي بنزين و گازوئيل مي داد. شرانجام شبي رفت خيابان سپه، گاراژ ميهن تور و عازم سراب شد. با همان حال نزار و بد. تازه حوالي نيمه شب که اتوبوس براي صرف غذا يا استراحت در زنجان توقف کرد، حالش اندکي جا آمد. هواي زنجان در آن نيمه شب خنک بود و چند مغازه ي چاقو فروشي و ميوه فرشي هنوز باز بودند. چاقوهاي زنجان شهرت داشتند. قاچي هندوانه خريد و به نيش کشيد و دوباره سوار ميهن تور شد. احساس مي کرد که خنکاي آذربايجان حال او را بهتر خواهد کرد. از لاي پنجره نسيم خنکي به درون مي آمد و عطر خيار تازه که يکي از مسافران مي خورد او را مست مي کرد. يک هفته در تهران گذرانده بود. تهران خود را براي جشن هاي تاج گذاري آماده مي کرد. همه جا نور و روشنايي بود. در تهران فيلم ديده بود و فيلم ديده بود و فيلم ديده بود. دو فيلم با يک بليط. سينما فلور ... سينما آسيا ... و اندکي بالاتر سينما آتلانتيک. در سينما هما فيلم هاي هندي نمايش مي دادند و سينما ميهن در ميدان حسن آباد فيلم هاي فردين را نمايش مي داد....
حالا اتوبوس در جاده ي مارپيچ قافلانکوه، اطراف ميانه، مي چرخيد. ميريونس ديگر حالت تهوع و استفراغ نداشت. با خود مي گفت که نسيم وطن حالم را خوب خواهد کرد. نسيم وطن خنک و روح افزا بود و مي توانست تمام بازمانده هاي يک شب بدمستي هاي شراب و بامداد خمار را از بين ببرد. کافه ي گل نو و شهرنو انگار به سال ها پيش تعلق داشتند. تمام ماجراهاي آن شب داشت محو مي شد و ميريونس بين خواب و بيداري تهران را مي ديد که چراغاني شده و در سينما نياگارا آبشاري از نور سرازير مي شود. اما باز در همان هنگام خواب و بيداري ميان ران هايش و درست نوک آلتش سوزشي احساس مي کرد. احساس خوشي نداشت! اتوبوس به قره چمن رسيده بود و جلوي کافه اي نگاه داشته بود که مسافران قضاي حاجت کنند. ميريونس هم به مستراح رفت و ادار دو شاخه شده اش که با دشواري و سوزش دفع مي شد او را به وحشت انداخت. *** حالا که در اتاق تامارا نشسته بود و دو سالي پس از آن ماجرا، باز به ياد آن شب شراب افتاده بود. با ترس و لرز و هراس. تامارا هم خيلي تامارا نبود. از آن سکينه داي قيزي هاي روستايي بود که آرايش تند و غليظش چهره ي بسيار جوانش را نمي توانست بپوشاند. گاه بسيار ناشيانه مي کوشيد تا عشوه اي بيايد. براي اين که عشوه گري کند فارسي صحبت مي کرد که بيش از چند کلمه اي بلد نبود. ميريونس روبرويش مانند مجسمه خشکش زده بود. نگاهش مي کرد اما نمي ديدش. گاه بر مي گشت و از پشت پرده ي نازک به تراب نگاه مي کرد که در حياط روي تختي نشسته بود و سيگار دود مي کرد... خاطرات نخستين تجربه اش به ذهنش هجوم آورده بودند. مستراح کثيف قره چمن که کفش خيس بود... ادرار دوشاخه شده اش ... سوزش.... سوزش ... درد .... شرم .... شرم ... شرم ...
دو سه روزي هر روز صبح شورتش را مي ديد که از ترشح ماده اي زرد رنگ و لزج کثيف شده است. گاه به آلتش مي چسبيد. ادرارش هر روز صبح دو شاخه مي شد... سرانجام رازش را با مجيد در ميان گذاشت. مجيد راه حلي به نظرش نرسيد. اما يکي از دوستانش به دادش رسيد: "راه حل، رفتن به بيمارستان شوروي ها در تهران است!" اما به چه بهانه اي؟ مجيد بهانه را جور کرد. به پدرها و مادرها گفتند که به مناسبت جشن هاي تاج گذاري مسابقه اي برگذار شده که دانش آموزان سراسر کشور مي توانند در آن شرکت کنند و برندگان به اردوي رامسر خواهند رفت. مثلا براي شرکت در مسابقه ي سرتاسري دانش آموزان به تهران رفتند. اين بار مجيد و ميريونس سوار اتوبوس "ايران سير" شدند و با ياري دايي مجيد در تهران که از توده اي هاي قديم بود و کتابفروشي داشت، به بيمارستان شوروي رفتند. در بيمارستان که بوي الکل و پرمنگنات مي داد او را به اتاقي بردند و زن چاق و خشني آلت او را به دست گرفت و سعي کرد ترشح اش را ببيند. ميريونس مي خواست از خجالت به زيرزمين برود. اما زمين دهان باز نکرد و ميريونس هم به زير زمين نرفت. قطره اي از ماده مترشح روي شيشه هاي لام و لامل قرار گرفت و رفت زير ميکروسکوپ. ساعتي بعد آمپولي زدند و او را بستند به پرمنگنات. لوله اي پلاستيکي را وارد سوراخ آلتش کردند و شروع کردند به شست و شو. دردناک ترين ساعات زندگي ميريونس همان ساعت بود و به نظرش آن زن روس مخوف ترين زن دنيا بود. ياد ايوان مخوف افتاد که در جايي خوانده بود. روي ديوار اتاق عکسي بچه هاي خوشبخت کشور شوراها را نشان مي داد که زير تصوير لنين سرود مي خواندند. در تصوير ديگري دختري بسيار زيبا با لباس سفيد پرستاري دست روي پيشاني پيرمرد سفيدمويي گذاشته بود و هر دو لبخند مليحي بر لب داشتند. ميريونس از درد به خود مي پيچيد و سعي مي کرد فرياد نزند.
حالا تامارا هم مي خواست لبخند مليحي بزند که آرايش ناشيانه صورتش لبخندش را مضحک جلوه مي داد و ميريونس به ياد بيمارستان شوروي افتاده بود و آن زن و لوله ي پرمنگنات... سرانجام اسکناسي کف دست تامارا گذاشت و عرق ريزان از اتاق بيرون آمد. تراب با چشمکي هجوم برد به داخل اتاق تامارا و ميريونس رفت پاشويه ي حوض حياط و بالا آورد ...
