Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Tuesday, March 30
ساقی به نور باده بيفروز جام ما .... من اين آريا را از اپرای جاودانهء کوراوغلو ساختهء عزير حاجی بيگف تقديم شما می کنم تا عظمت موسيقی آذربايجانی را در تلفيق شعر جاودانهء حافظ با موسيقی اپرايی دريابيد! اين را به عنوان عيدی بپذيريد! با صدای فرنگيس احمدوا 1:15 AM
Friday, March 26
بزم پايان يافت! صادق چوبک نويسنده ی نامدار ايرانی گاهی شعر هم می سرود. اشعارش را "قطعه" می خواند و در کتاب "خيمه شب بازی" هم يکی از قطعات خودش را با نام "آه انسان" منتشر کرده است. من که در همين شمال کاليفرنيا در واپسين سال های عمر چوبک گاه همدم و اياقش بودم، شانس آن را داشتم که تمام اشعار چوبک را بخوانم و تايپ کنم. قرار بود اين مجموعه منتشر هم بشود که اجل مهلت نداد. صادق چوبک در آخرين روزهای عمرش از من مصرانه خواست که تمام شعرهايش را بسوزانم و من هم قول دادم که دفتر اشعار چوبک را بسوزانم. همين کار را هم کردم! نسخه ی پرينت شده ی اشعارش را سوزاندم. اما در حافظه ی کامپيوتر اين شعرها باقی ماند تا بعدها شايد با اجازه ی پسرانش چاپ و منتشر شوند. هم خانه ام که در گذشت بارها به ياد يکی از شعرهای چوبک افتادم. رفتم به سراغ مکينتاش قديمی ام و اين شعر را از حافظه اش بيرون کشيم و حالا تقديم شما می کنم. اين نکته را نيز بايد بگويم که چوبک به شدت عاشق زندگی بود و از مرگ نفرت داشت و آن را "چرکين و پلشت" می ناميد.
بيم بزرگ
بزم پايان يافت - رفتن بايد توشه و جامه نمی خواهی همسفران همه برهنه اند و تو نيز بايد. من به اينجا خو کرده ام دوست دارم من اين: خور و ماه و کهکشان و آب و سبزه و درختان کشن را دوست می دارم زن و فرزندانم و همه مردم را. ای بيم بزرگ! با تو چگونه توان دم را غنيمت شمرد؟ من از تو می ترسم. پدرانم همه از تو ترسيده اند. هيچکس نيست که از تو نترسد. ترس هم از تو می ترسد. به کجا می بری ام ای چرکين پلشت؟ آنجا کجاست؟ چه شومی تو ای .... به کجا می بری ام ای کلانترين دشمن من؟
"غم مخور مسافر گرامی! راه نزديک است. ترا می برم به هيچستان به هيچستان... آنجا تو آرام خواهی ماند."
امشب سرانجام فرصت کردم و چند خطی از رمان ميريونس را نوشتم. خب، مي دانيد که اوضاع و احوالم در اين چند روز گذشته خيلی خوب نبود. با پوزش از شما دوستان عزيز، داستان ميريونس را پی می گيرم:
مير يونس -19-
مهاجرت ... هجرت ... دل کند از سرزمين آباء و اجدادي و کوچيدن به آفاق ديگر... مهاجرت هميشه بوده ... هجرت حتي سپيده دم تاريخ مسلمانان شده .... هجرت پيامبر اسلام از مکه به مدينه نقطه ي صفر تاريخ هجري قمري و شمسي شده... نياکان من از سرزمين هاي دوردست به ايران آمده اند... حالا فرقي نمي کند آريايي بودند يا ترکان ترکستان از مشرق زمين.... بعدها ترکان ايران هم مهاجرت کردند... تا عراق عجم و کرمانشاهان و آبادان و بندر عباس.... جاده ها و بنا ها ساختند... در جاي جاي ايران ... حالا من هم داشتم از سراب کوچ مي کردم. مي دانستم که ديگر بازگشتي نخواهد بود. بنابراين در کوچه و خيابان ها مي گشتم و سعي مي کردم تمام مناظر و مرايا را به خاطر سپارم. يک سو کوه هاي بزغوش بود و سوي ديگر قله ي هميشه سربلند پر برف سبلان و اندکي نزديک تر قلعه جوق بود که يادگار سلجوقيان است. در دامنه ي سبلان بودد که براي نخستين بار مزه ي عشق را چشيدم و لب لعلي را گزيدم. يادگار من پسرکي است با چشم هايي سبز و آبي. کجاست او؟ شبي با دوستي مسابقه ي شطرنج گذاشتيم و تا کله ي سحر او برد و من بردم و آخر سر مساوي شديم و پياده راه افتاديم به سوي "آوارس" که چشمه ي آب معدني سولفور دارش از زمين مي جوشد و بالا مي آيد. تازه آفتاب داشت طلوع مي کرد که به آوارس رسيدم و آنجا هفت ملاي مشهور شهرمان را ديديم که لنگ چهارخانه بر دور کمر بسته و نيمه برهنه دايره وار اطراف قل قل آب نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند. لابد يکي از آنان لطيفه اي گفته بود يا کاري کرده بود. ما که رسيديم ناگهان سکوت کردند و فقط صداي قل قل آب بود که پخش مي شد. سلام و عليکي کردم و لخت شديم و با شورت ميان ملايان نشستيم و تن به قل قل آب ولرم داديم که تن را نوازش مي کرد. آنان اغلب مسن بودند و ما دو تا نو جوان. آنان همه ريش داشتند و ما دو تن بي ريش. آنها سرشان بي مو بود و ما زلف داشتيم. به هم ديگر نگاهي کردند و لبخندکي زدند و باز سکوب بود و قل قل آب. براي اينکه سکوت را بشکنم، من خود را که نه پدرم را معرفي کردم: "من پسر حاج مير محبوب فرش فروش هستم!" ناگهان ميرزا کاظم دستش را از زير آب در آورد و دستم را فشرد و از سجاياي اخلاقي پدرم داستان ها تعريف کرد و آن هاي ديگر هم حرف ميرزا کاظم را تاييد کردند. آنگاه که اندکي با هم اخت شديم ملايان باز شروع کردند به مزاح و شوخي و گاه چيزکي به عربي مي پراندند و قاه قاه مي خنديدند. ما هم مي خنديديم. اما نه با آن شدت! من داشتم از شهر و ديار خود دل مي کندم.... مادرم هر شب گريه کنان بخشي از مايحتاج مرا در غربت انتخاب مي کرد و با اشک چشم صيقل مي داد. يک دست رختخواب. يک پتو. يک لحاف اضافه. آخر زمستان تبريز سخت سرد و جانسوز است! يک قابلمه و يک تابه و چند استکان و نعلبکي و يک قوري و يک کتري و چند بشقاب ملامين.... من دفتر يادگارم را ورق مي زدم و آلبوم عکسم را ديد مي زدم. عکس هاي خود و دوستانم را در مي آوردم و عکس هاي خانوادگي را باقي مي گذاشتم براي خانواده. کتاب هايم را نيز داخل کارتن مي گذاشتم. کتاب هايي که اغلب خوانده بودم ولي نمي توانستم ازشان دل بکنم. پدرم مغموم بود و گاه به مادرم تشر مي زد که: "زن مگر مير يونس خداي نکرده زندان مي رود يا سربازي؟ گريه و زاري چيه ..." اما مادر گوشش بدهکار نبود. برادرها و خواهرانم نيز با حسرت تماشاگر اين ماجراها بودند. به آنان قول مي دادم که مرتب به تبريز ببرم شان و باغ گلستان را گردش کنيم و سينما برويم و بستني بخوريم و آجيل تواضع. چند روزي به همين منوال گذشت. بهروز مرخصي رفته بود و من روزها اغلب با مجيد بودم. با مجيد که بودم فقط از سياست و انقلاب حرف مي زديم. با هم به خانه مي رفتيم مرتب راديو باکو و پيک ايران و راديو مسکو را گوش مي داديم و براي آينده نقشه ها مي ريختيم. شعر ترکي و فارسي مي نوشتيم و با نام مستعار به روزنامه ي مهد آزادي تبريز و مجله فردوسي تهران مي فرستاديم. روزي که شعر کوتاهي از من در مهد آزادي چاپ شد از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم. شعر را به همه نشان مي دادم و مي گفتم اين "تيکانلي" منم. اما کسي حرف هايم را باور نمي کرد. در اواخر شهريور ماه بوديم و پاييز زودرس سراب فرا مي رسيد. ناگهان هوا خنک شده بود. در اين فصل بهترين انگورهاي مشکين شهر و خربزه هاي ميانه به سراب مي رسيد. هر دو مانند قند و عسل بودند. خربزه فروش ها چراغ هاي زنبوري را روشن مي کردند و داد مي زدند: "ميانا بالي... ميانا بالي ..." (عسل ميانه ... عسل ميانه) پدر هر شب چند خربزه سوا مي کرد و ما بچه ها مي رفتيم به خانه مي آورديم شان. مي دانستم که اين فصل عمر بزودي به پايان خواهد رسيد و من مي بايست پي سرنوشت خود مي رفتم. بنابراين کوچک ترين لحظات زندگي را به خاطر مي سپردم. يک هفته به مهر ماه مانده بود که همراه خيل خانواده و دوستان عازم گاراژ اقبال شدم و با بسته هاي کوچک زندگي ام با اتوبوس تبريزنو عازم تبريز شدم. 1:11 AM
Friday, March 19
سپاس از دوستان عزيز دوستان بسياری از طريق اينترنت و تلفن مرگ هم خانه ام را به من تسليت گفته اند. دوستان من از همه ی شما متشکرم. البته به نظر خيلی ساده می آيد که کسی در 85 سالگی بميرد. ساده هم است. به ويژه در سرزمين من (ايران) که شاملو گفته مزد گورکن از بهای آزادی گرانتر است. با اين همه من خواستم که به مرگ بعدی عمومی بدهم. نمی دانم موفق شده ام یا نه... در هر حال دوستان خوب من از شما سپاسگزارم و اميدوارم که چنين تجربه هايِ برای هيچ کسی از خوانندگان اين ستون اتفاق نیفتند. بازهم متشکرم دوستان! .... راستی سخت دلتنگ مير يونس هستم. کجاست اين مرد چشم آبی؟ هفته ی ديگر ... يا همين پس فردا یا فردا چيزکی تقديم خواهد شد. مخلص مرتضی 1:25 AM
Thursday, March 18
.... و سرانجام به انجام رسيد! من چند ماهی است که به هنگام خواب تلفن را قطع می کنم و فقط پيام گير را روشن می گذارم. گاه تا نزديکی های سحر خوابم نمی برد و سرانجام که می خوابم دلم نمی خواهد با زنگ تلفن بيدار شوم. شب گذشته اتفاقا به کمک يک لورازپام دو و نيم ميلی گرمی زود خوابيدم. اما ساعت 4 صبح کابوس مرگ به سراغم آمد و بيدار شدم. تلفن را وصل کردم و به پيام دستگاه پيام گير گوش دادم: خبر مانند هميشه کوتاه بود. پرستاری فليپينی با لهجه ی غليظ و انگليسی ناقص اش با لحنی مهربان اما، خيلی شمرده خبر مرگ جری را در ساعت دو و ده دقيقه بامداد به آگاهی می رسانيد... تلفن کردم و اجازه ی کفن و دفن را صادر کردم. البته قرار است میت سوزانده شود و خاکسترش روی اقيانوس پراکنده شود تا ماهیان دریا نصیبی ببرند و ... اين بار نه گريه کردم و نه اشکی ريختم. انگار به آرامش جری غبطه می خوردم. بيچاره در شش ماه آخر زندگی اش زجرهايی کشيد که مپرس! در خلوت و سکوت شب بی آنکه خواب شيرين گربه را آشفته کنم - که روی تختم مچاله می شود - سیگاری آتش زدم و کنار پنجره رفتم تا شهر زیبا را تماشا کنم. پل و چراغ و ماشين ها ... درست مانند هر روز ديگر... آنگاه به سراغ مولوی رفتم و غرق شدم در بهاریه هايش... هيچ کس در اين چند روز سخت مانند مولوی آرامم نکرده است. مولانا به هنگام مرگ غزلی شورانگيز دارد: رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن تر من خراب شبگرد مبتلا کن ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بيا ببخشا خواهی برو جفا کن... .... تا آنجا که می گويد: درديست غير مردن کانرا دوا نباشد پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن در خواب دوش پيری در کوی عشق ديد با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن بيچاره جری اهل شعر و ادبيات نبود و اين اواخر حتی کتاب و مجله هم نمی خواند. شايد برای مجلس پرسه ای بگيرم و دوستانش را دعوت کنم که جرعه ای برای آرامش روحش بنوشند. به آرامش رسید! به نخستين شب آرامش ... 4:57 AM
Wednesday, March 17
از دوستان عزيزی که با من هم دردی می کنند، سپاس دارم. من نمی خواهم اين ستون را خيلی شخصی و خصوصی کنم، با اين همه چون در هر حال يادداشت هايم را نيز در اين ستون می نويسم، گاه مجبور می شوم يا اصلا دلم نمی خواهد که اندکی از ماجراهای شخصی و خصوصی نيز بنويسم. در هر حال از خوانندگان عزيز پوزش می خواهم. .... جری از پريشب ديگر هيچ چيز نخورده و حتی قطره ای آب نيز نياشاميده است/ چشم های نيمه بازش به سقف دوخته شده است. ديگر نه مرا می شناسد و نه با شنيدن نام عزيزانش واکنش نشان می دهد. دکتر ها به مرفين اش بسته اند و او شايد بی درد و بی دردسر خود را برای رفتن آماده می کند. زندگی است ديگر ..... 11:58 PM
Tuesday, March 16
چه روز بدی است برای مردن! نامش ربکا است. روزگاری جری با شنيدن نامش به ياد ربکا و دافنه دو موريه و آلفرد هيچکاک و جوان فانتين و لارنس اوليويه می افتاد. و ربکا که پرستار بيمارستانی است که هم خانهء من در آن بستری است، عشق می کرد. جری با دو زخم بزرگ بستر و ده ها بيماری ديگر در آن بيمارستان بستری است و ربکا گاه پرستارش می شود. ربکا امروز بعد از ضد از ظهر زنگ زد و پيام گذاشت که "جری" رفتنی است. فشار خونش هشتاد روی چهل و تبش صد و دو و ..... و اينجا هوا بس ناجوانمردانه خوب و عالی است. حدود هشتاد درجه ی فارنهایت يا اندکی اين ور يا آن ور.... می روم به بيمارستان. مرد مچاله شده ای روی تخت افتاده است که زمانی جری بود! نه مرا می شناسد و نه می داند که هوا اين گونه خوب و زيبا است. حتی بغلی اسکاچ مرا هم نمی بيند و بنابراين نق نمی زند که: نخور! بايد رانندگی بکنی!" صم ان بکم دراز کشيده و انگار در روياهای هشتاد و شش ساله غوطه می خورد. ديگر نه دست و نه ديوار... نه ديوار ... نه دوست .... اندوهی است که آوار می شود. زندگی. ديگر ..... ديگر ....
