Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Sunday, February 29
من اين چند خط را می نويسم که ستون نظرات نوشته ی پيشينم را که بخش ديگری از رمان ميريونس بود "کهنه " اش کنم! دوستان عزيز که اين روزها سخت به طبل نژاد و زبان می زنند بايد توجه داشته باشند که نه آريا زدگی و آرياگری مشکل ما را حل می کند و نه ترک زدگی و ترک گری! ترکيه ی عثمانی (که ربطی به جمهوری نوين و لائيک و دموکراتيک - دست کم در منطقه - ندارد) نسبت به شهروندان ارمنی ترکيه عثمانی ستم ها روا داشته و آن ها اجبارا کوچانده و حتی در مواردی شايد نسل کشی هم کرده است. برخی از بازماندگان آن فجايع به ايران آمدند و برخی به لبنان و سوريه و عراق و اروپا و آمريکا رفتند و البته فجايع را بزرگ کرده و آن را يک قتل عام بزرگ جلوه دادند و چون مسيحی بودند حرف شان از طريق کليسا و نهادهای مذهبی خيلی زود در جهان پخش شد. اعمال عثمانی ها البته جای دفاع ندارد. حکومتی داشتند مذهبی و ولايتی و خلافتی که آخر سر هم توسط ترک های جوان به سرکردگی آتاتورک عمرش سرآمد. حالا بر روشنفکران و دولتمداران ترکيه ی نوين است که کميته ی حقيقت يابی تشکيل دهند و حقيقت ماجرا را کشف کنند. در بعضی از شهرهای آذربايجان (هر دو آذربايجان) هم عمل عکس رخ داد و فجايعی به بار آمد که بر تاريخ نگاران و پژوهندگان است که حقيقت ماجرا را تحقيق و بررسی کرده و به آگاهی همگانی برسانند. به ويژه در فجايع خوجالی و ديگر نقاط اشغالی جمهوری آذربايجان هنوز داغ داغداران تازه است و دولت آذربايجان هنوز از لاس زدن با غرب و آمريکا فارغ نشده و توجهی به آن فجايع ندارد و درعين حال صدها هزار نفر آواره ی آذربايجانی در وضعيت بسيار وحشتناکی زندگی می کنند. حقايق بايد گفته و نوشته شوند. اما نه به خاطر نفرت ورزی و خلق خشم و کينه که به فجايع تازه بيانجامد. من پس از اين نوشته هايی که بوی نفرت و انتقام دارند از ستون نظرات حذف خواهم کرد. خواهش می کنم مهربان باشيد و انسان! 12:41 AM
Wednesday, February 25
مير يونس -17- با برادرانم در شهر زادگاهم قدم مي زديم. مانند صدها مردم که در عصرهاي دلگير شهرستان هاي کوچک با خيابان نوردي باقيمانده ي روزشان را به شب پيوند مي زنند و شب آوار مي شود ناگهان بر شهر، و ناگهان خاموش مي شود. هيچ کس دلگيري عصرهاي شهرستان ها را درک نمي کند جز کارمندان و معلم هاي مجرد. مردان خانواده دار با زنبيل ها و دستمال هاي يزدي و کيسه هاي پلاستيکي ميوه و تنقلات و در فصل تابستان خربوزه و هندوانه به دست عازم خانه مي شوند و کارمندان مجرد و بي خانواده گز مي کنند خيابان هاي هميشگي را. بارها و بارها، تا شب آوار شود روي شهر و سوت و کور شود شهر به ناگهان. من هم در آن عصر اثيري که غروب سخت خونين بود و هوا ملايم همراه برادرانم خيابان را گز مي کرديم. نه معلم بودم و نه کارمند مجرد اما مي دانستم که اين خيابان گردي ها بزودي به پايان خواهد رسيد و من ترک خواهم کرد شهر زادبوم خود را. همين حس کافي بود که در دلم غمي جوانه بزند و دلم بگيرد. حالا مي توانستم اندکي از دورتر شهر زادگاه خود را تماشا کنم: شهري خفته در اعماق تاريخ در پهن دشت سبلان که جنوبش به کوه هاي بزغوش ختم مي شد و در چله تابستان هر دو کوه پر برف اند و رودخانه تاجيار بي آب و تشنه و درختان سپيدار و تبريزي عطشان. در وسط خيابان قدم مي زديم. آن چند ماشين شهر ما به احترام ما راه کج مي کردند و گاه کاميون يا اتوبوسي غرش کنان از کنارمان رد مي شد. احساس غريبي داشتم. مي دانستم که دو هفته ي ديگر به شهر بزرگ تري خواهم رفت و خاطره هاي تلخ و شيرين زادگاهم را به تاريخ خواهم سپرد. بد ترين خاطره ام ماجراي دزديده شدن عکس من بود از ويترين عکاسي پلازا. دو سه سال پيش که عاشق سينما شده بودم و گمان مي کردم شبيه پل نيومن هستم، با هيات و شمايلي شبيه پل نيومن به عکاسي پلازا رفتم تا عکسي مانند او برايم به يادگار بگيرد. او هم سنگ تمام گذاشت و عکسي از من گرفت که نه تنها شبيه پل نيومن بودم بلکه اندک شباهتي هم به مارلون براندو و آلن دلون و بهروز وثوقي و ناصر ملک مطيعي داشتم! اين ها را خود عکاس به من گفت. يقه ي پيراهنم را روي کتم انداخته بودم و در دنياي پل نيومن و مارلون براندو سير مي کردم و حسابي کيفور بودم. عکس من آن چنان تو دل برو بود که آقاي "پلازا" ( ما او را آقاي پلازا مي ناميديم!) آن عکس را آگرانديسمان کرد و در قابي در ويترينش آويزان کرد. اما دو سه روز بعد آن عکس به سرقت رفت. کسي يا کساني ويترين عکاسي را شکسته و عکس مرا ربوده بودند. اين ماجرا مانند بمب در شهر کوچک پيچيد و من شدم انگشت نماي شهر کوچک. ننگ بزرگي بود براي خانواده! پدرم دستور داد که بروم سرم را نمره سه بزنم. بيب اوغلي ها و عمو اوغلي هايم نيز که اين "ننگ" را نتوانسته بودند تحمل کنند، هرکدام با عتاب و سرزنشي مرا حسابي تحقير کردند. اندک کتکي هم نوش جان کردم! از دست موسي عمو اوغلي که خود از گردن کلفت هاي شهر به حساب مي آمد و کشف کرده کرده بود که لات مشهور شهر، ابراهيم شمپراني، عکس مرا ربوده و در شهر شايع کرده که "آلوده"ي من است. شمپراني آدم شروري بود که جوانان شهر از ترس اش جرات نمي کردند به تنهايي جايي بروند. عصر که مي شد با چند نوچه اش سينه سپر کرده و گردن کشان درست وسط خيابان راه مي رفت و انگار نفس کش مي طلبيد. البته شايع بود که بعضي از دکانداران هم باجي به او مي دادند. مرد قد بلند و گردن کلفتي بود که بارها زندان رفته بود. يک شرور به تمام معني. اين عمل شمپراني البته براي خانواده ي من بسيار گران آمده بود. من دستور يافتم که