من بار ها در اين ستون شعر شاملو را نوشته ام: روزگار غريبی ست نازنين! واقعا هم روزگار غريبی ست. همخانه ی من که ديگر معرف حضورتان هست، به آخر خط رسيده است. مادرم می گفت که: "الله انشاءالله بير طرفلي ائله سين!" ( خدا انشاءالله يک طرفه اش بکند!). اين هم نوعی دعاست. آسوده شدن و رها شدن از رنج و مرارت های بيماری و پيری. ديشب تا ساعت دو پس از نيمه شب ناله می کرد و سرانجام پس از خوردن سه چهار قرص مسکن قوی و کدئين دار به خوابی طولانی رفت و تا ساعت چهار بعداز ظهر خواب بود. پرستاری که برای پانسمان زخم بسترش آمده بود می گفت "آغاز پايان فرا رسيده است." بيچاره! ... از سوی ديگر مير يونس، راوی داستان من هنوز در فاحشه خانه ی تبريز است و نمی دانيم که چه بر سرش آمده است! هاله ی عزيز پيشهناد خوبی داده بود که رمان را در بخش جداگانه ای بنويسم. من هم از اول نظرم بر اين بود. نيز به آگاهی می رسانم که دوست عزيزم رضا قاسمی هنوز سايتش را دارد. ... پس فعلا تا فردا! 2:03 AM
Thursday, January 15
نه همين لباس زشت است نشان آدميت! امروز همانگونه که انتظار می رفت سرانجام آقای خامنه ای لطف کردند و از شورای نگهبان خواستند که در باره ی رد صلاحيت شدگان تجديد نظر کنند. خب، نتيجه معلوم است. شماری از رد صلاحيت شدگان به کرسی های خود باز می گردند و شماری باز نمی گردند و چانه زنی در بالا نتيجه می دهد و شايد مردم فکر کنند که پيروز شده اند و در انتخاباب شرکت فعال کنند و حکومت و دولت به جهانيان نشان بدهد که می بينيد در ايران انتخابات شد و مردم هم شرکت کردند و رای دادند و نتيجه هم همين شد که می بينيد! دولت های اروپايی که عاشق بوی نفت ايران اند در مقابل آمريکا قد علم می کنند که بيچاره ايران به ناحق اسمش بد در رفته و گرنه بهترين دموکراتيک ترين کشور منطقه در ميان اوزبکستان و قزاقستان و ترکمنستان و بورکينافاسو است. اما يک شهروند ايرانی از دوستان نزديک من ، با صدای بلند می گويد: " تا نظارت استصوابی کفن نشود اين وطن وطن نشود!" نيز خيلی از نهادهای ديگر هم بايد کفن شوند تا وطن وطن شود! اما باز هم می گويم بايد ايرانيان ديگر را دريافت ! ايرانيانی که نه ريش دارند و نه ته ريش رياکارانه! نه دولا و راست می شوند که مثلا نماز می خوانيم و نه در دعای کميل و غيره شرکت می کنند. وای ... وای .... وای ... حالا من از قول يک هموطن شیعی مقلد آيت الله خامنه ای از رهبر انقلاب می پرسم که رهبر شیعیان خارج از کشور هم هستند: آیا اين ريش و ته ريش ها و چهره های مغموم و ژوليده و لباس های چرک و چروک نشان اسلاميت ناب محمدی است؟ خواهش می کنم به اين مقلدتان پاسخ بدهيد! نيز آيا بستن کراوات جايز هست؟ می توان تر و تميز بود؟ می توان زيبا بود؟ .... قول مولانا "از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست!"
نگاهی از ديگر سو به بحران انتخابات ديشب پريشب فيلمي خبري ديدم از اوضاع و احوال ايران. داشت نماينده ها را نمايش مي داد که کفش را جفت کرده و در حين نماز به سجده رفته بودند. در فيلمي ديگر استانداران را نمايش مي داد در پيشگاه رهبر انقلاب که همه با چهره هاي اخمو و ريش هاي نزده و شکم هاي برآمده و موهاي ژوليده و پيراهن هاي چروک و کت و شلوارهاي چروک تر و چرکتاب تر شرفياب شده بودند. اينان ايرانياني اند که محصول انقلاب اسلامي اند. با ايرانياني که مثلا عضو تيم ملي فوتبال اند يا دکترهايي که جناب رهبر و ديگر دولتمردان محترم را معاينه و معالجه مي کنند زمين تا آسمان فرق دارند. انگار از دو کره ي جداگانه به زمين نازل شده اند! نظام رياکارانه ي مذهبي - سياسي - عقيدتي از دولتمردان و مسئولان دولتي و نمايندگان ايران چهره هاي "مشابه" (کلون) ساخته که همسان لباس مي پوشند و همسان سخن مي گويند. بنابراين خرازي شبيه ولايتي مي شود و هر دو شبيه محسن رضايي و هر سه شبيه محسن آرمين و هر چهار شبيه خيل دست اندرکاران و زمام داران چپ و راست و اصلاح طلب و تماميت خواه و .... طبعا بين اين هموطنان کسان خوب و دلسوز و انسان هاي فرهيخته هم وجود دارد که "نه همين لباس زشت است نشان آدميت!" اما بخش اعظم مردم ايران عملا به عنوان غير خودي از سمت هاي دولتي کنار گذاشته شده اند و بعنوان کاربر در خدمت کارفرمايان و زمام داران قرار گرفته اند. ايرانياني که وارد بازي رياکارانه نشده اند و خودشان هستند با همان سر و وضعي که بوده اند و يا دوست دارند باشند. من در سفرهايم به ايران بارها و بارها در اتوبوس و هواپيما و قطار، در کوچه و خيابان و ميدان شهروندان "غيرخودي" را مي ديدم که چگونه تن به اين ريا و تزوير نداده اند. اينان مهندس و دکتر و کارشناس و خلبان و دانشجو و .... هستند و قاطبه ي ايرانيان تحصيلکرده را تشکيل مي دهند که حق شان هست وزير و وکيل و سفير و رئيس جمهور و مدير بشوند. اما از صحنه کنار گذاشته شده اند. اينان ايرانيان سکولار اند که عقيده ندارند دين و مذهب شان را با حکومت قاطي کنند و ايمان و اعتقادهاشان را در کوچه و بازار به نمايش عمومي نمي گذارند. اگر ايران براي همه ي ايرانيان باشد اين شهروندان نيز جايگاه شايسته ي خود را در جامعه پيدا خواهند کرد. همتايان اين شهروندان لبنان جنگ زده و مفلوک را پس از سال ها جنگ داخلي و برادرکشي دوباره به سويس خاورميانه تبديل کردند. ايران هم مي تواند جايگاه شايسته ي خود را در جهان متمدن پيدا کند. حال که مردم متوجه حق کشي بخشي از نامزدهاي انتخابات مجلس شده اند، برماست که حقوق تمام شهروندان ايراني را با هر لباس و دين و عقيده و نژاد و زبان مطرح کنيم. اين شايد نقطه آغاز جنبش واقعي مدني ملت ايران باشد در جهت تحقق شعار ايران براي تمام ايرانيان! 2:54 AM
Tuesday, January 13