اگر در چهارشنبه سوری به ياد وطن و دوستان خوب افتاده ايد و اندک غم غربتی هم چنگ می به دل تان ... پس آهنگی بشنويد از راميش که گيتاريست و آهنگساز برجسته ی آذربايجان است و البته اين آقای راميش با خانم رامش هيچ نسبتی ندارد! آهنگ رامیش را بشنويد! 1:14 PM
Sunday, March 14
دايی جان ناپلئونيسم و .... پی آمد تراژدی اسپانيا! بيماری دايی جان ناپلئونيسم از مهلک ترين و مزمن ترين بيماری های جهان سوم و به ويژه خاورميانه و کشورهای عربی و مسلمان و به ويژه تر کشور آريايی- اسلامی ايران است که تمام راه ها را به سوی تجدد مسدود می کند. تنی چند در ستون نظرات يولداش و بسياری ديگر در مجله ها و روزنامه های مصر و عربستان سعودی و يمن و زنگبار و پاکستان و غيره هنوز باور ندارند که ماجرای مرگبار برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی نيويورک در يازدهم سپتامبر دو سال و نيم پيش کار تروريست های عرب القاعده بوده است. هرچند آن "شهيدان" تا حالا به لقاءالله پيوسته اند و لابد با حوريان و غلمانان بهشت دارند عشق می کنند! آقای بن لادن آنان را تبرک کرد و آخوندهای ريز و درشت ممالک اسلامی برای شان فاتحه خواندند و اگر چند سال پيش بود حتی ممکن بود چند کوچه و خيابان را هم به نام نامی ايشان بنامند. دايی جانی ها حتی اين قدر به خود اعتقاد ندارند که بدانند آری می شود با سلاح ايمان و ايدئولوژيک هزارانن نفر را به کام مرگ فرستاد. خراب کردن و ويران کردن بسيار آسان است. مهم ساختن ساختمان هايی مانند آن بناهای مرکز تجارت است، نه ويران کردن شان. من از همان نخستين روز فاجعه ی مادريد می دانستم که اين عمل شنيع جنايت فقط و فقط می تواند کار اسلام گرايانی مانند القاعده باشد. چون گروه های باسکی اتا و غيره برای کشتن و ترور آدم ها ده ها بار جلسه تشکيل می دهند و آخر سر که می خواهند بمبی منفجر کنند، سعی می کنند که به آدم های بی گناه ديگر صدمه ای زده نشود. گاه پيش از حمله و انفجار بمب تلفن می کنند و گاه حتی نقشه شان را به تاخير می اندازند. قربانيان اين گروه های تروريستی اغلب ژنرال های ارتش و پليس و قاضی و دادستان و نماينده مجلس و وزير و سناتورها هستند. البته اعمال اينان نيز جنايتکارانه است. اما آن کجا و اين کجا؟! تروريست های اسلامی فقط می کشند و نابود می کنند و ويران می کنند. کشتار بيشتر و بيشتر مورد نظرشان هست. چرا که به نظرشان کل مجموعه ی غرب، زن و بچه ها هم کافر و ملحد هستند و قتل شان واجب. وانگهی به نظرشان اگر کسی هم بی گناه باشد، تازه به بهشت می رود! بنابراين هی می کشند و می کشند و خود را می کشند تا چند نفر ديگر را با مرگ خود به کام مرگ بفرستند. حالا چه در فلسطين و اسرايیل و چه در ترکيه و اندونزی. اما اين بار عدو سبب خير شد! حزب راست گرای حاکم اسپانيا به خاطر اين که حقيقت ماجرا را لاپوشانی کرده بود و عمليات مرگ و تروريسم را به گردن باسکی های تروريست اتا انداخته بود، شکست سختی خورد و رقيبش حزب سوسياليست برنده شد. حزب سوسياليست اسپانيا کسانی مانند فليپه گونزالس را دارد که اسپانيا را از خودکامگی فرانکو به دوران شکوفايی و رهايی و آزادی رهنمون گرديد. من به ملت بزرگ اسپانيا و حزب سوسياليست تبريک می گويم! 11:35 PM
امشب اندکی فارغ بال بودم و رفتم به تالار سمفونيک و آثار معرکه ای شنيدم (و ديدم!) از کلود دبوسی و جان ويليامز و سرانجام يک شاهکار جاودانی که من تقريبا همه اش را ازبرم. شهرزداد ريمسکی کورساکف را می گويم که در ايام نوجوانی به هنگام شب و پخش داستان شب هر شب می شنيدم و شايد پس از شور اميروف دومين صفحه ای بود که خريدم و هزار بار گوش کردم. آن صفحه ی خط خطی 33 دور را هنوز دارم. اما خانه که برگشتم پيامی ديدم در پيام گير که حسابی حالم گرفته شد. دوستم از اسپانيا زنگ زده بود و با صدای بسيار غمگين الو الو می گفت. حالا که اينجا پاسی از نيمه شب گذشته می خواهم بهش زنگ بزنم. می ترسم خبرهای بدتری بشنوم! القاعده هم به ميمنت و مبارکی مسئوليت حملات مادريد را برعهده گرفت و روسياهی به ازنار (نخست وزير اسپانيا که با متهم کردن اتا می خواست در انتخابات برنده شود!) ماند و دوست ايرانی عاشق شبکه ی الجزيرهء بنده، که می گفت محال است مسلمان این کار را بکند! انگار کشتار نيويورک و اندونزی و آن همه هواپيماربايی و قتل و اعدام و قصاص و شلاق را مسيحی ها يا زردشتيان کرده و می کنند! 12:47 AM
Thursday, March 11
پوزش از شما من از شما خوانندگان عزيز پوزش می خواهم. در بخش آخری رمان چندبار عشرت خانم و اشرف خانم را با هم قاطی کرده بودم که لابد خوانندگان نکته سنج متوجه شدند و با سعی ی صدر خود مرا بخشيدند. دوستان خوب من می دانيد که اين رمان هم مانند هر رمان خوب يا بد ديگر حاصل تراوش ذهن نويسنده است. عشرت خانم چون همسايه ی واقعی آن دوران ما بود، من نخواستم نام ايشان را، که هيچ ربطی هم به اين رمان ندارد، بياورم و ناچار نام اين شخصيت را به اشرف خانم تبديل کردم که در بعضی جا ها اين تبديل صورت نگرفته بود. مطلب کوتاه مسعود بهنود هم به ويراستاری نياز داشت که امشب در خانه اندکی دست بردم و "را" و "از" ی به آن اضافه کردم. در هر حال همه "آن لاين" هستيم و زمان به سرعت می گذرد!