موي سر را بتراشم و لباس هاي خوب و "مد جديد" نپوشم. چند دست کتک هم خوردم. خب، چشم هايم آبي بود و زيبا بودم! شمپراني هم عاشق يا آلوده ي من شده بود! چند ماه تمام زنداني خانه و مدرسه بودم و حق نداشتم که تنهايي بيرون بروم. خبر مي رسيد که شمپراني بچه ها را مي گيرد و ترتيب شان را مي دهد! چند ماه آزگار که مانند زندانيان بودم و همه اش کتاب مي خواندم و سعي مي کردم پل نيومن و آلن دلون را فراموش کنم، ناکهان فکر بکري از مغز موسي عمو اوغلي گذشت. يک روز تمام فک و فاميل در خانه ي ما جمع شديم و موسي عمو اوغلي به تمام جوانان فاميل ماجراي "ننگين" سرقت عکس مرا توضيح داد. قرار شد که يک روز عصر که شمپراني با دبدبه و کبکبه از خيابان پهلوي عبور مي کند من به سراغش بروم و ازش بخواهم که عکس مرا فرداي همان روز به عکاسي تحويل بدهد. تمام فک و فاميل جوان فاميل ما رفتيم و هر کدام يک قبضه چاقوي ضامن دار زنجان خريدم که با فشاري به ضامن تيغه اش بيرون مي پريد. من کلي تمرين کردم که چگونه با شمپراني بزرگ مواجه شوم. چاقوي ضامن دار را جلوي آيينه مي گرفتم و با فشار ضامنش به شمپراني فرضي مي گفتم که عکس مرا فردا تحويل عکاسي دهد. مادرم سخت مي ترسيد و برادران کوچکم سعي مي کردند مانند من تمرين بکنند. سرانجام روز موعود فرا رسيد. تمام فک و فاميل من در گوشه و کنار خيابان اصلي چاقوي ضامن دار به دست ايستاده بودند و شمپراني مانند هميشه با سه چهار نفر از نو چه هايش از وسط خيابان عبور مي کرد. گردن کش و سربالا. من که موهايم را از ته تراشيده بودم و در مقابل آن غول جوجه اي بيش نبودم، درست وسط ميدان اصلي شهر آهسته به سراغش رفتم و روبرويش ايستادم. او لبخندي زد و من بي اختيار سلام گفتم. تمام فک و فاميل من در گوشه و کنار ايستاده بودند و منتظر عمل و عکس العمل ما بودند. دست من در جيب کتم بودم و انگشتم روي ضامن چاقو. فکر مي کنم تمام شهر در آن لحظه منجمد شده بود. يک آن تمام شهر و مردم منتظر بودند که اتفاق خواهد افتاد. عرق سردي به تنم نشسته بودم و آشکارا مي لرزيدم. شمپراني گفت: يونس..... و من ناگهان فرياد کشيدم و تند تند گفتم که: آقا شمپراني! تا فردا بايد عکس مرا به عکاسي پلازا تحويل بدهي و گرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي! شمپراني با حيرت و بهت نگاهم مي کرد. گمان نمي کرد که اين حرف ها از دهاان من بيرون مي آيد. آنگاه تمام فک و فاميل من از نهان گاه هاشان بيرون آمدند و مرا دوره کردند. هر کدام با چاقويي در جيب. موسي عمواوغلي از همه ديرتر رسيد. هيکل اش از شمپراني هم گنده تر بود. همو بود که دستور داد تا فردا عکس مير يونس بايد به عکاسي پلازا تحويل داده شود. شمپراني گفت من که خبر ندارم اما به خاطر ارادتي نسبت به شماها دارم سعي مي کنم عکس را پيدا کرده و تقديم کنم. موسي عمو اوغلي گفت بلبل زباني موقوف! تا فردا! همين. آنگاه تمام فاميل ما در مقابل چشم هاي حيرت زده ي مردم دسته جمعي در جهت مقابل حرکت شمپراني و دوستانش به حرکت در آمديم. هفت هشت نفري بوديم. من از هيجان و ترس داشتم منفجر مي شدم. آنگاه به خانه رفتيم و شام همگي مهمان خانه ي ما بوديم. من انگار گناهکار و مقصر بودم. پدر مي گفت نمي خواهم با اين لات و لوت ها دهن به دهن شوم. موسي عمو اوغلي مي گفت نبايد در مقابل اين لات و لوت ها کوتاه آمد. من از چشم هاي آبي خود شرمنده بودم. با اين همه فرداي آن روز همه چيز به خوبي و خوشي برگذار گرديد. شمپراني توسط يکي از نوچه هايش عکس قاب شده ي مرا که شبيه پل نيومن بودم به عکاسي پلازا فرستاده بود و آقاي پلازا آن عکس را تقديم موسي عمو اوغلي کرده بود و موسي عمواوغلي عکس را از قاب درآورده بود و ريز ريز کرده بود و به آقاي پلازا دستور داده که ديگر از اين غلط ها نکند! ر ر
امشب بخش 17 رمان مير يونس را نوشتم. البته دارم تنبلی می کنم. اما شما هم اگر کسی را داشتيد که در بيمارستان پا به مرگ است و حضور مرگ در همه جا نمايان، ييش از من کاری از دست تان بر نمی آمد. عجيب است که دو روز پيش دکترِ همخانه ام از بيمارستان تلفن کرد که جری دارد می ميرد. از من پرسيد که در صورت مرگ آيا می توانيم او را به طور مصنوعی زنده اش نگاه داريم يا نه. من گفتم نه. چرا که در وصيت نامه اش چنين آمده است. خب، البته اندکی هم گريه ام گرفت و شعری هم نوشتم و آخر سر با صراحی ای به ديدارش رفتم. سخت بی تاب بود و مرتب در تب و تاب بود. پرستارش گفت که معمولا در آخرين ساعات عمر مغز به اعضای بدن دستور می دهد که نميريد! و بدن مانند آن شعله ی سرکش شمع در آخرين لحظه تقلا می کند. اما اتفاقی نیفتاد. ديروز روز تقلا بود و امروز روز خواب و آرامش. امشب ساعت ده شب تلفن کردم که از پرستار حالش را بپرسم و او بدون اینکه از من اجازه بگيرد تلفن را داد دست جری، و جری مانند يک آدم حسابی و سالم از من خواهش کردم که بروم و او را به خانه باز آورم. من گفتم که تا فردا صبر کند و او قول داد که صبر کند. همو ديروز مرا به خاطر نمی آورد و نمی دانست که خانه کجاست. راستی خانه کجاست؟ 1:51 AM
Friday, February 20
چه سنگين عبور می کند زمان! هر لحظه آبستن فاجعه است. به خميازه ای دل خوش می کنم.... که خواب نمی آيد و کابوس پشت پلک منتظر.
صد سال از پله های عشق بالا رفتم صد سال به مغاک تنهايی فرود آمدم صد سال تنها ماندم...
حال به تماشای مردی نشسته ام که صد سال زنده بود و حال ای ی ی ی ... نفسی می کشد... و چشم های نيمه بازش دوخته می شوند به سقف ...
زنگ ممتد تلفن نشانه ی خبر بد است قهوه تلخ نشان از پُرسه های دور دارد و ودکای تلخ اندک آرامشی می بخشد.