-8- ادامه ي رمان "مير يونس" يکي از خوانندگان عزيز از من خواسته بود که رمان را ادامه داده و بنويسم که سرانجام ميريونس (راوي داستان) چه شد. من هم فعلا نام اين رمان آن لاين را ميريونس مي گذارم! خوبي رمان آن لاين نوشتن همين است که گاه خوانندگان هم در سرنوشت قهرمانان شريک مي شوند و با نويسنده همکاري مي کنند. ... روي تختخواب فنري و نرم و ناراحت مهمانخانه ي معماران دراز کشيده بودم و به فردا و فرداهاي پيش رويم فکر مي کردم. تمام افکارم اما به رضا ختم مي شد. دو سه ساعتي که با بوديم از همه چيز و همه جا سخن گفتيم ولي شب که فکر مي کردم مي ديدم رضا در صحبت هايش خطي را دنبال مي کرد که هنوز برايم خيلي آشنا نبود بود. با آنکه از سياست خيلي کم صحبت کرديم ولي ميان صحبت هاش يکي دوبار از مجله ي خوشه ي شاملو و مقاله هاي سياسي اش سخن به ميان آورد و يک بار هم از چه گوارا و رژري دبره آن روزها سر و صدا کرده بودند، پرسيد. من آن روزها يکي دو شعرم در خوشه چاپ شده بود و او آن ها را خوانده بود. تشويقم کرد که بيشتر بخوانم و بيشتر بنويسم. به رضا گفته بودم که يکي دو روز آينده به سراب مي روم تا اسباب و اثاثيه ام را بياورم. دو هفته ي ديگر به مهر ماه و آغاز سال تحصيلي مانده بود. اما در خانه ي پدري به جز مقداري لباس و کتاب چيزي نداشتم. در افکارم گاه تراب فردين هم ظاهر مي شد و آن دختر قد بلند مو يشمي و آنگاه به تامارا فکر مي کردم که شبيه فروزان بود و لحضه اي بعد به چه گوارا فکر مي کردم که در جنگل هاي بوليوي کشته شده بود. بين تامارا و چه گورا گير کرده بودم. در رختخواب غلطي زدم و جير جير فنر تختواب مانند صداي درشکه صدا کرد و من ترسيدم که هم اتاقي هايم بيدار شوند. اما سرانجام با روياي تامارا به خواب رفتم. هنوز چند ساعتي نخوابيده بودم که صداي هم اتاقي هايم مرا بيدار کرد. خزيدم زير پتو و خود را به خواب زدم. اما ديگر آفتاب سر زده بود و در راهرو مسافرخانه مردم در رفت و آمد بودند و شهر بيدار شده بود. بوق ماشين ها و سر و صداي بيرون خواب نوشين بامدادي را حرامم کرد و من ناچار ساکم را برداشتم و رفتم "حمام نوبر" در خيابان پهلوي نرسيده به تربيت. حمامي بود با نمره هاي خصوصي و من نمره اي گرفتم و لخت شده و خود را زير قطرات دوش آب داغ رها کردم. *** تمام روز را در خيابان هاي تبريز پرسه زدم. رفتم به اطراف خانه ي آينده ام و حسابي سوراخ سنبه هايش را ياد گرفتم. به کتابفروشي هاي شمس و نوبل سر زدم. به بازار شيشه گرخانه رفتم و از آنجا به راهم را کج کردم و به سوي بورکچي بازار (بازار کلاهدوزان) راه افتادم که چلوکبابي حاج علي آنجا قرار دارد. آنجا مي شد که بهترين چلوکباب دنيا را نوش جان کرد! بعد از ناهار سينما رفتم و چرتي زدم. فيلم و چرت که تمام شد بيرون آمدم و رفتم سينما آسيا براي ديدن ساعت بيست و پنج. مطمئن بودم که دختر مو يشمي اي نخواهم ديد. اما مردي با کلاه شاپو کنارم نشسته بودم و پايش را به پاي من مي ماليد. جايم را عوض کردم. رفتم چند رديف جلوتر و از فيلم لذت بردم. *** تراب فردين سر ساعت هفت جلوي سينما آسيا بود و داشت تخمه مي شکست و به دختران متلک نثار مي کرد. مانند هميشه خوش بود و بي خيال. رفتيم خيابان گردي و از بر و بچه هاي سراب صحبت کرديم و ايام گذشته. از معلمان و ناظم مان آقاي طراوت هم گفتيم و خنديديم. گفت "حالا مي برمت پيش مادام گاراژ تا عيش و نوش فقير فقرا را هم تماشا کني!" دکه ي مادام گاراژ در گوشه ي گاراژ يک بنگاه باربري در گونگا باشي تماشا هم داشت. بگمانم پيرزني بود روس يا لهستاتي. زني بود به با صورتي سخت چروکيده و چشماني آبي که هنوز خط بيرنگي از ايام سپري شده ي جواني را با خود داشت. اما تراب مي گفت ارمني هست چون مادام صدايش مي کنند. البته ترکي را به لهجه ي ارمني صحبت مي کرد. من خيلي دلم مي خواست که در مورد مادام و گذشته اش بيشتر بدانم ولي تراب مجال نمي داد. مادام پس از چند دقيقه کاسه اي بورش داغ با يک چتول عرق خانگي روي ميز گذاشت و با خطي عجيب چيزهايي روي کاغذ کاهي که به عنوان دستمال کاغذي داخل ليواني لوله کرده بود نوشت. تراب گفت "همينجوري الکي يه چيزايي مي نويسه که خودش هم بلد نيس بخونه!" مشتريان مادام گاراژ بيشتر شاگرد شوفرهاي کاميون و چندتني هم دانشجو بودند. تراب گفت مادام گاراژ به دانشجويان نسيه مي دهد. آخر ماه هم حساب و کتاب کرده و از هر کسي به فراخور وضعيت مالي اش مي گيرد. عرق خانگي اش را آسوري هاي اطراف تبريز با دبه برايش مي آرن و اينجا با دو سه تومن حسابي ميشه مست و پاتيل شد." مست و پاتيل از پيش مادام گاراژ بيرون رفتيم. تراب نگذاشت حساب ميز را من بدهم. چند اسکناس چپاند جيب جيلقه ي مادام و سفارش مرا هم کرد بيرون آمديم. من هم يک بسته سيگار وينستون خريدم و سلانه سلانه و سيگار دودکنان به سوي نالچي ايرلر رفتيم تا با تامارا آشنا بشويم. تراب از سيگار فروشي محله دو تا قرص ضد سوزاک خريد که شاش را قرمز مي کرد. مي گفت اين قرص ها بيمه بدنه است و بدن آدم را بيمه مي کند.
جنگ انتخابات مغلوبه می شود يا می خواهند تنور انتخابات را داغ کنند؟ ديروز و امروز خبرهايی که از ايران می رسيد هيجان انگيز بودند: شورای نگهبان حدود دوهزار نفر از نامزدهای انتخاباتی را رد صلاحيت کرد؛ بسياری از نمايندگان فعلی مجلس در ميان رد صلاحيت شدگان اند؛ در اعتراض به اين وضعيت نمايندگان اصلاح طلب در مجلس تحصن می کنند، شش نفر از وزرا استعفا دادند، سی و شش نفر از استانداران در اعتراض به رد صلاحيت شدگان تهديد به استعفا کردند و .... البته هر انتخاباتی در نقس خود گامی دموکراتيک است و بايد مورد استقبال قرار گيرد. اما کسانی که به جای ملت عده ای را نفی می کنند و خود را قيم و آقابالاسر مردم می دانند در حقيقت به نوعی ولايت فقيه خودشان را تکثير می کنند.