اي مسعود بهنود.... چه زيبا تلنگر مي زني به ياد هاي بر باد رفته و از ياد نرفته. من امشب در يک ميخانه ي سانفرانسيسکو هستم که اينترنت هم دارد و داردم خاطره هايت را از آن ايام که "حالا خوب و عالي و خالي شدهُ.. (به قول اخوال البته!) مي خوانم. يک جرعه به ياد آن پيانيست کافه نادری و جرعه اي ديگر به ياد تمام آن گارسون هاي سپیدموی کافه ي نادري و فيروز مي خورم. دوستم نادر هم کنار من ايستاده و دارد به اين کلمات نگاه مي کند. نادر يک دوست خوب ايراني است که دلش در هواي ايران مي تپد ولي چون از خانواده بهايي است مي ترسد که به زادگاهش بازگردد و در کوچه پس کوچه هاي سرزمین مادری اش بگردد. همچون من که نه بهايي هستم و نه هيچ چيز ديگر. اما مي ترسم به خانه ي پدري بازگردم. مسعود خوب و نازنين! دمت هميشه گرم بادا! 8:45 PM
Tuesday, March 9
مير يونس -18- اين ديگر سفر نبود. کوچ بود. يا مهاجرت. من البته در حد خود تا آن سال سفرهاي بسياري کرده بودم. نخستين سفرم شايد به دامنه هاي بزغوش بود. آنجا که "آبگرم" سراب قرار دارد و کوهي مهيب و رودخانه اي پر سر و صدا از ميانش آبشاروار سر زير مي شود و صخره هاي غول آسا را از قله ي کوه به دامنه مي آورد و چشمه اي سردي دارد که شفابخش انواع بيماري هاي معده است و چشمه اي گرم دارد مع شفابخش انواع بيماري هاي جلدي و اعصاب است. اما اين چشمه ها محل ديد و بازديد دوستان و همشهريان هم است که روزهاي دراز و گرم تابستان را با هم سر کنند و در کنار هم بنشينند و احيانا جرعه اي بنوشند و از آب و هواي خوب و معرکه آن ديار لذب ببرند. روزي که با جمس باري اژدر راننده عازم آبگرم شديم، قسمت بار کاميونت را فرش کرده بوديم و بالش ها و مخده هايي پشت بزرگسالان بود و تمام مايحتاج روزانه و هفتگي بسته بندي شده و محکم بخشي از کاميون را اشغال کرده بود. از شهر که خارج شديم فقط خاک بود و خاک و خاک. در جاده ي خاکي پيش مي رفتيم و اندک اندک که به سربالايي رسيديم کاميون به عطسه و سرفه افتاد و داغ کرد. اژدر پريد پايين و چند سنگ گنده زير چرخ ها گذاشت و رادياتور را آب پاشي کرد و گذاشت تا خنک شود. نصف روزي طول کشيد تا سي کيلومتر راه رفتيم. زنان را به اصطلاح ماشين گرفته بود و استفراغ مي کردند و ما بچه ها هرچند خسته و کوفته بوديم، اما همچنالن هيجان زده و پرشور در متن حادثه اي بوديم که داشت اتفاق مي افتاد. اين حادثه ي بزرگ " سفر" بود. سال ها بعد بود که با پدرم عازم اردبيل شدم. پدرم فرش بار کرده بود و به اردبيل مي برد. اين بار با آقا ممي راننده مي رفتيم. سه تايي در جلو کاميون نشسته بوديم و از گردنه ي سرد صايين عبور مي کرديم که طبيعت غافلگيرمان کرد. در وسط خرداد ماه برف و سوز و سرماي غريبي بود! آنگاه سفرهاي ديگري نيز به تبريز و تهران و سرعين کردم و کم کم به سفر خو کردم و عشق من سفر شد. اگر سفر واقعي نمي توانستم کرد، سفر هاي مجازي مي کردم به گوشه و کنار دنيا. با ژان والژان در پاريس بودم و با تولستوي در روسيه و با چارلز ديکنز در انگليس. حتي آمريکا را هم کشف کرده بودم! کرم کتاب بودم و روزي يک رمان کرايه اي مي خواندم. مادرم مي گفت که بالاخره چشمانم نابينا خواهد شد! اما اينها به سال هاي دور تعلق داشت. من حالا مهاجرت مي کردم. اين ديگر سفر نبود. کوچ بود. يا مهاجرت. بايد تا چند روز ديگر به تبريز کوچ مي کردم. تمام آن هفته يا ده روز را در کوچه و خيابان هاي شهر زادگاهم قدم مي زدم و سعي مي کردم که تمام خاطره هايم را به ذهن بسپارم. در محله ي شوراخانا بود که براي نخستين بار عاشق شدم. عاشق دختري که پدرش استوار ارتش بود و سال ها بعد فهميدم که آن دختر با تمام بچه هاي محل روابطي داشته و سر و سيري. دختر زيبايي بود که با مادر و پدرش در همسايگي ما زندگي مي کردند. مادرش اشرف خانم زن تنومند و زيبايي بود که اغلب براي کمک به مادرم به خانه مان مي آمد. اشرف خانم که به خانه مان مي آمد گل از گل پدر مي شکفت و ناگهان زبانش نرم مي شد و لبخندهاي مهربانانه اي در چهره اش نقش مي بست. زمستان ها که کرسي مي گذاشتيم، اشرف خانم هم مي آمد و تکيه مي داد به متکاها و بالش هاي کنار کرسي و روي کرسي البته چاي تازه دم و مربا و بيسکويت بود. زير کرسي جاي هميشگي گربه مان "پشمک" بود و ما گاه با پاهامان باهاش بازي مي کرديم. پشمک گربه اي بود سفيد و مو بلند. عين پشمک. تميز و براق مانند برف. سني ازش گذشته بود و در زمستان هاي سرد و وحشتناک به زير کرسي پناه مي برد. ما بچه ها با پشمک بازي مي کرديم. گاهي با پا همان زير کرسي بلندش مي کرديم جايش را عوض مي کرديم. گاهي هم اذيتش مي کرديم تا صداي ميووش در مي آمد. اما اشرف خانم که دور کرسي مي نشست، پشمک خودش را لوس کرده و به ساق پاي اشرف خانم مي چسبيد. حالا ما که مي خواستيم پشمک را اندکي اذيت کنيم مجبور مي شديم که پاهامان را به ساق پاي اشرف خانم بماليم. گاه ناگهان پاي پدر هم براي بازي با پشمک در جنگ شرکت مي کرد و ما مجبور مي شديم در پي پشمک خانم اندکي با پر و پاي اشرف خانم ور برويم. او هم بدش نمي آمد البته، و گاه لبخندکي مي زد و تشويق مان مي کرد. اما در عين حال زندگي بالاي کرسي خيلي خشک و رسمي بود. اشرف خانم رويش را مي گرفت و پدرم که پاهايش گاه با پاي اشرف خانم اتفاقي گره مي خورد، سعي مي کرد به چشمان اشرف خانم نگاه نکند و از اوضاع و احوال روزمره سخن مي گفتند. تا آن که يک شب که شوهر اشرف خانم سر پاسدار بود و نگهبان شب، پدر پاي من را با پاي اشرف خانم عوضي گرفت و شروع کرد به ماليدن و من ناگهان خنده ام گرفت و ريسه رفتم. حالا نگو برادر کوچکه ام با ران عشرت خانم "پشمک بازي" مي کرده. پدر که فهميد پاهاي لاغر مرا با با ران گوشتالود اشرف خانم عوضي گرفته ناگهان دستور داد که بروم ليواني آب يخ برايش بياورم. آن هم در چله ي زمستان! بيچاره پدرم! شايد پس آن بود که عاشق مهين شدم. دختر اشرف خانم. مهين کمتر به خانه مان مي آمد ولي پشت سرش داستان هاي زيادي مي گفتند. دو سه سالي از من مسن تر بود و چند پيراهن بيشتر از من پاره کرده بود. شهرهاي زيادي گشته بودند تا آخر سر گذارشتان به شهر خوابالود سراب افتاده بود. مهين مجله جوانان و زن روز مي خواند و گاه کتابهاي پليسي و عشقي. گاه مجله هايش را براي من قرض مي داد و من با ولع تمام سرگذشت هنرمندان و هنرپيشگان و آدم هاي مشهور را مي خواندم. يک روز تصميم گرفتم که نامه ي عاشقانه اي برايش بنويسم. رفتم کتاب فروشي فردوسي شهرمان و کتابي مربوط به نامه نگاري پيدا کردم که انواع و اقسام نامه هاي عشقي و اداري و درخواست شغل و غيره را داشت. از روي يکي از نامه هاي همان کتاب نامه ي عاشقانه براي مهين نوشتم و لاي جوانان گذاشتم و پس اش دادم. چند روزي گذشت. اتفاقي نيفتاد. زن روز آمد و رفت .... اتفاقي نيفتاد. اما دوشنبه ها که روز جوانان بود، خيلي دير رسيد. برايم قرني گذشته بود. مجله را که داد دست من، ديوانه وار شروع کردم به گشتن لاي صفحاتش. اما جوابي نبود. هزار بار مجله را ورق زدم. ناگهان ترس و وحشتي مرا فرا گرفت. ....