من می توانم تنهايی گربه را بگريم يا اندوه زندانيان در قفس را... اما دیگر اشکی نيست! بنمانده است! 1:36 PM
Thursday, February 19
تبريک برای آقای خاتمی تبريک برای آقای خاتمی که برای ايجاد جامعهء مدنی برگزيده شد. حالا ديگر روزنامه ای باقی نمانده است که از جامعهء مدنی سخن بگويد! تبريک برای خاتمی که ختم روزگار بود و فريب بود و فريب و فريب فريبا! تبريک برای خاتمی که گفته بود من استعفا می دهم اگر .... و پس از هزار اگر به قدرت چسبيد و ثابت کرد که نه تنها يکی از آقايان است، بلکه فريب بيشتری هم می دهد! من يک بار ختم خاتمی را چيده بودم. حالا او را به زباله دانی تاريخ پرت می کنم! همين!! 12:33 AM
Wednesday, February 18
مير يونس -16- از روياهاي دور و دراز و شيرينم که بيرون آمدم، باز سبلان بود در برابرم و مردي چاق در کنارم که کتش را انداخته بود روي زانوانم و جاده اي که پيچ مي خورد و گرد و خاکي که به درون اتوبوس مي آمد. همراه با بوي قديمي سرزمين زادگاه من و عطر و رايحه ي خرمن تابستان و گندمزاران و شبدر و يونجه. همه ي عطر و بوي آذربايجان در چله ي تابستان که خنک مي نمود و سبلان که با هيبت و صلابت خود سايه انداخته بود به سرزمين مادري و اتوبوسي که در جاده ي خاکي مي لغزيد و گرد و خاک به راه مي انداخت و آوازي از دوردست ها که راننده گوش مي کرد. شايد راديو باکو بود و کنسرت مقامات. سه گاه زابلي يا سه گاه يتيمي. و من حالا از روياي سبز خود بيرون آمده بودم و محو سرزمين خاکستري و قهوي اي زادگاهم شده بودم. مي دانستم که ديگر آن ميريونس سابق نخواهم بود. پيچ ديگري در زندگي من رخ داده بود. مانند آن پيچي که با ملاقات و عشق دختر چشم سبز رخ داد. حالا من اتاقي داشتم در محله ي بارون آواک تبريز که هرچند حتي در چله ي تابستان سرد و نمور بود، اما هر چه بود از آن من بود. مي توانستم تختخواب سفري ام را در هر گوشه اش بگذارم و شب ها تا هر ساعت که بخواهم بيدار بمانم و راديو گوش کنم و کتاب بخوانم. و شايد... شايد روياي سبز من هم به ناگهان به سراغم مي آمد. در هيات زني تاتار با چشماني سبز و زمردين و گونه هايي برجسته و زنخداني چاک خورده و قاچ دار. شايد مي توانستم به بهروز و مجيد نشان بدهم که من، ميريونس پسر حاجي مير محبوب سرابي از باز مانده هاي يک خاندان اشرافي قديمي مي توانم دنيا را تغيير دهم. بهروز مي گفت يک روشنفکر فقط نبايد دنيا را تبيين کند بلکه بايد بايد آن را تغيير دهد! چه آسان مي نمود! اما آن ايام براي من همه چيز آسان مي نمود. حتي مانند صدر مائو مي توانستم شناي انقلابي بکنم و مانند يگون کوه را از جا بکنم! چرا که زني در آنسوي روياهاي من حضور داشت و شايد پسرکي با دو چشم آبي و سبز در گوشه اي از دنيا مرا ادامه مي داد. زندگي زني است که دنيا را برايت سبز مي کند و پسرکي است که با با دو چشم آبي وسبز دنيا را زيبا مي کند. زني که در روياهاي سبزت حضور داشته باشد همه چيز را آسان مي نمايد. هيچ مشکلي هم نمي افتد. آن چشم هاي سبز که جهان را رنگ سبز مي زند و زمين باير را بارور مي کند و خشک ترين کويرها را سبز مي کند، مي تواند تو را مانند اميرارسلان رويين تن کند و هزاران طلسم را در آني بشکند و فرخ لقا که سهل است تمام جيران هاي جهان را به سويت بياورد و در کومهء سبز را بيارايد و کومه ناگهان سبز شود و نوراني و شفاف شود و عشق آيد و عشق آيد... **** سبلان استوار مي نمود. در هر پيچ ما رخ مي نمود. سترگ و ستبر و استوار. بوي قديمي زادگاه از زادگاه به درون اتوبوس مي آمد و آواز سه گاه از دوردست هاي باکو يا گنجه به گوش مي رسيد. مادر من لابد چشم انتظار من بود. پدرم شايد مغازه اش را مي بست و روزي را پشت سر مي گذاشت تا به مسجد ميدان برود و نمازي بگزارد و آنگاه يک بغل سبزي و تربچه و دو سه تا خربزه محصول ميانه بخرد و به خانه بياورد. مثل هميشه. مردم دسته دسته در خيابان ها گردش مي کردند و ما داشتيم به مرکز شهر وارد مي شديم. ناگهان دلم براي شهري که بايد ترکش مي کردم تنگ شد. شهر ناگهان زيبا شد. اتوبوس در گاراژ اقبال توقف کرد و مسافران سراب پياده شدند. مسافران اردبيل با شتاب به کافه ي اقبال رفتند تا استکاني چاي بنوشند. من هم ساکم را برداشتم و مانند مسافري سرگردان عازم خانه شدم. شهر برايم از حالا غريب شده بود. من هم غريبه اي بيش نبودم در شهري که دوستش مي داشتم. *** ساک بر دوش از اتوبوس پياده شدم و قدم زنان به سوي خانه ي پدري راه افتادم. اينجا و آنجا مي ايستادم و با دوستي، آشنايي سلام و عيلک و خوش و بشي مي کردم. سراب ناگهان برايم خلوت و کوچک مي نمود. در خانه شادي مادر بود که تمام خانه را روشن مي کرد. در چند کلمه از کرايه ي اتاق و گزارش چند روز سفر تبريز را به اطلاع رساندم و مادرم شروع کرد به گريستن. گفت واقعا از پيش ما ميري؟ نه، از پيش تان نمي روم. آخر هفته ها برخواهم گشت. براي تحصيل مي روم. همين. آن هم براي فقط نه ماه، تازه تعطيلات ايام عيد و روزهاي تعطيل هم که با هم ايم. اما گريه ي مادر به اين زودي ها بند نمي آمد. دو تا بوسه ي آبدار و اندکي لوس کردن خودم و بلند کردن روي دستانم سرانجام صداي خنده اش را در آورد. و آنگاه با برادرانم زديم به چاک تا خيابان گردي کنيم. چون مي دانستم بزودي شهر را ترک خواهم کرد سعي مي کردم هر گوشه و کنار شهر را به خاطر بسپارم. از جلوي تنها ميخانه ي شهر هم گذاشتيم که البته جرات نکرديم پا به درون بگذاريم و لبي ترکنيم. بنابراين رفتيم پيش دوستان کتابفروش در همان حوالي اندکي گپ زديم. مجيد را هم پيدا کردم و اندکي صحبت هاي جدي کرديم. بهروز به مجيد گفته بود که بودن ميريونس در تبريز عالي خواهد بود و ارتباط ها آسان تر خواهد شد. شب قرار شد به تنهايي بروم پيش مجيد و چند جزوه و کتاب براي خواندن بگيرم. جزوه اي بود به نام تضاد به قلم صدر مائو و دولت و انقلاب به قلم لنين. هر دو ماشين شده با حروفي ريز و کوچک.