آقای خاتمی و کروبی عمل ظريف سياسی انجام دادند و گفتند که حتی رهبر با اين عمل شورای نگهبان مخالف است! شکی نيست که شورای نگهبان بدون صلاحديد رهبر نمی تواند عملی را انجام بدهد و در حقيقت عامل قدرت اجرايِی رهبر است. همچنان که انصار حزب الله و گروه های فشار هم بارها در هنگام لت و پار کردن دانشجويان و جوانان و زنان، خود را بازوی قدرت رهبر می دانند و رهبر هم هيچ اعتراضی نمی کنند. حالا هم که آقايان کروبی و خاتمی گفته اند رهبر هم مخالف رد صلاحيت است، رهبر را به نوعی در "آچمز" قرار داده اند. چون اگر رهبر بگويد من هم مخالفم و آقايان درست می گويند، شورای نگهبان مجبور است حکم رهبر را اجرا کند و دست کم از بعضی رد صلاحيت شدگان اعاده صلاحيت بکند. اگر بگويند که بر خلاف نظر کروبی و خاتمی من خود دستور رد صلاحيت شدگان را داده ام، آنگاه زبان مخالفان ولايت فقيه دراز خواهد شد. با اين همه يک نکته ی باريک تر از مو هم وجود دارد: اگر شورای نگهبان عقب نشينی کرده و از شماری رد صلاحيت شدگان اعاده حيثيت کند، آن موقع مردم ممکن است با شور و شوق وارد صحنه ی انتخابات بشوند که اين کار به سود نظام است. به ويژه در اين دوران که جمهوری اسلامی سخت زير فشار آمريکا و اروپا و نهاد های بين المللی قرار گرفته و هر روز يک خاکريز عقيدتی - ايدئولوژيکی خود را رها کرده و عقب نشينی می کند. عقب نشينی به هنگام امضای قرارداد الحاقی سازمان انرژی اتمی، عقب نشينی به هنگام امضای حقوق زنان، عقب نشينی حتی از برخی قوانين اسلامی مانند قوانين حضانت و مبلغ ديه غير مسلمانان و غيره ... و سرانجام عقب نشينی در ماجرای تعويض نام خيابان خالد اسلامبولی. ... و باز در تمام اين بازی يک نکته ی بسيار مهم وجود دارد: هنوز ايران برای تمام ايرانيان نيست! رد صلاحيت شدگان از "خودی" ها هستند و هنوز که هنوز است ايرانيان ديگر و "غير خودی ها" نمی توانند وارد صحنه رقابت انتخاباتی بشوند و کسی هم از حقوق آنان دفاع نمی کند. والسلام! 10:26 PM
امروز سرانجام شورای نگهبان اسامی برخی از رد صلاحيت شده ها را اعلان کرد که در ميان آنان محمدرضا خاتمی و بهزاد نبوی و ديگر چهره های اصلاح طلب هم وجود دارند. تازه اينان از خودی ها هستند! تکليف غير خودی ها که معلوم است. البته اين ديگر انتخابات نيست و اهانتی است به معنای انتخابات! من نمی دانم کسانی که به هر بهانه ای می خواهند در انتخابات شرکت کنند با چه رويی می خواهند شرکت خود را توجيه کنند. تازه آقای رئيس جمهور و رييس مجلس هم سينه سپر می کنند که رهبر از اين رد صلاحيت شدگی ناراضی است! به نظر من صادق هدايت خوب گفته بود که کشوری داريم ما مانند ... ببخشید هان! *** نکته در اين است که يا بايد در ايران انتخابات باشد با تمام اصول آن و يا بايد انتخابات نباشد. همين! در کشورهای ديکتاتوری که شمارشان هر سال کمتر و کمتر می شوند، نه انتخابات است و نه خر کردن جماعت. در کشور ما هم بايد بازی بر اين قاعده استوار باشد: يا انتخابات باشد با تمام اصول آن و يا نباشد! بازی چرا؟ 2:22 AM
Saturday, January 10
دوستان با شرمندگی یک کمی قاطی پاطی شد! بخش اول تا آخر رمان را تا اینجا البته، در اینجا گذاشتم. خوانندگان عزیزی که این بخش را ها را خوانده اند از بخش هفتم شروع کنند. فردا درستش می کنم! 3:57 AM
آغاز رمان آن لاين
-1- برف می باريد و تمام شهر سفيد شده بود. حتی کوه های سرخ عينالی و زينالی. آن چنان برفی بود که حتی مدارس هم تعطيل شده بودند. در محله ی ارمنی نشين بارون آواک تبریز اتاقی داشتم در کوچه ی اهراب. اتاقی رو به شمال که هميشه سرد بود و بخاری نفتی کوچک من هرگز جز دور و برش جایی را گرم نمی کرد. شیشه های پنجره یخ بسته بودند و من ماه ها بود که آنها را باز نکرده بودم. هر روز بر روی شيشه های پنجره مناظره شگفتی را تماشا می کردم. جنگل و حيوانات عجيب و غريب را. اتاقی بود درندشت و بزرک که دو پنجره هاش رو به حياط بود و نيز پنجره ای کوچک نزديک سقف رو به کوچه. اين يکی رو به جنوب بود و گاه از آن شعاع لرزان آفتابی به درون می تابيد. هنوز هم که هنوز است هر وقت ياد آن اتاق می افتم از سرما می لرزم. تختخواب سفری ام گوشه ای از اتاق افتاده بود که من هرگز از آن برای خواب استفاده نمی کردم. گاهی رويش می نشستم یا دوستان که می آمدند به عنوان مبل از آن استفاده می کردند. از در که وارد می شدم خرت و پرت هايم رويش پرتاب می کردم. پالتو و کلاه و کيف و کتاب و دفتر .... سپس بخاری را روشن می کردم که بوی نفت توی اتاق می پيچيد و نفت قطره قطره روی قیف بخاری می چکيد و بخاری شروع می کرد به گرما بخشيدن. روی بخاری یک کتری بود که آب توی آن موقعی که بخاری خاموش بود، معمولا یخ می بست. اما جوش که می آمد بخار آن جانبخش می شد و اندک صفايی به اتاق می داد. من هم اندک اندک يخم باز می شد و بلند می شدم صفحه ای روی گرام می گذاشتم و گوش می دادم به شهرزاد ریمسکی کورساکف يا شور اميروف. تا نزدیکی های هفت بعد از ظهر که راديو ها شروع می شدند. راديو پيک ايران که مال توده ای ها بود، راديو پکن، راديو بی بی سی، راديو تيرانا، راديو باکو و گاه البته اگر حوصله داشتم راديو تبريز. اين آخری عصرها از اشکبوس و رستم و اسفنديار نقل می کرد و از برنامه های مورد علاقه ی من بود. حالا يادم نيست فارسی بود يا ترکی! شايد هم مخلوطی بود از هر دو. آن موقع کلاس ششم متوسطه بودم و در رشته ی ریاضی درس می خواندم. دبيرستان ما ملی بود با نام پر طمطراق "بزرگمهر". ....