بلبل من کمتر صدايي خوش از صدای بلبل، خواننده ی بزرگ آذربايجان شنيده ام. بلبل در زادگاه خودش شوشا، که اکنون در اشغال ارمنی هاست، با نوحه خوانی و شبيه خوانی شروع کرد و آنگاه به همت حکومت شوراها به کنسرواتورهای موسيقی در شوروی و ايتاليا رفت و شروع کرد به خواندن اپرا و ترانه های فولکلوريک و مدرن با اجرای موسيقی سمفونيک. ترانه ای از بلبل در سايت آذری راديو صدای آمريکا است که شنيدن دارد! 5:01 PM
پيرامون ايراني بودن و خلقيات ايرانيان بحث هاي زيادي شده و کتاب هاي زيادي نوشته شده است. يکي از جالب آن ها کتاب "خلقيات ما ايرانيان" به قلم محمدعلي جمالزاده است. مطلب زير را يکي از دوستان خوب من نوشته که من با سپاس از اين دوست آن را درج مي کنم. نويسنده مقاله را "علي م" مي نامم . چون نمي دانم که مجاز هستم نام ايشان را ببرم.
افتخار ايراني بودن براي چيزي که انتخاب تو و نتيجه تلاش تو نبوده است، آيا مي توان افتخار کرد يا خجالت کشيد؟ آيا محل تولد و دين و آئين تو با اراده و خواست تو به تو ارزاني شده است؟ مي تواني بگويي که خداوند به خاطر دين و ايمان اجدادت و . . . اين افتخار را نصيب تو نموده که در ايران متولد شوي ، يا تو لياقتت از ساير مخلوقات بيشتر بوده ( آنهاييکه در ساير سرزمين ها متولد شده اند) که سرزمين تو "پارس" گشته ؟ انسان همانگونه که زن يا مرد ، سياه يا سفيد ، عرب يا عجم و . . متولد مي شود ، به همان شکل ايراني ، آلماني ، آمريکايي و . . . زاده مي شوند. آفتخار به نژاد در تشبيه ساده افتخار به زيبايي هاي خدادادي نظير آبي بودن جشم و سفيد بودن بدن و . . . است . بنابراين ايراني بودن براي ما افتخار نيست ، چون آن نتيجه تلاش و دسترنج ما نيست! بلکه محل تولد ما است ، اين است و بس ، بنابراين ايراني بودن نه مايه مباهات است و نه مايه اکراه و نه سبب سرخوردگي مي شود و نه سبب سربلندي ! افتخار به اينکه ما از سرزميني هستيم که داراي مردان بزرگ با اديان و افکار متفاوت و ضد و نقيض است يک کار اشتباهي است . بعضي ها به انسان بودن خود افتخار مي کنند و بر ادعاي خود توجيهاتي دارند ، ولي در بين جامعه انساني افرادي هستند که از حيوان پست ترند ، اگر افتخار به فقط انسان بودن است پس آن جانيان نيز انسانند ! ايرانياني هستند که مايه فخر و مباهات ساير ايرانيان هستند نظير حافظ و سعدي و کورش و ... که واقعا جاي فخر فروشي دارند ، در مقابل افرادي مثل خلخالي ، شعبان بي مخ و ... هستند که آدمي را از ايراني بودن بيزار مي کنند ، بنابراين فقط ايراني بودن تنها نمي تواند مايه افتخار و مباهات باشد. ما بايد به اين افتخار کنيم که انسان وظيفه شناسي هستيم ( نه صرفا انسان ) ، يا ايراني درستکار و انديشمند ( نه فقط ايراني ) . پس افتخار کن به کيفيتي که داري که آن کيفيت واقعي است ، هر چند آن هم رفتاري قابل بحث مي باشد . يک بعد ديگر قضيه بر مي گردد به اين مسئله که آيا ايرانيان ناموفق مي توانند به ايرانيان موفق فخر بورزند و خود را در گروه آنان جاي دهند ؟ اگر منظور از ايراني، کوروش، داريوش، شاه عباس، نادر شاه، امير کبير ، مصدق، طالقاني و حتي خاتمي و . . . مي باشد خوشحال مي شوم که من هم جزوي از اينها و پيرو راه آنها باشم . ولي اگر ايرانيها ، انوشيروان ، محمد خان قاجار ، محمد علي شاه ، شعبان جعفري ، رجوي ، جنتي ، حسن شريعتمداري و . . . هستند از هم نامي و همسايگي با آنها خوشحال نيستم و خود را از آنها نمي دانم . حال بايد ديد که سمبل ايراني کيست ؟ ايراني را به چه نامي در دنيا مي دانند ؟ در دنيا ايراني را با جنتي و شريعتمداري و . . . مي شناسند ، پس اگر از شما بپرسند که ايراني هستيد چه مي گوييد !؟ ايرانياني هستند که در ايران و در سطح دنيا افتخار آفرين هستند نظير پزشکان و محققان برجسته ، دانشجويان المپيادي ، ورزشکاران و . . . که متاسفانه زير پوتين اين سياستمداران بي سياست له مي شوند و در اولين فرصت خود را از هم گشوني با اين ارازل رها مي کنند و منکر ايراني بودن خود مي شوند . افتخار به ايراني بودن فقط در سفارت ايران در خارج از کشور و هنگام دريافت رواديد و جلو دوربين هاي صدا و سيماي ايران از نخبگان شنيده مي شود و بس ، آنها در زندگي خصوصي خود از ايران جهنمي مي بينند و بس ! انتخابات ايراني افتخاري ديگر بر افتخارات ايران افزود و بر صف مشتاقان و مفقخران ايران اسلامي افزود ! حالا با اين همه افتخارات ما به ايراني بودن خود افتخار کنيم يا نه ؟ حالا سمبل ايراني کيست و به چه گروهي بايد ملحق شويم که مايه افتخار است !
نظر يک خواننده عزيز پيرامون بحث های ستون نظرات. با سپاس از ايشان. نژادپرستي يعني برتر دانستن يك قوم و يا نژاد بر ديگري منفور و غير انساني است . فرقي نميكنداين شخص از كدام نژاد باشد هر كس كه نژاد خود را برتر بداند نژاد پرست است. در انگلستان كه با Brian Sykes پرفسور مطالعات علمي اخير مخصوصا مطالعات بررسي ژنهاي ميتوكوندريا ي بقاياي اجداد اقوام مختلف صورت گرفته نشان ميدهد كه ژنهاي ما از خيلي وقت پيش مخلوط شده و يا بزبان ديگر اجداد ما خيلي پيش از اينها رو هم ريخته و با هم كنار آمده اند. اين بدين معني است كه از نطر علمي هيچ قوم خالص وجود ندارد. برتر دانستن نژادي بر نژاد ديگرفلسفه هيتلر و آپارتايد افريقاي جنوبي بوده و هميشه در خدمت سياست و سركوبگران بوده نه ملتها. لذا هر نوع نطر در مورد برتري هر قومي بر ديگري آب در آسياب دشمن ريختن است. بايد در ضمن احترام به تمام اقوام و ملييت هاي دنيا از حقوق تك به تك آنها دفاع كرد. اين همه به استخوانهاي پوسيده نباليد. هر قومي بد و خوب داشته. هر قومي افتخار و شرمساري داشته. اين افكار پوسيده و منفور نژاد پرستانه را بايد كنار گذاشت و از حقوق انساني و حقوق بشر دفاع كرد. اگر ملتي ميخواهد بزبان مادري خود بخواند و بنويسد حق مسلم آن ملت است و لزومي ندارد از طريق اثبات برتري آن قوم صورت بگيرد. اين حق از آن آن ملت است حتي اگر بتوان (كه بدليل ذكر شده نميشود) ثابت كرد كه آن ملت پايينتر از ديگري است. وباز اگر كسي از ادبيات قوم ديگري لذت ميبرد و يا حتي به زبان قوم ديگر ميخواند و مينويسدحق فردي آن شخص است و به من و شما ربطي ندارد . حقوق خود و ديگران و آزادي را احترام بگذاريم.