مير يونس -15- شب مخوفي بود. نشسته بودم در کومه اي که سايهء لرزان زني پوشيده در حجاب در پرتو شعله ي لرزان و بي رمق فانوسي روي ديوار افتاده بود و عطر سيب زميني برشته و بوي ناشناخته و اسرارآميز شهوت و رخوت در هوا پراکنده بود. من مات و مبهوت بودم و روي ديوار تصوير لرزان و شهوتناک زني را تماشا مي کردم که بايد با دعاها و اوراد "افروزخالا" و شکل هاي غريب هندسي و الف هاي کوتاه و بلند، اجاقش را روشن مي کردم. هزاران سئوال زير روسري کلاغه اي پر رنگ و نگارش خفته بود. مي دانستم در باغي هستيم در دامنه هاي سبلان. در سر زمين عسل و برف و آفتاب و مه و چشمه هاي گرم و سرد و جاليزهاي خيار و سيبستان و گندمزارهاي طلايي و يونجه زارهاي سبز. بيرون کومه هوا تاريک مي شد و من در اجاق هنوز گرم پيرمرد بوي سوختن سيب زميني هاي برشته را احساس مي کردم. شب رازناکي بود! من و زن ساکت و صامت نشسته بوديم و شايد هر کدام در رويايي بوديم که بزودي واقعيت مي يافت. اما من ترس هم داشتم. ترسي شفاف ولي ناشناخته و مرموز. شب آن چنان ساکت بود که حتي مي شد صداي سکوت را هم شنيد. صدايي که پس از پارس سگ ها در دوردست ها و بال زدن پشه ها و زنبورهاي عسل ره گم کرده رخ مي نمود و شنيده مي شد يا شنيده نمي شد. صدايي ميان دو طپش قلب که به قفسهء سينه مي کوبيد. صداي عشق و صداي رويش و زايش. مي دانستم که بزودي جهان دگرگونه خواهد شد. در مرزهاي بلوغ بودم و به سرزمين شکفتن ها و رستن هاي ابدي گام مي گذاشتم. نامش حتما "جيران" بود. کلاغه اي اش را که اندکي بالا برد فهميدم. نمي توانست نامي جز جيران داشته باشد! پيراهني از جنس ابريشم و اطلس تنش بود و ماهپارهء سينه اش با عقيق و زمرد و فيروزه آذين شده بود. چانه اش زنخداني داشت عميق و لبانش برجسته و قلوه اي و گونه هايي برآمده که خطي عميق آنان را از چانه اش جدا مي کرد و آنگاه دماغي کوچک وسط دوگونهء برجسته که به چشم هاي بادامي سبز سبز و ابروهايي هلالي و پيشاني بلند ختم مي شد. روسري اش در همانجا بر بلنداي پيشاني اش متوقف شد و لبخندي روي لبانش شکفت. لبخندي که تمام کومه و حتي جهان اطراف را روشن کرد. چشم هايش آن چنان سبز و درخشان بود که رنگ کومه را عوض کرد. انگار تمام دنيا ناگهان به رنگ سبز درآمد. حتي بال زنبورهاي عسل و شانه هاي شهد و عطر گل هاي شبدر و شعله ي فانوس و سايه روشن هاي داخل کومه. من مي لرزيدم و سايه ي لرزان نيز روي ديوار مي لرزيد. اما ديگر سايه سايهء او نبود. او با سحر لبخند و آتش سبز نگاهش سايهء خود را از بين برده بود. ناگهان از عمق ظلمات آمده بود و روشن شده بود. و من هم چنان مات و مبهوت جايي ميان هوا و زمين محو شده بودم. خود را نمي ديدم. همه او بود و من حيران و سرگردان و گم گشته و گم شده در وادي حيرت. آن چنان حيران بودم که نامش را جيران گذاشتم. حدس زدم که بايد با لهجه اي غريب سخن بگويد. گفت که لهجه اش لهجه ي ترکان تاتار است. از تاتارهاي کريمه. در روياهايم سوار بر اسب سفيد وحشي. چابک و وحشي در تاتارستان و باشقيرستان. مانند مادرش که در کريمه عاشق مردي ايراني تبار شد و مرد فرزند يک کمونيست به نام بود که سرزمين آباء و اجدادي اش را اجبارا ترک کرده بود و در زمان استالين به استپ هاي آسياي ميانه تبعيد شده بود و آخر سر در يخستان و زمهرير سيبري جان سپرده بود. يادگارش پسري بود به نام الکساندر يا اسکندر که در يتيم خانه هاي تاتارستان زير نظر زنان بلشويک باليده بود. اسکندر دختر تاتار را بي اسب وحشي و سفيد سوار قطار باري اي کرده بود و از کريمه تا قلب آسياي مرکزي کوبيده بود و سرانجان دختر تاتار را در سمرقند به عقد خود در آورده بود. تازه در محله ي قزلباشان ايراني تبار "پنجاب" سمرقند جا خوش کرده بودند که به دستور استالين همراه هزاران ايراني تبار ديگر از سراسر اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي عودت داده شده بودند به خاک نياکان در اين سوي مرز. از سمرقند به عشق آباد و از عشق آباد به گنبد قابوس به ميان ترکمن ها. "جيران" در اوبه اي در همان ترکمن صحرا به دنيا آمده بود. سه سال پيش از من. حالا در کومه اي که با هم نشسته بوديم و تصاوير لرزان مان روي ديوار گاه به هم مي آميختند و گاه از هم دور مي شدند، او زني بود شانزده ساله بود و من پسري سيزده ساله. مادر جيران به هنگام زايمان مرده بود و پدرش که هيچ هنري جز سرود هاي خلقي و کمونيستي نياموخته بود و ساز هم مي نواخت "عاشيق" شده بود. همان که بعدها عاشيق اسکندر مشهور شد. عاشيق اسکندر که مانند تمام نوازندگان دوره گرد بود و از اوبه اي به اوبه اي ديگر مي رفت و از روستايي به روستايي ديگر، جيران را سپرده بود به دست دايه اي در خانوادهء بزرگ خان بزرگ ترکمن صحرا، ادريس آتاباي و جيران در ميان فرزندان ادريس آتاباي باليده بود و در سوارکاري و زيبايي شهره ي آفاق شده بود. در اوج شکوفايي و زيبايي بود که يکي از پسران بايندرخان از خان هاي بزرگ شاهسون عاشق جيران شده و او را به خياو برده بود و به عقد خود در آورده بود. پسر غيور بايندرخان هرچه کرده بود نتوانسته بود از جيران صاحب بچه بشود و آخر سر تحت تاثير مادر و عمه ها و خاله هاي شوهرش و دايه اش به دعا و جنبل متوسل شده و به قره سيدلر متوسل شده بود. "... قره سيد مرد کوچک اندامي بود که شال سبز بسته بود و چشم هايي سبز و هيز داشت. معني دعا و جادو و جنبل را فوري فهميدم. مي خواست روي شکم من اوراد جادويي بنويسد که من به حال تهوع افتادم. همان لحظه تصميم گرفتم که پدر بچه ام را خودم انتخاب کنم. قره سيد را کنار زدم و بهش گفتم اگر به من دست بزني فرياد خواهم کرد. سيد از ترسش دم نزد و شروع کرد به نوشتن دعا و خط خطي کردن کاغذي زرد رنگ. دايه ام که بيرون در ايستاده بود به درون آمد و کاغذ را از دست قره سيد گرفت و مرا بيرون برد...." حالا دايه ي جيران بنا به دستور قره سيد و شايد هم دعانويسان ديگر در به در دنبال سيد اولاد پيغامبري مي گشت که سيزده سال بيشتر نداشته باشد و در آستانه ي بلوغ باشد، اما نابالغ و او تمام آن اوراد را با محلولي متبرک روي شکم جيران بنويسد و نقاشي کند. مادر شوهر جيران در اين جست و جو با افروز خالا آشنا شده بود و افروز خالا مرا به آنان معرفي کرده بود. "... اما تو اي سيد عزيز و نظر کرده و اولاد پيامبر! ببين، من هم جيرانم، تنها اولاد تاواريش آلکساندر يا عاشيق اسکندر و او تنها اولاد يحي سلطان پور، باني کمونيسم در ايران که رضاشاه سايه اش را با تير مي زد. من به قول تو جيرانم و عروس بايندرخان بزرگ. مادرم از تاتارستان بود و من در اوبه هاي ترکمن صحرا با اسب و صداي ساز عاشيق اسکندر و فرزندان آتاباي بزرگ شده ام. سه سال بيش از تو سن دارم و هزار منزل بيش از تو پيموده ام و اصلا به جادو و جنبل اعتقاد ندارم. هر چه باشد نواده ي سلطان پور کمونيست هستم و به مکتب رفته ام و خط نوشته ام. از اسب ها آموخته ام که بايد فحلي باشد و مادياني به دنيا بيايد. شوهر بيچاره ي من اجاقش کور است و من بايد جورش را بکشم. براي بايندرخان عروس نازا ننگ و عار بزرگي است. دست سرنوشت مرا به پيش قره سيد برد که من دست سرنوشت را پس زدم. قره سيد، آن مرد بدجنس با هزار جادو و جنبل مي خواست بچه اي در شکمم بکارد. تسليمش نشدم. دايه گفته بود که برخي از سيدهاي نابالغ اولاد پيغامبر مي توانند اجاق کور زنان نازا را روشن کنند. حالا بيا و بازي را آغاز کن! ... چيزهايي بنويس اما بدان که اين اوراد فريب است و فريب!" پيراهن اطلسي سفيدش را اندکي بالا زد. شعله ي فانوس نورافکن شد و رعد و برقي در کومه ي تاريک جهيد. جهان روشن شد و من قلم به دوات فرو کردم و کوشيدم با دست هايي لرزان طرحي بر آن ماه مدور نقره فام بزنم. اما لرزش دست و دلم تمام طرح ها را مي لرزاند و من گلوله اي آتش شده بودم که مي سوختم و ذوب مي شدم در دنياي نقره قام ماه بدر... و فرو مي رفتم به دنياي روش و تابناک و جهان زيبا و نوراني مي شد. جهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي .... و نوزادي شکل مي گرفت و من سراسر او مي شدم. قطره اي در دريا. هيچ و همه! نيستي و هستي!