من ظاهرا برای گرفتن ديپلم رياضی به تبريز رفته بودم. چون در آن ايام در سراب ما رشته ی رياضی نبود. خانواده ام سخت مخالف بودند و من خود را دلباخته ی رياضيات نشان می دادم. می خواستم مهندس راه و ساختمان بشوم و بهترين پل ها راه را بسازم. به پدر می گفتم که استعدادمن فقط در رياضيات و فيزيک است. اما پدر ناباورانه کتاب های شعر و رمان را به رخم می کشيد. به گمانم می دانست که می خواهم از شهر کوچکم فرار کنم. گاه حتی از دبير ادبيات مان
در سراب که بودم ناگهان جهان شعر و سياست و ادبيات را کشف کرده بودم. معلم ادبيات ما آقای نورتاب بود. همو بود که ما را با مجله ی فردوسی و نگين آشنا کرد. شاعر هم بود. هميشه کت و شلوار دوخت عالی برتن می کرد و کراوات های خوش رنگی می زد. موهايش مجعد بود و گاه ماه ها به سلمانی نمی رفت و جعد موهايش تا شانه هايش پايين می آمد. درست مانند شاعری که هر کسی در ذهن خود دارد. خوش بيان بود و خوش برخورد. شاگردان را تحقير نمی کرد. آقای نورتاب بود که ما را با شعر شاملو و اخوان و فروغ آشنا کرد. فروغ که در تصادف اتوموبيل کشته شد، آقای نورتاب برای نخستين بار با صورتی اصلاح نکرده و نتراشيده و با کراواتی مشکی وارد کلاس شد. ما که نمی دانستيم چه اتفاقی افتاده است. وارد کلاس که شد چند گامی اطراف تخته سياه زد. بچه ها خاموش خاموش بودند. می دانستيم که اتفاق بدی افتاده است. گاه به همديگر نگاه می کرديم و باز نگاه مان کشيده می شده به معلم ادبيات. حالا گچی در دستش بود و می خواست جمله ای روی تخته سياه بنويسد. کت و شلوار خاکستری اش اندکی چروک خورده بود. و اين از آقای نورتاب عجيب بود. حتی جعد موهايش نيز اندکی پريشان بود. ديگر آن خط های موازی و شفاف نبود. چشم هايش اندکی گود رفته بود. آن روزها که نمی دانستم، اما حالا می دانم که نتيجه ی يک شب باده پيمايی دراز بود. ناگهان جلوی تخته سياه که سبزرنگ بود، ايستاد و نوشت: تنها صداست که می ماند! و هاج و واج مانده بوديم. می دانستيم که در اين نوشته معنی بسيار است. اما نمی دانستيم. باز هم چند قدمی به اين و آن سوی کلاس رفت و ناگهان بغض اش ترکيد. دستمال سفيدی از جيبش درآورد و اشک هايش را پاک کرد و با حالی نزار و پوزش خواهانه کلاس را ترک کرد. ناگهان همهه ای در کلاس پيچيد و تمام نگاه ها به من و مجيد چرخيد. بچه های می دانستند که من و مجيد با آقای نورتاب نزديک هستيم و حتی می دانستند که گهگاهی به خانه اش می رويم و شعرهامان را می دهيم تا اصلاح کند. من و مجيد تازه شروع کراه ايم به شعر گفتن و از جهان ارونقی کرمانی و امير عشيری پرت شده بوديم به جهان ماکسيم گورکی و جک لندن. و تمام اين ها در کلاس ده و يازده اتفاق افتاده بود.
نه من و نه مجيد می دانستيم که "تنها صداست که می ماند" از آن فروغ است. يکی از آخرين سروده هايش. مجيد رفت جلو تخته سياه و شعری خواند به ترکی. شعر خودش بود که با تخلص يانار در روزنامه ی "مهدی آزادی" تبريز چاپ شده بود. ما همه می دانستيم که يانار همان مجيد است. اما مجيد طوری وانمود می کرد که يانار نيست و اما در عين حال شعر را کپی می کرد و به بچه های اهل می داد و شروع می تعريف کردن از شعر. بچه ها پس از شنيدن شعر شروع کردن به متلک گفتن و حتی نيش زدن به شاعرش. مجيد هم سرخ شد و به سرجايش برگشت. همان موقع زنگ به صدا درآمد و مجيد را از دست بچه ها نجات داد.
در وقت تنفس فهميديم که فروغ فرخزاد در تصادفی کشته شده است. کتابخانه ی مدرسه ی ما هيچ کدام از کتاب های فروغ را نداشت. اما ما از طریق فرودسی و نگين می دانستيم که فروغ کيست. مرگ فروغ ما را به آقای نورتاب نزديک تر کرد. همان شب من و مجيد رفتيم به خانه ی آقای نورتاب که با آقای فتح پور دبير فيزيک هم خانه بود. آقای فتح پور در خانه نبود. آقای نورتاب روی فرش روزنامه ای پهن کرد و يک بطری عرق کشمش مراغه زمين زد و چند پر کالباس و خیار شور و ما شروع کرديم به نوشانوش. آن پنج سيری خيلی زود تمام شد و ما تازه سرمان گرم شده بود و آقای نورتاب داشت شعر آيه های زمينی را می خواند. با همان لحن معرکه اش. و ما انگار که در کلاس درس بوديم سراپا گوش. بخاری علاء الدين هم بود که با شعله ی آبی می سوخت و کتری رویش بخار می کرد. بيرون سرد بود و يخ زده. آقای نورتاب طوری از فروغ صحبت می کرد که انگار او را ساليان درازی می شناخت. آنگاه صحبت را کشاند به صمد بهرنگی و شعری هديه ی فروغ را با ترجمه ی بهرنگی برای مان خواند. تئحفه يا هديه:
.... اگر به ديدن من می آيی ای مهربان ... برای من چراغ بياور ... و دريچه ای که از آن بتوانم ازدحام شاد کوچه ها تماشا کنم ....