نوشته های جناب بابا يادگار آنچنان مشمئز کننده و کينه توزانه بود که من مجبور شدم سياست ديگری را در ستون نظرات اعمال کنم. من منبعد از هرکسی بيش از دو نظر را درج نخواهم کرد. آن هم به شرطی که مشمئز کننده و نژادگرايانه و نژادپرستانه و اهانت آميز نباشد. من شخصا به زبان فارسی عشق می ورزم و به ايرانی بودنم افتخار می کنم. اما به نظر من ايرانی بودن به معنای "فارس زبان" و "آريايی نژاد" و "شيعه" بودن نيست. بابا يادگار از سلسله های ترکی نام برده اند که زيباترين و برترين ادبيات فارسی زبان در زمان آن سلسله ها و به نام آن سلاطين ترک رقم خورده است. من نمی دانم اگر آن سلسله ها نبودند که زبان فارسی را پر و بال می دادند، آيا اين زبان فارسی به اين درجه رفيع و سترگ در شعر و نثر می رسيد يا نه. شايد همين موضوع جالبی باشد برای تحقیق و پژوهش. چون اغلب شاعران و سرايندگان بزرگ پارسی زبان در دامن سلسله های ترک زبان پرورش يافته اند. از فردوسی گرفته تا نظامی و مولانا. حتی حافظ و سعدی هم در زمان سلسله های ترک تبار نشو و نما کرده اند. به نظر من اين چنين می رسد که مثلا اگر امروز را با ديروز مقايسه کنيم، می بينيم ايرانيانی که در آمريکا و اروپا و استراليا پر و بال گرفته اند و آوازه ی شهرت شان در زمينه های علم و فنون و کامپيوتر و تجارت و طب و ديگر زمينه ها زبان زد خاص و عام شده، بيشتر به خاطر محيط آزاد اين کشورهای دموکراتيک بوده، و گرنه در ايران خودمان و در همسايه ی فارسی زبان افغانستان و تاجيکستان جز تنی انگشت شمار آن هم فقط در زمينه ی سينما و آن هم فقط و فقط به لطف همين جشنواره های غربی و به مدد ايرانيان برون مرز و يک سلسله بده و بستان های سياسی کمتر ايرانی ای خوش درخشيده است! در هر حال اين درد دل ها را نوشتم که کسانی مانند بابا يادگارها را بنوازم که ما در کجای اين جهان ايستاده ايم و نژاد گرايی و برتری طلبی تا چه اندازه مهلک و حقير است. والسلام! 11:14 PM
متن كامل طرح "خاورميانه بزرگ" آمريكا
ايرنا - جمعه ۱۵ اسفند۱۳۸۲ برابر با پنجم مارس ۲۰۰۴
«طرح موسوم به "خاورميانه بزرگ" كه توسط كارشناسان سازمانهاى پژوهشی آمريكا تدوين و مورد تاييد دولت آن كشور قرار گرفته ، در برگيرنده ابعاد و اهداف سياسی ، اقتصادى ، فرهنگی و اجتماعی در قبال كشورهاى خاورميانه به ويژه كشورهاى عربی اين منطقه است. گفته شده كه آمار و ارقام يادشده در اين طرح مبتنی بر گزارش ارايه شده توسط كارشناسان و صاحب نظران عرب است كه در گزارش توسعه انسانی سال۲۰۰۳ ميلادى سازمان ملل مورد استناد قرار گرفته است. دولت آمريكا براى همسو كردن هشت كشور صنعتی با خود، قرار است اين طرح را در نشست خرداد ماه سال آينده اين كشورها مطرح كند تا كشورهاى ياد شده به همراه آمريكا سياست راهبردى مشتركی را در ارتباط با خاورميانه درپيش گيرند. آنچه در زير آمده است ، متن كامل طرح آمريكايی "خاورميانه بزرگ" است كه روزنامه الحيات آن را منتشر كرده و واشنگتن مدعی است كه بطور جدى خواهان اجراى آن در اين منطقه مهم و تعيين كننده از جهان است.» (ايرنا)
متن طرح
« اين طرح راهكار مهم ، مناسب و فرصت استثنايی براى جامعه جهانی است تا در پرتو آن نسبت به رفع دو نقيصه مهم در كشورهاى خاورميانه شامل آگاهی در مورد ضرورت نهادينه شدن مفهوم آزادى و دوم ايجاد بستر مناسب براى مشاركت زنان در توسعه سياسی ، اجتماعی و فرهنگی اقدامهاى بايسته صورت گيرد. تا زمانی كه سياست دور كردن مردم از فعاليتهاى سياسی و اقتصادى در خاورميانه رو به افزايش باشد و كانونهاى قدرت تنها در دايره بسته باقی بمانند فعاليتهاى تروريستی ، ميزان جرايم و مهاجرتهاى غيرقانونی به كشورهاى غربی روند صعودى خواهد داشت. بر بنياد آمارهاى انتشار يافته ، اوضاع اجتماعی ، اقتصادى و فرهنگی در كشورهاى خاورميانه سير خطرناكی را میپيمايند از اينرو امروزه ضرورت يافتن راهكارهايی براى حل آنها بيش از هر زمان ديگر اهميت دارد. با نگاه به آمارهاى زير اوضاع خطير اين كشورها به خوبی نمايان میشود :
* مجموع درآمد ناخالص ملی ۲۲ كشور عربی بسيار كمتر از كشور اسپانيا میباشد. * از مجموع ۱۶۲ميليون نفر بالاى ۱۸ سال در كشورهاى عرب نزديك به ۶۵ ميليون نفر يعنی نزديك به ۴۰ درصد بی سواد میباشند كه دو سوم اين تعداد را زنان تشكيل میدهند. * تا سال ۲۰۱۰ ميلادى بيش از ۵۰ ميليون جوان وارد بازار كار خواهند شد و تا سال ۲۰۲۰ ميلادى نيز كشورهاى عرب براى بيكاران جوان خود نياز به ايجاد يك ميليون فرصت شغلی دارند. * در صورتيكه ميزان بيكارى در كشورهاى عرب به همين وضعيت ادامه يابد تا سال ۲۰۱۰ ميلادى شمار بيكاران در اين كشورها به مرز ۲۵ ميليون نفر خواهد رسيد. * متوسط درآمد يك سوم كشورهاى خاورميانه از دو دلار در روز تجاوز نمیكند از اينرو براى بهبود شرايط معيشتی اين كشورها بازنگرى در برنامههاى كلان اقتصادى را میطلبد. * تنها ۶/۱ درصد مردم كشورهاى خاورميانه قادر به استفاده از شبكه اينترنت میباشند كه اين رقم حتی در همسنجی با كشورهاى در حال رشد آفريقايی نيز كمتر است. * در حالی كه فقط ۵/۳ درصد از كرسیهاى مجالس كشورهاى خاورميانه را زنان به خود اختصاص دادهاند اين رقم در كشورهاى در حال رشد آفريقايی به ۴/۸ درصد میرسد. * بر بنياد نظر سنجیهاى علمی و معتبر جهانی درسال ۲۰۰۳ ميلادى ۵۱ درصد از جوانان عرب تمايل به مهاجرت دايم به كشورهاى اروپايی را دارند. با ادامه سياستهاى كنونی در همه عرصههاى سياسی ، اقتصادى و اجتماعی شاهد فروپاشی بيشتر اين كشورها و افزوده شدن تعداد بسيارى به خيل بيكاران و گسترش روز افزون فقر خواهيم بود كه اين وضعيت میتواند در آينده نه چندان دور به خطر بنيادين براى جامعه جهانی تبديل