انقلاب بود ديگر!! واي که چقدر دور مي نمايند آن روزها! البته قرني هم گذشته است. نه قرن صد ساله، قرن بيستم به قرن بيست و يکم پا گذاشته و ما اندر خم يک کوچه ايم هنوز... آن روزها رفتند... آن روزهاي سرشار و خوب و پر از اميد و البته با ملاطي از غدعه و نيرنگ .... روزهايي که اسفند و ناصر و کوروش مي آمدند خانه ي من تا کفش و کلاه کنيم و خود را به تظاهرات برسانيم. البته همان سر صبح گيلاسي هم بالا مي انداختيم و از جگرکي سر کوچه چند سيخ جگر مي خريديم و لاي نان سنگک مي پيچيديم و با جرعه اي عرق بالا مي انداختيم. به سلامتي خلق خروشان البته! گاه بستی هم سوار می شد روی حقه ..... داغ و پف کرده .... و خلق در خيابان شاهرضا مي خروشيد. ناگهان مسعود کيميايي را مي ديدي با کلاه کشي و همسرش گيتي که مشت گره کرده مرگ بر شاه مي گفتند ... و آن سوتر ها در پياده رو، چشمان نگران دکتر هوشنگ کاووسي بود که جمعيت را مي کاويد .... شاملو هنوز بگمانم در لندن بود و ساعدي برای چريک ها مقاله هاي زيرزميني مي نوشت. آخوند محله ي ما هر روز چاق و چله تر مي شد و ديگر حتي پاسخ سلام ما را هم نمي داد. شاه مي گفت صداي پاي انقلاب شما را شنيدم و مرتب کوتاه مي آمد و ساواک ناگهان پشمش ريخته بود. انگار فقط مي توانست شلاق بزند و "اعتراف" بگيرد. روزگار گند و گهی بود البته! کسي در مقام خودش نبود! نوشگاهي بود در کوچه اي منشعب به خيابان روزولت که تازه کشف شده بود. نخستين بار گي هاي ايران انقلابي هم در همان نوشگاه متولد شد. مردان با هم مي رقصيدند و زندگي ادامه داشت .... نظريان، اغذيه فروش محله ي ما هم روزی ناگهان کرکره هايش را پايين کشيد و روي مقوايي نوشت اين مکان تعطيل است. صداي پاي فاشيسم و انقلاب توامان طنين مي انداختند. شاه با اطرافياننش و ميليون هايش با يک مشت خاک وطن وطن را ترک مي کرد. امرايش مي گريستند و اطرافيانش هر روز ميليون ها دلار خارج مي کردند. برخی از آنان که ماندند بر سر دار رفتند. هويدا و داريوش همايون و ديگر دوستان شاه زنداني شده بودند و حزب توده تازه داشت "نويد" را بيرون مي داد. مانند هميشه با حروفي بسيار ريز و ناخوانا و با همان شعارهاي سابق. برخي ديگر ريش نمي زدند و رياکاري و دغلبازي تازه داشت رونق مي گرفت. دوست توده اي من هم داشت تمرين نماز مي کرد!... و من چقدر تنها بودم!
اين آقا که در اين عکس است شبيه يکی از دوستان توده ای من است!! دقت بکنيد! 12:19 AM
Sunday, February 8
شاهزاده چارلز در ایران اسلامی امروز سرانجام پرنس چارلز مقام ولایت عهد بریتانیای کبیر وارد میهن اسلامی ایران شد و مورد استقبال سید محمد خاتمی قرار گرفت. بهانه ی پذیرایی از این مقام شامخ دولت فخیمه ی انگلیس نشان دادن ویرانه های بم بود. اما همین مقام های دولتی جمهوری اسلامی که به مقام ولایت عهد انگلستان خوش آمد و welcome گفتند چندی پیش از سفر خانم الیزابت دل به ایران ممانعت به عمل آوردند. که مثلا ما خیلی ضد آمریکایی هستیم! در صورتی که در همان ایام پزشکان و پرستاران آمریکایی در بم مشغول معالجه و مداوای قربانیان زلزله بودند و بیمارستان صحرایی بزرگی هم برپا کرده بودند. پرنس چارلز زمانی وارد ایران می شود که اقتدارگرایان اصلاح طلبان را از صحنه بیرون کرده و سید محمد خاتمی نیز رهبر کبیر ایران اسلامی بیعت کرده است. اقتدارگرایان بدین وسیله به ملت دایی جان ناپلئون زده ی ایران می خواهند وانمود کنند که پشت سرشان دولت فخیمه ی انگلستان قرار دارد و این آش خاله است نخوری و بخوری پاته (بودور کی واردور!) تعارف را کنار گذاشته و شمیشیر را از رو بسته اند که ما اینیم! پشت و پناه مان دولت انگلیس است و حضرت اجل! دلم به حال آن بدبخت بسیجی هایی می سوزد که روزگاری جلو سفارت انگلیس مرگ بر سلمان رشدی می گفتند و حالا باید با شرم Welcome Charles ! بگویند. نه آن را می فهمیدند و نه این را. روزگار غریبی ست، نازنین! 10:45 PM
در رفراندوم شرکت کنیم. یعنی در انتخابات شرکت نکنیم و.... مانند آن بار بگوییم نه!
زنده باد اتحاد جمهوری خواهای ایران! اتحاد جمهوری خواهای ایران هر چند دیر پا به عرصه ی وجود گذاشت، اما گام سنجیده ای گذاشت. به جرات و بی تردید می توان می گفت که تا به حال هیچ تشکل سیاسی این چنین مورد استقبال ایرانیان درون و برون قرار نگرفته بود. انگار ایران ما خاک تشنه ای بود که جرعه های آب جمهوری خواهی سکولار و مدرن به آن پاشیده شد! نه اینکه حرف این دوستان فصل الخطاب و ختم الاحرف است! نه، دوستان جمهوری خواه سکولار تازه به اول وادی آزادی گام نهاده اند و این راهی است پر سنگلاخ و دشوار. دو سه روز پیش که بیانیه ی اتحاد جمهوری خواهان ... را می خواندم حسابی عصبانی شده بودم. آخر نوشته بودند که "عدم شرکت در انتخابات ..." به یکی از دوستان تلفن کردم که بابا بگویید "تحریم!" بگویید: شرکت نکنید! عدم شرکت شما .... یعنی چه؟ اما امروز دیدم که به خود آمده اند و شفاف سخن می گویند. آقای خاتمی هم باید بداند که روی لبه ی تیغ ایستاده اند. یا باید این وری بشوند و یا آن وری. دیگر آن "چانه زنی در بالا" و غیره اثر ندارد. باید شفاف شفاف بود. یا رومی روم یا زنگی زنگ! آقای خامنه ای خوشبختانه موضع خود را مشخص کردند. رک و راست و پوست کنده ... فرمودند: "بودور کی واردور!" (همین است که هست!) خب، این هم نوعی شفافیت است. آقای خاتمی هم باید به نوعی شفاف سخن بگویند. آخر شتر سواری که دولا دولا نمی شود. نه، از برادرتان بپرسید آقای خاتمی! واژه ی تحریم هرچند اندکی بار مذهبی دارد ولی بار سیاسی اش بیشتر است. تحریم یعنی اینکه هموطنان در انتخابات شرکت نکنید! فریاد بزنید و انتخابات را تحریم کنید! بر آقای منتظری و طاهری و ... هم است که با فریاد رسای شان انتخابات را تحریم کنند. بگذاریم همان 5 در صد ذوب شدگان ولایت فقیه در انتخابات شرکت کنند! این دیگر انتخابات نیست. رفراندومی است که سال ها بود آرزویش را داشتیم. در رفراندوم شرکت کنیم. یعنی در انتخابات شرکت نکنیم و مانند آن بار بگوییم نه. یک نه ی بزرگ به قامت تاریخ!