فروغ آن شب بود که برای ما متولد شد. تولدی ديگر. من و مجيد منگ و مست و آقای نورتاب سرشار از فروغ و شعر. همان شب بود که سرنوشت من و مجيد و آقای نورتاب به هم گره خورد. حتی آن پنج سيری که تمام شد من و مجيد با ترس و لرز رفتيم خانه ی غلام. با ترس و لرز کوبه ی در خانه اش را به صدا در آورديم. اما انگار فرياد رسی نبود. دختر غلام از پشت در ندا داد که غلام نيست. غلام نيست يعنی که بالزام هم نيست و عرق کشمش مراغه هم نيست. شعر فروغ هم نيست و ترجمه ی بهرنگی هم نيست. اما سوز سرما بود بود. من و مجيد لرزان لرزان به خانه ی ديگری روی کرديم. خانه ی عيسا خان باربد. تارزن و خواننده ی مشهور شهرمان. نگفتيم که حاجت مان چيست. گفتيم که آقای نورتاب دعوت تان کرده است که در اين شب تار و تاريک زخمه ای بزنيد. و البته آقای نورتاب دبیر مشهور شهرمان بود و عيسی خان ارادتی تام داشت. در حين پوشيدن پالتو و گرداندن شال گردن بود که ناگهان پرسيد: ايشمه لی نئجه؟ و من و مجيد با گردنی کج گفتيم که غلام نيست و .... او برگشت و با جیب هايی پر بازگشت. تارش را هم زير بغل زد و ما عازم خانه ی آقای نورتاب شديم. استاد باربد از جلو و ما از پشت. در جیب های پالتوش دو بطر عرق و زير بغلش تاز دسته صدفی قفقازی اش. و برف تازه شروع کرده بود به بارش.
-3- از فروغ آغازيديم و با آوازهای ترکی عيسی خان ادامه داديم. عيسی خان فارسی نمی دانست و ترکی را با الفبای کيريلیک آن سوی ارس می نوشت. زمان استالين همراه خيل مهاجران به اينسو آمده بود. با يک تار و يک چمدان خرت و پرت و يک دست کت و شلوار و چند کراوات. همين! در ميان خرت و پرت ها عکس هاييِ هم بود از دوران خوش نوجوانی و جوانی در کشور تازه تاسيس سوسياليستی. بچه های روستاهای سراب و خلخال و اهر و اردبيل و ... در اين تصاوير با شلوار کوتاه و کلاه ملوانی و پيراهن های آستين کوتاه سفيد مشغول بازی و گردش و تفريح بودند. در کنسرواتورهای باکو و لنين گراد و مسکو موسيقی گوش می کردند، در سواحل دريای سياه شنا می کردند. حالا عيسی خان به وطن برگشته بود. به عنوان مهاجر. به دهکده اش که رفته بود فاميل های کور و کچل و تراخمی اش را ديده بود. شب تا صبح با ساس ها و پشه ها دست به گريبان بود و بچه های روستا در کوچه پسکوچه ها روی تاپاله های گاو و گالاخ ها "توپ عربی" و "بادار" و تيله بازی می کردند. عيسی خان فارغ الحصيل دانشگاه باکو، دوره ديده ی مسکو در رشته ی زمين شناسی حالا در سرزمين آبا و اجدادی خود بود. همسر آمانی الاصل و پسرش ساشا اجبارا در باکو مانده بودند. می گفت در يک شب بارانی که در بادکو باد هم به شدت می کوبيد، چند نفر با پالتوهای مشکی و کلاه های قزاقی وارد خانه ام شدند و با حکمی عمومی که نسبت به تمام خارجيان صادر شده بود، ده دقیقه به من وقت دادند تا به اندازه ی يک چمدان کوچک وسايل شخصی ام را جمع کنم و همراه شان بروم. ساشا خواب بود و من فقط توانستم قطره اشکی نثارش کنم. همسر آلمانی تبار هر چه توانسته بود غذا و خوردنی و لباس گرم چپانده بود توی چمدان. بر این باور بودند که عيسی خان را به سيبری می برندش. آخرين تصوير باکو که سال ها بعد ما بارها و بارها در فیلم های گوناگون ديديم، تصويری بود از خيابان های سنگفرش و خيس و سياه و بندرگاهی در ساحل خزر و کشتی ای که بر روی آب های خشمگين دريا کژ می شد و مژ می شد. ده ها هزار ايرانی تبار اين چنين به موطن شان کوچانده شدند. حالا یکی از آنان روبروی من نشسته بود و در شب مرگ فروغ آوازی در همايون می خواند و می گفت که همايون تمام درد و رنج دنيا را بيان می کند. من و مجيد سراپا گوش بوديم و آقای نورتاب خاموشانه گريه می کرد. عيسی خان آواز هايی می خواند که البته ربطی به فروغ نداشت اما به عشق که می رسيد فروغ هم ناگهان رخ می نمود و آقای نورتاب هم بيتی از کتاب "عصيان" يا "تولدی ديگر" را زمزمه می کرد. عيسی خان پس از ماه ها پرسه زدن در شهر و روستاهای گوناگون و دنبال کار گشتن آخر سر به "مطربی" روی آورد و شد آوازخوان عروسی های ديارما. برای خود "قاوال چالان" خوبی هم پيدا کرد و شد شهرهء آفاق. صدای خوبی داشت و تار هم نيکو می نواخت. خوش سيما هم بود و بسيار مردم دار. شباهتی داشت به کلارگ گيبل با همان سبيل دوگلاسی. در مجالس همه شرکت می کرد. چه پول می دادند و چه پول نمی دادند. گاه حتی خودش به داماد کمک مختصری می کرد که عروسی آبرومند برگذار شود. رازدار و سرنگهدار بود. ماجراهای بسياری تعريف می کرد از آخوندی که گاهی او را يواشکی به خانه ی دوستی دعوت می کرد تا صدای خوش خود را در مايه ها سه گاه زابل و يتيتم سه گاهی آزمايش کند. می گفت آن روحانی خوب حتی سيورسات ما را هم فراهم می کرد که لبی تر کنم. اما هرگز نامش را فاش نکرد! هم در مجالس بزم تيمساران و سرهنگان و فرمانداران شرکت می کرد و هم در مجالس دانشجويان جوان چپ. گاه با کبکه و دبدبه از تبريز و اردبيل پی اش می آمدند تا به مجالس اعيان و اشراف ببرند و گاه داماد فقيری از روستاهای اطراف به عروسی دعوتش می کرد و او در برف و باران با پای پياده چند کيلومتری راه می رفت و مجلس عروسی را صفا می بخشيد. اما در مجلسی که حضور پيدا می کرد بايد يک چيز حتما وجود می داشت: عرق. بی مشروب نه در عروسی شرکت می کرد و نه در مجالس ديگر. عيسی خان بود ديگر!