شود. تنها گزينه براى برون رفت از دايره بسته فقر و عقب ماندگی ، اجراى اصلاحات در همه زمينهها و اجراى نتايج تحقيقات كارشناسان و دانشگاهيان به وسيله حكومتهاى عرب است. در اين بين مشاركت اقتصادى كشورهاى حوزه درياى مديترانه ، طرح مشاركت كشورهاى خاورميانه و آمريكا با هدف اجراى اصلاحات بنيادين و كوششهايی كه براى بازسازى افغانستان و عراق میشود همگی بخشی از سياستهاى كلان هشت كشور صنعتی جهان جهت خروج از وضعيت نابسامان در كشورهاى خاوميانه میباشد. سرنگون شدن دو رژيم ديكتاتور در عراق و افغانستان فرصت استثنايی پيشاروى كشورهاى صنعتی غربی به وجودآورده تا رهبرى جريان اصلاحات در كشورهاى خاورميانه را به دست گيرند. كشورهاى صنعتی غرب با در دستور كار قرار دادن برنامه توسعه انسانی سازمان ملل بايد براى اجراى اصلاحات در خاورميانه فعاليت جدى و موثرى داشته باشند. حمايت از نهادينه شدن اصول دمكراسی ، روى كارآمدن حكومتهاى منتخب مردمی ، بسترسازى جهت گسترش دانش و فن آورى در جوامع خاورميانه و ايجاد فرصتهاى مناسب اقتصادى كه منافع دراز مدت اين كشورها را تامين كند بخشی از اقدامهاى كشورهاى صنعتی غربی در اين حوزه مهم و حياتی از جهان را تشكيل میدهد. بر اساس طرح خاورميانه بزرگ ، كشورهاى عرب به لحاظ آزادىهاى اجتماعی به ويژه آزادى بيان ، در همسنجی با ديگر كشورهاى جهان در پايين ترين جايگاه قرار دارند. براى اجراى تغييرات بنيادين در جوامع عرب ، هشت كشور صنعتی جهان بايد نهادينه شدن دمكراسی و ضرورت اجراى بنيانهاى دمكراسی را در كشورهاى عرب مد نظر قرار دهند. كشورهاى پيشرفته غربی براى برگزارى انتخابات آزاد میتوانند آموزهها و تجربيات خود را در زمينه برگزارى انتخابات سالم و به دور از تقلب در اختيار اين كشورها بگذارند. افزون بر اين با توجه به حضور كم رنگ زنان در مجالس نمايندگان اين كشورها میتوان مراكز غير دولتی با هدف آشنا كردن زنان دانشگاهی به منظور استيفاى حقوق سياسی و اجتماعی خود تاسيس كرد. بر اساس گزارش توسعه انسانی سازمان ملل براى هر هزار نفر شهروند عرب تنها ۵۳ نسخه روزنامه وجود دارد و اين در حالی است كه در كشورهاى پيشرفته به ازاى هر هزار نفر ۲۸۵ نسخه روزنامه است. در همين پيوند، چاپ مطبوعات در كشورهاى عرب داراى كيفيت پايينی بوده و بيشتر رسانههاى ديدارى و شنيدارى در اين كشورها در مالكيت بخش دولتی است. آن تعداد اندك از رسانههايی كه در مالكيت بخش خصوصی میباشند نيز زير نظر دولت فعاليت دارند از اين رو برنامههاى رسانههاى ديدارى ، شنيدارى و نوشتارى در اين كشورها، تبليغاتی كم محتوا و تنها با هدف تاثيرگذارى بر افكار عمومی است. گزارش توسعه انسانی سازمان ملل براى برخورد با اين معضل مهم راهكارهاى زير را ارايه كرده است: * انجام سفرهاى دوره اى نويسندگان و ارباب جرايد كشورهاى غربی و عربی * برگزارى دورههاى آموزشی با هدف آموزش روزنامه نگاران مستقل * استفاده از بورسهاى تحصيلی در كشورهاى غربی جهت اعزام روزنامه نگاران و دانشجويان شاغل به تحصيل در اين رشته به مراكز آموزشی كشورهاى غربی * بر بنياد گزارش بانك جهانی ، فساد ادارى ، مالی و اقتصادى مهمترين عوامل توسعه نيافتگی كشورهاى عرب است. از اين رو سياست شفاف سازى و مبارزه با فساد در عرصههاى سياسی و اقتصادى لازمه برنامه ريزىهاى كلان اقتصادى در اين كشورها دانسته شده است. فعال كردن نقش سازمانها و گروههاى مدافع حقوق بشر، گرفتن تضمينهاى لازم از حكومتهاى عرب در مورد آزادى عمل رسانههاى گروهی ، بسترسازى براى مشاركت زنان در همه عرصههاى اجتماعی و اجراى تغييرات بنيادين در دستگاه قضايی از ديگر موارد اشاره شده در اين طرح است. در ارتباط با موضوع چاپ و نشر كتاب نيز آمده است كه كشورهاى عرب در سال ۲۰۰۳ ميلادى تنها ۱/۱ درصد از توليد كتاب در جهان را به خود اختصاص دادند كه در اين بين ۱۵ درصد از كل انتشارات كتاب در اين كشورها به آموزههاى مذهبی اختصاص دارد. اين در حالی است كه كشور يونان تنها با داشتن ۱۱ميليون نفر جمعيت پنج برابر ۲۲ كشور عرب كتاب منتشر میكند كه اين موضوع ميزان عقب ماندگی اين كشورها را به اثبات میرساند. از آنجا كه ۶۵ ميليون نفر از افراد بالاى ۱۸ سال در كشورهاى عرب بی سواد هستند كشورهاى صنعتی جهان میتوانند براى مبارزه با پديده بی سوادى از امكانات موجود در شبكه اينترنت سود جويند و بدين ترتيب ضمن جامه عمل پوشاندن به اين اهداف از ميزان هزينهها نيز بكاهند. كشورهاى غربی بايد حكومتهاى عرب را به اجراى طرحهاى مبارزه با بی سوادى و آموزش كادرهاى لازم در اين زمينه يارى رسانند. براى اصلاح ساختار آموزشی ، بايد پيش از همايش آوريل امسال كه با هدف بررسی چالشهاى آموزشی در جوامع خاورميانه با شركت صاحب نظران و كارشناسان منطقه اى ، اروپايی و آمريكايی برگزار خواهد شد تدابيرى انديشيده شود. از آنجاكه استفاده از اينترنت در كشورهاى عرب در همسنجی با ديگر كشورهاى جهان در پايين ترين حد میباشد كشورهاى صنعتی جهان بايد زمينه همكارى بخشهاى دولتی و خصوصی براى گسترش استفاده از اينترنت در شهرها و روستاهاى كشورهاى خاورميانه را به وجود آورند. در اين بين كشورهاى عراق و افغانستان ، پاكستان ، يمن ، سوريه ، ليبی ، مغرب، مصر و الجزاير در همسنجی با ديگر كشورهاى خاورميانه كمترين بهره ورى را از اينترنت دارند. با توجه به ضرورت آموزش رشته مديريت در جوامع خاورميانه ، كشورهاى صنعتی جهان بايد دورههاى آموزشی يك ساله براى دانشجويان اين رشته تدارك ببينند كه در اين بين میتوان مركز آموزش مديريت و بانكدارى در بحرين را الگو و سرمشق قرار داد. در گزارش توسعه انسانی عربی سازمان ملل در زمينه ايجاد فرصتهاى شغلی آمده است كه تنها گزينه پيشاروى