مير يونس سرابي -14- قله ي خفته در برف سبلان در زمستان و تابستان، همواره براي من نيرو مي بخشد. اين قله گاه در مه فرو مي رود و گاه به آسمان آبي و نيلگون سر مي سايد. در دامنه اش چشمه هاي آب معدني مي جوشند. چشمه هاي با آب داغ و گرم و چشمه هايي با آب سرد و خنک. شهر من سراب هم در دامنه ي همين کوه است. شهره به عسل ناب و کره و ماست و خيار و سيب زميني و مردماني سفيدسيما و گاه مانند من چشم آبي و يا مانند "او" چشم سبز. البته شما را "او" را نمي شناسيد. من هم نمي شناسمش. يعني اگر ببينم هم نمي شناسمش. اما او شايد مادر پسرکي باشد که من سال هاي سال در خواب و بيداري در پي اش مي گردم. پسرکي که يک چشمش مانند چشمان من آبي ست و چشم ديگرش سبز. پسرکي شايد چهار ساله و شايد در گوشه اي در دامنه ي همين سبلان. راز اين پسرک اسرار آميز را فقط "افروز خالا" مي داند و بس. اما اين روزها افروز خالا را که مي بينم و راز پسرک را مي پرسم، ناگهان چشمانش نابينا مي شوند و گوش هايش ناشنوا. هر چه مي پرسم، در پاسخ از پسرش قدير شکايت مي کند. قديرش که نه درس خواند و نه حرفه اي ياد گرفته و شده وبال گردن مادرش و حالا لاتي است گردن کلفت که هر روز مادرش را کتک مي زند. نه، فايده ندارد. افروز خالا را بايد به حال خود گذاشت تا از قديرش شکايت کند و ناله سر دهد. مي دانم حکايت مرا به اين زودي ها فاش نخواهد کرد. حالا که در اتوبوس تبريز نو نشسته ام و به قله ي در برف خفته ي سبلان نگاه مي کنم تمام آن بعد از ظهر شگفت انگيز از مقابل چشانم مي گذرد. هميشه اين چنين است. از بهرمان که مي گذريم ناگهان پرهيب پر هيبت سبلان نمودار مي شود. گاه در روبرو و گاه در سمت چپ. کوه استوار مي ماند و ما کژ مي شويم و مژ مي شويم. و اين بازي کژ و مژ تا سراب ادامه پيدا مي کند. *** تازه سيزده سالم شده بود. افروز خالا که هميشه يک پايش خانه ي ما بود، ناگهان کشف کرد که صدايم عوض شده و گاه دو رگه مي شود. مرا که در خلوت گير مي آورد سئوال هاي غريبي از من مي کرد. از خواب ها و روياهايم مي پرسيد و گاه کله ي سحر مي آمد و مرا از رختخوابم بيرون مي کشيد و زل مي زد به شورتم. تا اين که يک روز ناگهان کشف کرد که "مرد" شده ام. شورتم را که به مايعي لزج و چسبانکي آغشته بود نشانم داد و دستور داد که فوري بروم و شورتم را عوض کنم. بيرون که رفت شورت ديگري پوشيدم و خود افروز خالا بدون اينکه مادرم اينها متوجه شوند به من دستور داد که به حمام بروم. شورت کثيفم را هم خودش برداشت و برد که با دست خودش بشويد. مي دانستم اتفاق غريبي افتاده است ولي نمي دانستم چه چيزي. رفتم حمام خصوصي و نمره اي گرفتم و خود را شست و شو دادم. افروز خالا دستور داده بود که غسل هم بگيرم ولي من بلد نبودم. زير دوش آب گرم ايستاده بودم و مي کوشيدم تا روياي نيمه شب تابستانم را باز سازي کنم. اما نمي توانستم. به خانه که باز گشتم افروز خالا با دقت براندازم کرد و لبخند شيطنت باري گوشه ي لبانش شکفت. گفت اگر بچه ي شيري ام نبودي حالا بايد ازت رو مي گرفتم. مادرم پرخاش کرد که به بچه از اين حرف ها نزند. خالا با تمسخر گفت: "بچه؟!" و گذشت. من ديگر آن شورت را هرگز نديدم. فکر مي کردم خالا آن را دور انداخته است. اما پس از آن شب چندين بار ديگر شورتم به آن مايع لزج و چسبناک آغشته شد. هر وقت چنين اتفاقي مي افتاد مي رفتم حمام و شورتم را مي شستم و سعي مي کردم دور از چشم مادرم خشکش کنم. يک روز وسط هاي تابستان بود که تمام خانواده مانند هر سال به "آبگرم" رفته بودند. ما هر سال به دامنه ي کوه بزغوش مي رفتيم و چادر مي زديم و با تمام فک و فاميل يک ماه در آنجا مي گذرانديم. نام آن محل "آبگرم" بود. چشمه اي داشت با ذرات طلا که "قيزيل لي بولاق" (چشمهء زردار) مي گفتند. آب اين چشمه آن چنان سرد بود که کسي نمي توانست دستانش را بيش از چند دقيقه در آب آن نگاه دارد. مي گفتند آب اين چشمه بسيار اشتها آور است. استخر آب گرم هم اندکي دورتر از همين چشمه قرار داشت که صبح هاي خيلي زود که آبش زلال و تميز بود پدر ما را به آنجا مي برد. ما شنا را در همان استخر معدني ياد گرفتيم. هر روز صبح کله ي سحر اين چشمه پاتوق مردان محترم سراب بود که لنگ بسته دور هم در داخل آب گرم مي نشستند و از اوضاع و احوال روزگار سخن مي گفتند. ما بچه ها هم در گوشه اي ديگر شنا مي کرديم و آب بازي که گاه سر و صداي پدران مان در مي آمد. در ساعات روز اين استخر به تناوب زنانه و مردانه مي شد. اهالي روستاهاي نزديک هم براي حمام به همين استخر مي آمدند و صابون مي زدند و کيسه مي کشيدند و آب استخر مانند دوغ مي شد. مشهور بود که آب معدني " آبگرم" براي انواع و اقسام امراض پوستي و روماتيسم نافع است. بنابراين انواع و اقسام بيماران براي شفا به استخر وارد مي شدند و گاه سعي مي کردند از آبش بنوشند. خانواده ي ما هر سال در فصل تابستان به آن منطقه مي رفت و ما زيباترين ايام عمرمان را در دامنه ي بزغوش مي گذرانديم. هر روز بره اي کباب مي شد و ديگ هاي پلو و بر پا مي شد. بزرگ ترها بطري هاي ودکا را در جوي آب مي گذاشتند تا تگري شود و شبي نبود که آواز عيسي خان يا قارمانچي مختار طنين نيندازد. در تابستان آن سال که من تازه بالغ شده بودم همراه خانواده نرفته