ماه ها بعد که امتحانات نهايی شروع شده بود آقای نورتاب با جوانی ريزه ميزه به نام منصور به سراب آمد. منصور دانشجوی دانشکده ی فنی تبريز بود و آمده بود که در پادگان سراب يکی از همکلاسانش را ملاقات کند. در آن روزها پادگان سراب مرکز آموزش سپاهی دانش بود. من و منصور سوار اتوبوس های پادگان شديم و در راه منصور به من گفت که همکلاسی اش بهروز به خاطر شرکت در اعتصابات دانشجويی به پادگان اعزام شده و حالا در مرکز سپاهی دانش پادگان سراب خدمت می کند. اين نکته برای من بسيار هيجان انگيز بود. برای نخستين بار می رفتم تا يک "انقلابی" را از نزديک ببينم. کسی که محيط گرم و نرم دانشگاه را ول کرده و به خاطر آرمان هايش به گوشه ای از پادگان سراب پرت شده. از همان لحظه شيفته ی بهروز شدم. حتی نديده! و بهروز درست همانی بود که تصور می کردم. جوانی بلند قامت با سبيلی پرپشت و عينکی دسته شاخی. درست مانند يکی از قهرمان های داستان های ماکسيم گورکی. سرنوشت من در آن بعد از ظهر روزجمعه عوض شد. با آنکه در خرداد ماه بوديم ولی سوز سردی می وزيد. در قهوه خانه ی کوچک ملاقاتی های پادگان نشسته بوديم و چای می خورديم و از جهان های دور دست سخن می گفتيم. از چين و شوروی و کوبا و آمريکا و جهانی که به باورمان "بی شک به سوی سوسيايسم می رفت!" بهروز از مطالعات من پرسيد و انتقاد کرد که چرا اين چنين پراکنده می خوانم. بعد خط مطالعه ای برايم پيشهاد کرد که مثلا از کتاب های فلسفی، نخست "اصول مقدماتی فلسفه" را بخوانم و آنگاه دو سه رمان مانند "بشر دوستان ژنده پوش" و "بر می گرديم گل نسرين بچينيم" و "پاشنه آهنين" را بخوانم و فقط هم داستان هاش را نبينم بلکه به عمق کتاب ها بروم و مبارزه های طبقاتی و سمبل ها را کشف کنم. آنگاه چند تا از شعرهايم را به خواسته اش برايش خواندم. با دقت گوش کرد و انتقاداتی کرد. البته توام با تحسين. اما آخر سر گفت دوران شعر شاید به سر آمده است. از نتيجه ی امتحاناتم پرسيد و تشويقم کرد که سال آخر دبيرستان را به تبريز بروم. حتی گفت که رشته ام را از طبيعی به رياضی عوض کنم تا خانواده ام موافقت کنند. آخر در سراب هنوز رشته ی رياضی نبود. وقت ملاقات که تمام شد من آدم ديگری شده بودم. حالا با اعتماد به نفس بيشتری صحبت می کردم و از منصور که در طول ملاقات خيلی کم حرف زده بود، از اوضاع و احوال تبريز می پرسيدم. همانشب به پدر گفتم که ای کاش در سراب رشته ی رياضی بود! مادر گفت طبيعی بهتر است چون دکتر می شوی و تمام فک و فاميل را معالجه می کنی. خاله هايم همه درد پا و رماتيسم داشتند و در هر مجلسی سر اين که کدام يک بيشتر درد می کشند، با هم رقابت می کردند. اما من آن شب و شب های ديگر از رياضی و فيزيک و ارقام نجومی درآمد مهندسان سخن می گفتم. می گفتم اصلا از پزشک شدن می ترسم چرا که بايد تن و بدن مرده را تشريح کنم و مادرم می گفت: بس کن! نخواستيم دکتر بشی! راه تبريز را اين چنين برای خود هموار کردم.
4- رويای تبريز تابستان آن سال همه اش در رويای تبريز بودم. بهروز گاه آخر هفته و گاه وسط هفته که از پادگان جيم می شد به خانه ی ما می آمد و لباس عوض می کرد و آنگاه می رفتيم به قهوه خانه ی ادريس که پاتوق روشنفکران شهر بود. قهوه خانه ای بود متفاوت با ديگر قهوه خانه های سراب. درِ اصلی اش به خيابان شهناز باز می شد. از آن ورودی قهوه خانه سالنی بود دراز که در دو طرفش ميز و صندلی چيده شده بود. صدای قل قل قليان ها و سر و صدای مشتريان همراه با بوی آبگوشت پرچربی و دود سيگار و قليان و عطر چای تازه دم فرق زيادی با ديگر قهوه خانه ها نداشت. اما اين قهوه خانه بالکن کوچکی هم داشت که فرش شده بود و می شد فارغ از سر و صدای سالن اصلی دمی در آن آسود. به پشتی ها تکيه داد و پا را دراز کرد. اين بالکن مخصوص مشتريان روشنفکر شهر بود. محصل و معلم و کارمند می توانستند فارغ بال در آنجا بنشينند و شطرنج بازی کنند یا تخته نرد بزنند. در ورودی اين بخش از قهوه خانه به کوچه ای باز می شد که خیلی شلوغ نبود. کوچه ای بود با چند تا مغازه و يک خياطی مشهور شهر که لباس های آخرین مد می دوخت. خياطی الهام. در این خياطی چند مجله مد قدیمی روی میز بود که مشتریان آلامد می توانستند مد دلخواهشان را انتخاب کنند و سفارش بدهند. اما در نهایت تمام کت و شلوار ها عین هم می شدند. فقط دگمه ها و چاک هاشان فرق می کرد. زمان ما کت دو دگمه و دو چاک مد بود. این خیاطی محل رفت و آمد جوانان شیک پوش شهر بود. با آنکه جمع ما هم بفهمی نفهمی شیک پوش به حساب می آمد، اما ما خیاطی پارس را ترجیح می دادیم که صاحبش شاعر بود و به هنگام اتو کردن یا بند زدن یا با صابون خط انداختن شعری هم از واحد یا واقف زیر لب زمزمه می کرد و بساط چایش همیشه مهیا بود و چند نفر توده ای قدیمی شهر ما در آنجا گرد هم می آمدند و بخصوص در زمستان های بسیار سرد دور بخاری سرخابی اش جمع می شدند و از اوضاع و احوال می گفتند و می شنیدند. پاتوق ما بعداز ظهر ها قهوه خانه ی ادریس بود بود. يک کيلو قرابيه (نان بادامی) يا "لطيفيه" (نان خامه ای) می خريديم و به قهوه خانه می رفتيم تا شطرنج بازی کنيم. اما پای بهروز که به اين قهوه خانه باز شد، اندک اندک فضا عوض شد. بازی شطرنج جدی تر شد و بحث ها و گفت و گوی ها رنگ و بوی سياسی گرفت. بهروز حتی با تجزيه و تحليل بازی شطرنج بچه ها ذهن ما را با منطق و ديالکتیک آشنا می کرد. کم کم جمع کوچکی به وجود آمد که من و مجيد از چهره های شاخص آن بوديم. کتاب می خوانديم و راديوهای موج کوتاه سياسی گوش می کرديم. گاه به روستاهای اطراف می رفتيم و گزارشی از زندگی مردم تهيه می کرديم. مردمی که تهيدست بودند و نه برق داشتند و نه آب. گاه در فقر مطلق بودند و در جهل مطلق. يادداشت برمی داشتيم