كشورهاى در حال رشد خاورميانه فعال كردن نقش بخشهاى خصوصی و الگو قرار دادن سياستهاى اقتصادى كشورهاى اروپاى شرقی پس از فروپاشی بلوك شرق میباشد. تاسيس "صندوق توسعه منطقه اى" مشابه "بانك عمران و توسعه اروپايی" در كشورهاى خاروميانه باهدف سرمايه گذارى در امور زير بنايی ، آموزش ، بهداشت ، اجراى اصلاحات بنيادين در سيستم مالی اين كشورها، كاهش نقش و دخالت حكومتها در اجراى طرحهاى اقتصادى ، نوسازى سيستم بانكدارى و كاهش موانع گمركی از ديگر راههاى خروج از عقب ماندگی اقتصادى كشورهاى خاورميانه ذكر شده است. تقويت و توسعه بنادر آزاد تجارى ، سهيم كردن سرمايه گذران خارجی در اجراى طرحهاى كلان اقتصادى و برگزارى نشستها و همايشهاى اقتصادى با مشاركت مسوولان بخشهاى دولتی و خصوصی كشورهاى خاورميانه براى بررسی راههاى اجراى اصلاحات اقتصادى نقش مهمی در ترسيم چشم انداز آينده اقتصادى اين كشورها خواهد داشت. در طرح خاورميانه بزرگ اشاره شده است كه كشورهاى افغانستان ، الجزاير ، بحرين ، مغرب ، لبنان ، قطر ، عربستان ، تونس ، تركيه و يمن روند اجراى انتخابات و مراجعه به آراى عمومی را دنبال میكنند. بر اساس اين طرح كشورهاى الجزاير، لبنان و عربستان و يمن درخواست عضويت در سازمان تجارت جهانی را كردهاند و كشورهاى افغانستان ، ليبی و سوريه هنوز موضوع درخواست عضويت آنها در اين سازمان مورد بررسی قرار نگرفته و عراق نيز خواستار حضور در نشستهاى اين سازمان به عنوان عضو ناظر شده است.»
من گاه حيرت می کنم از اين همه کينه توزی نسبت به اعراب و ترکان و ... خب، البته در ايران انقلابی رخ داده که اين روزها بسياری از ايرانيان دل خوشی از آن انقلاب "خود کرده" ندارند. مردم فرانسه هم پس از گذشت قرن ها از انقلاب کبيرشان حالا دل خوشی ندارند! چون می بينند که ملل ديگر بدون انقلاب و کشت و کشتارهای وحشتناک هم به آن نتايج رسيدند. خانمی که در ستون نظرات کينه توزانه می نويسد و می خواهد ريشه ی شيعه به اصطلاح خشکيده شود و سر به تن اعراب نباشد و ... ترکان هم لابد نسل کشی شوند و از روی زمين محو شوند! نمی دانند يا نمی خواهند بدانند که احترام به ديگران و دگر انديشان و نژادان و فرهنگ های ديگر از اصول اوليه انسان بودن است. حتی سعدی هم بنی آدم را اعضای يک ديگر می دانست. حالا جالب است که امروزه پس از گذشت ساليان و قرون و اعصار ما در قرن بيست و يکم بايد به سعدی متوسل بشويم!! ارتجاع يعنی همين! دوستی به مزاح و البته نيمه جدی عقيده داشت که شاه از خمينی مرتجع تر بود. چون خمينی می خواست ايران را فقط 1400 سال عقب ببرد و شاه می خواست 2500 سال عقب ببرد!! حالا حکايت ماست! نيز بايد به اطلاع اين بانوی محترم برسانم که زبان قبيله ای اسکانديناوی و فنلاند که تا به حال کسی نام آن را نيز نشنيده است، با زبان ترکی که زبان اکثريت بزرگی از مردم جهان از غرب چين تا شرق اروپا (بلغارستان و قبرس) است و زبان رسمی ده ها کشور جهان از قيرقيزستان و اوزبکستان تا آذربايجان و ترکيه ... است، تفاوت اساسی دارد. هرچند من مطمئن هستم در کشورهای دموکراتيک گويش های کم اهميت و از يادرفته نيز مورد احترام قرار دارند و کسی نمی تواند مردم را از زبان و گويش مادری منع کند. در کانادا گويش ها و زبان های از ياد رفته ی سرخپوستان محلی هم اکنون مورد بحث و بررسی قرار می گيرند و دولت اسپانيا همين چندی پيش برای شهروندان باسک خود گرامر چاپ کرد. (زبان باسکی تا همين اواخر فاقد گرامر بود) کوتاه سخن اينکه از ماست که بر ماست! 5:53 PM
Wednesday, March 3
می دانيد دوستان عزيز من تازگی ها صاحب يک کامپيوتر جديد شده ام و مرتب با اين ماشين کوچک و نقلی بازی می کنم و يادم رفته است که کجا بودم!! اما حالا بايد سراغ ميريونس عزيز بروم که سخت منتظرم است! ولی در عين حال ملتفيد که اين سطور را برای تمرين می نويسم. برای خالی نبودن عريضه! شايد امشب داستان ميريونس را پی بگيرم! امشب من يعنی فردای شما و فرداهای ديگر .... 10:30 PM
Tuesday, March 2
نماز شام غریبان به گريه آغازم ... وای که چقدر خسته ام امشب! اصلا دست و بالم به قلم و کی بورد نمی رود. دوستی سه روز مهمان شهر ما شد و امروز رفت. اين سه روز را همه اش پای کامپيوتر گذرانديم و من کلی ياد گرفتم و حال کردم. مير يونس هم دو سه بار به خوابم آمد و گله ها کرد که اين چنين رهايش کرده ام! مادرم برای عمل چشمش از سراب به تهران رفت و من ماندم و آهی و حسرتی.... اما امروز يک همشهری دندانپزشک را ديدم که بيمارش شدم! از آخرين مراجعه ام به دندان پزشک 4 سال می گذرد. بيست سال پيش دکتری فرانسوی يک روکش طلايی روی دندانم کشيد و حال آن روکش پوسيده شده و بايد حسابی به خودم برسم! ... اما همين امروز که گويا عاشورا بود، در کربلا و کاظمين 134 نفر هلاک شدند. اين برادر زرقاوی هار شده است. می خواهد بزرگ ترين آدم کش جهان اسلام شود و گوی سبقت را از بن لادن ببرد. تازه آقا زير دست بن لادن هم آموزش ديده است و می خواهد جنگ سنی و شيعه راه بيندازد و آمريکا را در باتلاق اسلامی فرو ببرد! حالا فردا پس فردا حضرتش از سوراخی به در می آيد و مانند صدام مست و مشنگ و نشئه به سربازان آمريکايی می گويد من صدام حسين هستم. رئيس جمهور عراق و حاضرم مذاکره کنم. می دانيد که صدام هم مانند عدی به هرويین مبتلا بود و البته ويسکی شيواز رگال هم خيلی دوست داشت و روزی هم بايد بکارت یکی دو دختر را پاره می کرد. حالا چطوری؟ نمی دانم. خب، صدام بود ديگر! رهبر کبير امت عرب! وای که چقدر خسته ام امشب! می خواهم با قمه ای فرق خود را بشکافم! يا آنقدر زنجير به پشتم بکوبم که خون جاری شود. شام غريبان است امشب. نماز شام غریبان به گريه آغازم ... 11:10 PM