بودم. به عنوان پسر بزرگ در شهر مانده بودم و منتظر دو سه نفر از اعضاي فاميل بودم که بايد از تهران وارد مي شدند تا با هم به آبگرم برويم. افروز خالا هم با پسرش قدير شب ها خانه ي ما مي ماند. يک روز عصر که هنوز سر و کله ي قدير پيدا نشده بود، از من خواست که کار خير بسيار مهمي را در حق خانواده اي انجام دهم. البته من هم پذيرفتم. قسمم داد که اين راز را هرگز فاش نکنم. پذيرفتم. آنگاه از من خواست که به حمام بروم و غسل کنم. خودش هم يادم داد که چگونه غسل کنم. رفتم و دستوراتش را اجرا کردم. قرآني آورد و دقيقا روز و ماه تولدم را پرسيد. در آخرين صفحه ي قرآن روز و ساعت و ماه و سال تولدم نوشته شده بود. سيزده سالم بود. يا سيزده سال و دوماه و دو سه روز. اما براي افروز خالا ماه و روز مهم نبود. مي دانستم که نقشه اي برايم کشيده است و من بي صبرانه و با اندکي شيطنت منتظر و گوش به زنگ اجراي نقشه اش بودم. فکر مي کردم که شايد باز با اجنه و از ما بهتران بوده و آنان دستوراتي داده اند. پرسيدم: خالا حالا که ديگر آن زير زمين و غرابه هاي شراب و سرکه نيست. اجنه و از ما بهتران را کجا مي بيني؟ اما خالا با لحني سرزنش بار لبانش را گاز گرفت و گفت ساکت شوم. آنگاه رفت پاکتي زرد رنگ در آورد و بسم اللهي گفت و بوسيدش و داد دست من. به من هم دستور داد که چنان کنم. من هم پاکت را بوسيدم و به دستور خالا درش را گشودم. خنده ام گرفته بود ولي خالا خيلي جدي دستور مي داد که قضيه بسيار مهم است و اگر اشتباه کنم و مسخره بازي دربيارم جان زني جوان و زيبا بر باد مي رود. کاغذي زرد رنگ و چروکيده در آن بود که حروف عجيب و غريب و شکل هاي دايره و لوزي و مثله بر آن نقش بسته بود. تمام شکل ها حروف دايره وار گرد يک نقطه مي گرديدند. گاه در وسط دايره نقطه اي هم بود. چند الف پشت سرهم نوشته شده بود. گاه الف الف دراز بود و مي رفت و وصل مي شد به کنج يکي از لوزي ها و گاه آن چنان کوچک بود مانن نقطه اي به لام چسبيده بود. چند تا هم ه دو چشم بود. من محو تماشاي ه هاي دوچشم شده بودم که انگار جان داشتند و زل زده بودند به من. ناگهان ترسيدم. گفتم خالا بسدي! ( بس است!) اما او گفت که بازي آغاز شده و ما ديگر نمي توانيم بس کنيم. را دايره وار با رنگ زعفراني رويش نوشته بودند. واو آن از نقطه در مرکز شروع مي شد و به شکل دايره ادامه مي يافت. با حيرت به کاغذ زرد رنگ و نوشته هاي بنفش رنگش خيره شده بودم و سعي مي کردم اسرار آن را درک کنم. خالا گفت کاغذ را ببوسم و داخل پاکت بگذرم. خودش پاکت را در کيسه اي ترمه اي قديمي گذاشت و دستور داد که راه بيفتيم و من در طول راه اصلا سئوالي نپرسم و کنجکاوي نکنم. بيرون خانه فايتوني ( کالسکه) منتظر ما بود. افروزخالا خود را در چادرش پيچيد و ما سوار شديم. دستور داد که فايتونچي سقف کالسکه را هم بيندازد. بعد از مدتي که کالسکه چند پيچ خورد ديگر نمي دانستم به کدام سمت مي رويم. هر چه مي خواستم سرک بکشم و بيرون را ديد بزنم خالا مانع مي شد. کم کم به نظرم رسيد که از شهر خارج شده ايم و روي جاده ي خاکي افتاده ايم. رفتيم و رفتيم در جايي توقف کرديم. سقف کالسکه را کنار زديم باغي ديدم ناآشنا. تنها نشان آشنا سبلان بود که هنوز آخرين پرتو آفتاب بي رمق و زرد رنگ بر قله اش تابيده بود. چند دقيقه ي ديگر آن پرتو هم از بين رفت و باغ که پر درخت بود هيبت ترسناکي پيدا کرد. پياده شديم و به سوي کومه اي در وسط باغ رفتيم. بيرون کومه پيرمردي آتش افروخته بود و داخل آتش کوزه ي دربسته اي گذاشته بود. سلامي کرديم و وارد کومه شديم. داخل کومه فانوسي روشن بود و زني چادر به سر در آن نشسته بود که صورتش معلوم نبود. کومه با فرش و مخده تزيين شده بود. خالا سلامي کرد و گفت اين هم سيد اولاد پيغامبر. همين. نه اسمي و نه رسمي. نشستيم روي فرش و تکيه داديم به مخده. زن چادرش را طوري سرش انداخته بود که مانند گنبد شده بود. معلوم نبود رو به ما نشسته يا رو به ديوار. اگر تکان هاي گاه گاهي اش نبود گمان مي کردم که چادري روي ديرکي انداخته اند. پيرمرد سه استکان چاي آورد و در ظرفي سيب زميني هاي تنوري را که از داخل کوزه در آورده بود. ما اين نوع پخت سيب زميني را سيب زميني کوره اي مي گفتيم که بسيار خوشمزه بود. پير مرد که بيرون رفت افروز خالا زير لب دعايي خواند و رو به ما کرد که نترسيم . "خدا خودش پشت و پناه مان خواهد بود." آنگاه قلم و دواتي از کيسه اش بيرون آورد و در شيشه ي کوچکي را باز کرد که ظاهرا توش مرکب بود. اما بوي مست کننده اي داشت. عطر گلاب و زعفران مي داد. به من دستور داد که تمام نوشته هاي آن کاغذ اسرارآميز را بر روي شکم زن نقاشي کنم. نقطه ي وسط را ناف فرض کنم و تمام آن حروف و اشکال را نقاشي کنم. بعد توضيح داد که تو سيد نظر کرده اي و اين زن جوان نازا است که بايد به دست يک سيد اولاد پيغمر معصوم مشکلش نازايي اش حل شود. لرزشي تمام تنم را را فرا گرفت. مي ديدم که زن زير چادر هم آشکارا مي لرزد. آنگاه افروز خالا چايش را نوشيد و ما را به امان خدا سپرد و از کومه خارج شد. ما هر دو ساکت بوديم و مي لرزيديم. دقت که کردم زير چادر دو چشم سوزاني را ديدم که حتي از زير چادر مي توانست تمام زندگي يک مرد را بسوزاند و خاکستر کند. شب مخوفي بود.