به سبک ساعدی و آل احمد تک نگاری می کرديم. اما اغلب اين روستاييان جرقه ای پس ذهن شان بود. پيرهاشان از زمان دولت ملی و غلام يحيی سخن می گفتند. ايامی که ارباب ها در رفته بودند و ده و زمين مال مردم شده بود. گاه در دهکده ای چشمه ای زلال کشف می کرديم و در دهکده ی ديگری استخر آب معدنی. اغلب این دهکده ها شاعری هم داشتند که با صدای خوش شعر می خواندند و در ماه محرم در نقش های اما حسین و شمر و حضرت ابوالفضل، و خوش سیماهاشان در نقش علی اکبر ظاهر می شدند. مشهورترین بازيگر شمر شهر ما "شومیر عوض" بود. مردی بلند قامت و ستبر و چهارشانه که به هنگام کشته شدن طفلان مسلم خود گریه می کرد و ما حیرت می کردیم. چکمه ای به پا می کرد و با گروه اشقیا به آل عبا می تاخت. مردی هم که دلاک حمام بود در پوست شير به هیئت شیر ظاهر می شد و هنگام کشته شدن هفتاد و دو تن کاه به سر و رویش می پاشید. ما از این شیر خیلی خوشمان می آمد. اما بازیگر شیر بچه باز مشهوری بود که می گفتند با بازیگر علی اکبر رابطه دارد و من که در ایام کودکی خیلی دلم می خواست نقش طفلان مسلم را بازی کنم همواره با مخالفت خانواده روبرو می شدم که "محیط تعزیه و شبیه خوانی امن نیست!" بنا براین در همان کوچه ی خودمان گاه به هنگام ایام محرم چند نفری از همسایه ها دور هم جمع می شدیم و خود شبیه خوانی می کردیم و من و غلام در نقش طفلان مسلم ظاهر می شدیم و "دوئت" می خواندیم: یاتما نجف ده شیر خدا، وا مصیبتا! اما آن روزها گذشته بود و ما حالا در ایام علی اکبر خوانی خود بودیم! به کوه نوردی می رفتیم و سبلان و سهند را فتح می کردیم. تابستان آن سال همه اش در کوهپايه های بزگوش و سبلان جولان می داديم. کتاب می خواندیم و شطرنج بازی می کردیم و رويا می بافتيم. من در تمام این مدت در رويای تبريز سير می کردم. قرار شده بود که سال تحصيلی ديگر را به تبريز بروم. خانواده ام سرانجام موافت کرده بودند و بهروز هرگونه اطمينان و ضمانت را داده بود که با رفتن به تبريز قبولی من در کنکور حتمی خواهد شد. گاهی آخر هفته ها که بهروز مرخصی می گرفت با هم به تبريز می رفتيم و در طول راه او همه اش از تبريز و دانشگاه و سينما و دوستان و همکلاسی هایش سخن می گفت. تبريز کم کم برايم مرکز دنيا شده بود. تبریز ستار خان و باقرخان ... تبریز خیابانی و حیدر عمواوغلی ... تبریز انجمن مخفی ... تبریز مقاومت و انقلاب .... اما تبریز دیگری نیز بود: در مرکز تبریز محلهء ميار ميار مرکز ميخانه های تبريز بود. گاه به کافه ی ممتاز می رفتيم و آبجو بشکه ی استار می خورديم که ساخت تبريز بود و تازه و تگری و کف کرده سرو می شد. يک نعلبکی پسته هم همراهش می آمد که جمعا می شد بيست و پنج ريال. دو آبجو بشکه و يک نعلبکی پسته و پنج ريال انعام گارسون جمعا می شد پنج تومان. و اين شب ما را زيبا می کرد. بيرون ميخانه بوی شاش می داد و در کافه ای ديگر در همان کوچه بهترين شطرنج بازهای تبريز مسابقه می دادند. کافه ای هم بود به نام شفق که پاتوق حاجی های بازاری بود. تر و تميز که کف اش با فرش تبریز فرش شده بود. در این میخانه کسی جرات نمی کرد ته سيگاری اش را روی فرش خاموش کند. باز در همان ميار ميار کافه ای بود به نام خورشيد که کافه ای بود ساز و ضربی و عاليه نامی با لباس مردانه ترانه های عاميانه می خواند. "علی بالاسان علی بالا!" از آواز های مشهورش بود. هنوز "نالچی ایه رلر" و "گونگاباشی" را کشف نکرده بودم. اما روبروی باغ گلستان کافه ی حسين تيرانداز را کشف کرده بودم. مرکز عاشيق ها که می نواختند و می خواندند و گاه با انعام کوچکی در مدح مشتری ای آواز می خواندند. شهريور ماه در کوچه پس کوچه های اطراف دبيرستان بزرگمهر در به در دنبال اتاق خالی می گشتم. با بودجه ای پنجاه - شصت تومان در ماه اجاره. و سرانجام به کمک يک دلال پير بنگاه ملکی که دلش به حالم سوخته بود، در محله ی ارمنی نشين بارون آواک صاحب اتاقی شدم درندشت و تاريک و نمور.
-5- حالا من بودم و اتاقي تاريک و نمور و بزرگ. سه پنجره رو به حياط و يک دريچه رو به کوچه. شهريور ماه بود و هوا دم کرده. دلال بنگاه با گرفتن مبلغ يک ماه و نيم اجاره و دستمزد خودش که نيم ماه اجارهء خانه بود، با همان زبان چرب و نرم کليد را کف دستم گذاشته بود و برايم آرزوي روزهاي خوشي کرده بود و رفته بود. صاحب خانه که خود مستاجر بود و استاد دانشگاه تبريز با اندامي لاغر و بلندبالا دستم را فشار داده بود و رفته بود ساختمان آنسوي حياط که آفتابگير بود و در آن بعد از ظهر شهريور ماه دلچسب مي نمود. صاحب خانه فارس زبان بود و لهجه ي غريبب داشت که بعدها فهميدم کرماني است. در آن خانه با خواهرش زندگي مي کرد که دانشجو بود. (اين همه را دلال بنگاه برايم گفته بود.) و خانه، خانه اي بود نسبتا قديمي با يک درخت توت بزرگ و حوضي شش ظلعي در وسط حياط با پاشويه و شير آب. زير اتاق من زيرزمين بزرگي بود که بوي قديمي سرکه و خيارشور مي داد. مستراح و دستشويي من هم همان زير زمين بود. حمام نداشتم اما به قول دلال بنگاه محله پر از حمام عمومي و نمره هاي خصوصي بود. با بهترين دلاک ها و مشت و مالچي ها.
طول و عرض اتاق را مي پيمودم و به سرنوشت و آتيه ام فکر مي کردم. غروب نزديک مي شد و من روي ديوار سمت راست حياط آفتاب کم رمق شهريور ماه را مي ديم که چگونه از ديوار بالا مي رود. هنوز درخت توت پر توت بود. از کوچه صداي بازي بچه ها مي آمد که با زبان ارمني داشتند سر و صدا مي کردند. اتاق من آنچنان برهنه بود که من نيز احساس برهنگي مي کردم. روي سقف اتاق لامپي شصت واتي بود که نورش زرد رنگ و نزار بود. قرار بود آنشب قرار بود ساعت هفت يکي از دوستان بهروز را ببينم. نامش رضا بود و قرارمان جلوي سينما آسيا بود. هنوز يک ساعتي به موعد