دوستان عزيز و خوب تا يکی دو روز آينده ماجراهای مير يونس پی خواهم گرفت. متاسفم که اين روزها مشغله های گوناگون ذهنی و جسمی و تکنيکی اجازه نمی دهد تا به کار مورد علاقه ام يعنی نوشتن بپردازم. خود من نيز مانند شما دلواپس و نگران بيچاره مير يونس هستم! 10:56 PM
Sunday, February 1
داستان میر یونس -13- میر یونس که به خیابان فردوسی می رفت تا سوار اتوبوس تبریزنو شود، همه اش در فکر تامارا و چه گورا بود. می دانست که بار دیگر که به تبریز باز خواهد گشت دیگر تبریز آن تبریز سابق و تبریز مهمان خانه معماران و اتاق های چند نفره نخواهد بود. حالا او اتاقی داشت در کوچه ی اهراب در محله ی بارون آواک. اتاقی رو به شمال و بزرگ که حتی در شهریور ماه هم سرد و نمور می نمود. شهریور ماهی بود که انگورهای مشکین شهر و تبریز و مراغه می رسیدند و مانند عسل شیرین می شدند. میریونس که در صندلی اتوبوس نشسته بود و حبه های انگور را دانه دانه می خورد نمی توانست افکارش را کنترل کند. با آنکه از وقت موعود حرکت اتوبوس ده دقیقه ای گذشته بود اما اتوبوس هنوز منتظر مسافران دیگر بود. میر یونس فکر کرد شاید هم مسافران مهم. فرمانداری، شهرداری و ... یا تیمساری و فرماندهی. مگر فرقی هم می کرد. وانگهی کسی منتظر میر یونس نبود. میر یونس به تبریز آمده بود تا اتاقی کرایه کند و یک هفته ای صرف این کار شده بود. با این همه خوب می دانست که مادرش همیشه ی خدا منتظرش هست. باید طول و عرض اتاق را به پدر می داد تا برای اتاق فرش و اثاثیه تهیه کند. یک تخت خواب فنری، یک کمد لباس، یک میز تحریر بزرگ و دوصندلی و یک قفسه ی کتاب و یک رخت آویز و یک دست رختخواب اضافه برای مهمان و البته دو سه پتو و ملافه و حوله .... دیگر مغزش کار نمی کرد. اتوبوس هم داشت عقب جلو می کرد که راه بیفتد. با تانی و بی شتاب که آخرین مسافران جا نمانند و اتوبوس پر و پیمان حرکت کند. خوشه لخت انگور در دستان چسبناکش بود و نمی دانست که چگونه آن همه حبه را خورده بود! سطل آشغال زیر صندلی هنوز خالی بود. رنگ قرمز دل به هم زنی داشت. اما خوشه ی لخت انگور را در آن انداخت. در همان اثنا یک مسافر بسیار چاق هم وارد اتوبوس شد که عرق ریزان و هن هن کنان نصیب صندلی میریونس شد. رئیس اداره ثبت احوال بود. بین آن همه مسافران شیک و پیک می نمود و کراوات سرمه ای رنگی بسته بود. نشست و روزنامه ی کیهان روز قبل را باز کرد و در صفحه ی حوادث دنبال خبری می گشت که میر یونس هم زیر چشمی جهت نگاه های او را پی می گرفت. اما خبر دندان گیری نبود. حالا اتوبوسی چپه شده بود با سی مسافر ... که چی! یا خرابکاری .... چی خرابکار؟ میر یونس داشت به خرابکار فکر می کرد. ناگهان احساس کرد که خرابکار را می شناسد. خرابکار مهندسی بود که تازه از دانشگاه آریا مهر فارغ التحصیل شده بود و بنا به نوشتهء روزنامه فریب خورده و آلت دست بیگانگان شده و مردم بی گناه و زنان آبستن و کودکان بی گناه را به مسلسل بسته بود و آخر سر با آخرین گلوله خود را هم کشته بود. میر یونس با خواندن جسته و گریخته ی خبر تکان خورد و رئیس چاق ثبت و احوال لبخندی نثار میر یونس کرد و اندکی جا به جا شد و ران گوشتالودش با ران میر یونس تماس پیدا کرد. میر یونس کنار پنجره نشسته بود و کوچه .و خیابان های شهری را که دوست داشت تماشا می کرد. شهری قدیمی با دکان ها و خیابان های خاک آلود و مردمی قدیمی که هنوز حتی با قدی خمیده می توانستند سینه سپر کنند و لبخند بزنند و بخندند و بخندانند. میر یونس فکر کرد که هرگز نخواهد توانست تبریزیان را آن چنان که هستند بشناسد. پدرش همیشه می گفت که تبریزیان زیرک ترین و باهوش ترین مردم دنیا هستند. البته سفارش کرده بود که فریب زبان چرب و نرم شان را نخورد و به ویژه مواظب بازاریان جا نماز آب کشیده اش باشد که بچه های شهرستانی را فریب می دهند. سال ها پيش از آن نیز به میر یونس نصیحت شده بود که اگر کسی گل زیبایی را به او داد که بو کند، باید از این کار خودداری کند. چرا که این نوع گل ها معمولا به گرد هروئین آلوده اند و بو کردن گل همان و معتاد شدن همان. حالا در بیرون شهر تبریز بودند و کوه های سرخ عینالی- زینالی را پشت سر گذاشته بودند. بیرون شهر برای میر یونس همیشه غم انگیز بود. بچه که بود آخر دنیا را بیرون سراب می دانست که اتوبوس ها و ماشین های باری در گرد و خاک جاده ی خاکی گم می شدند و به ابدیت می پیوستند. او فکر می کرد که آنان به انتهای دنیا می روند. گاهی هم در افق، آنجا که به جای جاده ی خاکی رودخانه ی تاجیار به آسمان می پیوست رد پیر مردی با قدی خمیده و کوله باری بر پشت دیده می شد که میر یونس و دیگر بر و بچه های شهر ترس برشان می داشت. شایع بود که پیر مرد می آید سراب و بچه ها را می دزدد و از خون آنان شربت و شراب درست کرده و می نوشد. افروز خالا ادعا می کرد که خودش به چشم خود دیده که چگونه پیر مرد بچه ها را از کوچه و خیابان بلند کرده و در گونی می اندازد و می برد. البته افروزخالا داستان های دیگری نیز از شب نشینی های از ما بهتران تعریف می کرد که چگونه بچه ها را پای "جن اعظم" قربانی می کنند و جگرش را کباب می کنند و خونش را با شراب قاطی کرده و می نوشند. برای بچه های سراب غروب آفتاب که در افق نقش پیرمرد خمیده قامت نقش می بست، پایان روز بود و بچه ها باید به خانه باز می گشتند و گرنه قربانی می شدند. *** تا بستان آباد در همین فکر و خیال ها بود. مرد چاق رئیس ثبت احوال حالا خوابیده بود و بدن گوشتالودش میریونس را به پنجره فشار می داد. میر یونس مانند جوجه ی اسیری دست و پایی می زد و مرد چاق بیدار می شد و اندکی خود را کنار می کشید و چند دقیقه بعد دوباره چرت می زد و فشار شروع می شد. اما در بستان آباد چند مسافر پیاده شدند و مسافران دیگر سوار شدند و مرد چاق بیدار بیدار شد. موهای سفیدش به دقت شانه کرد و گره کراواتش را اندکی محکم کرد. کراوات سرمه ای و کت و شلوار خاکستری اش او را با وقار نشان می داد. خودش را اندکی به طرف راهرو کشاند و از میر یونس پوزش خواست. پس از بستان آباد هوا خنک شد و رودخانه ی سمت چپ جاده با سپیدارهای کنار رود و کوه های دور دست و تپه ماهورها بوی وطن می داد. می دانست که این کوه و کمرها و رودخانه و سپیدارها را بارها و بارها تماشا خواهد کرد. می خواست هر هفته سراب برود. اتوبوس که در جاده ی خاکی پیچ در پیچ و گردنه های "کورد کندی" به کندی پیش می رفت، میر یونس هم به رویاهای دور و درازش فرو می رفت. این ده گویا کرد نشین بود به همین خاطر هم نامش کورد کندی بود. مردمانش کرد و سنی بودند و گویا زمان قاجاریه به این منطقه رانده شده بودند. میر یونس اما فارغ از این ها خودش را می دید که شاگرد اول کلاس شده و از سد کنکور گذشته و دانشجوی دانشکده ی فنی یا آریامهر شده است. دختران عاشقش می شدند و او هم عاشق زیباترین آنان می شد. البته آن دختر هم می بایست دانشجو باشد. دانشجوی ادبیات البته بهتر بود. باید مانند فروغ زندگی می کرد. عاشق می شد و عشقش را عیان می کرد و فریاد می کشید. شاید عشق اش به فریاد می رسید. فریاد رس می شد. حتما باید به کوه هم می رفتند. مثلا در قله ی سبلان یا در دامنه ی سهند آن هم در فصل بهار میر یونس می گفت: من عاشقت شده ام. و دختر که ای کاش نامش سولماز یا دورنا می بود، از شرم سرخ می شد و صورتش گل می انداخت و آنگاه فریاد می زد که: من هم دوستت دارم..... من هم دوستت دارم .... و صدا در کوه می پیچید و ده ها بار منعکس می شد و آنان روی برف قله ی سبلان یا دامنه های سهند به هم می پیچیدند و سر می خوردند و می خندید و گاه از ترس فریاد می کشیدند و فریادشان در کوه طنین می انداخت و تکثیر می شد... دست گوشتالود و نرم رئیس اداره ی ثبت احوال چند بار روی رانش کوبیده شد. داشت او را بیدار می کرد. به سراب رسیده بودند و در روبرو قله ی سبلان با عظمت و ابهت همیشگی و قله ی سفید پر برفش قد برافراشته بود. 12:19 AM