Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Friday, April 30
پشتکار برخی از نظر دهندگان حقیقتا مرا به حیرت وا می دارد! یک نفر از نویسندگان ستون نظرات بارها و بارها و بارها با نام های گوناگون سخنان همیشگی خود را تکرار می کند. البته چون من IP نویسندگان را می توانم ببینم بنابراین نیازی به حدس و گمان ندارم که بدانم که نظرها را چه کسی می نویسد. برای من اصلا مهم نیست که بدانم چه کسی چگونه می اندیشد. من برای نظر و عقیده ی هرکسی احترام قائلم. بخصوص که مهمان من در اين سايت باشد. اما نکته اینجاست این نویسنده ی محترم، انگار تازه وارد میدان سیاست و فرهنگ شده است. دوره ای برچسب می زدند و متهم می کردند، گذشته است! آن دوره را حزب توده به سبک و سیاق استالین مد کرد و آل احمد و رفقایش ادامه دادند و سرانجام نوبت شریعتمداری کيهان و "نويسندگان" حزب اللهی خط امامی شد. آنان مخالف فکری و عقیدتی خود را بی رحمانه می کوبيدند و هيچ ابایی نداشتند که وارد زوایای زندگی شخصی و خصوصی مخالفان هم بشوند. این نويسنده هم پرخاش گرانه به سبک و سیاق آنان می نویسد. مثلا به اين سخنان توجه کنيد: "....البته نفرتى كه در اعماق روح شما نسبت به مردم خودتان و مبرا و معصوم دانستن و ايده اليزه كردن همه نيروهاى راسيست و فاشيست ضد ترك- از داشناكها و پهلوىها و جيلوها گرفته تا پ.ك.ك و ... - كه تنها وجه مشتركشان آلوده بودن دستشان به خون مردم بدبخت و بی دفاع ترك آذربايجان است، حقيقتا جاى تاسف دارد." من کی در اعماق روح خود نسبت به مردم خودم نفرت داشته ام؟ من فقط نمی خواهم در سايت خودم نژاد پرستی و اتنيک ستيزی و غيره نشر شود. ما در تاريخ خود نکات تاريک بسياری داريم که بايد روزی شفاف شوند و مورد بررسی قرار گيرند. مسئوليت کسانی مانند آقای کاوه بيات و مهران بهاری و ديگران است که با مقاله های تحقيقی خود در اين باب پژوهش کنند. اما جايش ستون نظرات يولداش نيست! من که بارها از شما خواهش کرده ام مقالات بلند بفرستيد تا درجشان کنم. من فکر می کنم کسانی که در ستون نظر شعار می نویسند و عقايد نژاد پرستانه و دگر انديش ستيز ارائه می دهند، فقط و فقط سوء استفاده می کنند. در دو قرن اخیر اغلب کشتارهای عام کشور ما بر مبنای مذهب بوده و قربانیان اش هم بیشتر یهودی ها و بهایی ها و دگراندیشان بوده اند. اگر در جمهوری آذربایجان کشتار های خونین خوجالی و خان کندی و کوچاندن های اجباری و دیگر قساوت های غیر انسانی شده است، به نظرم باید اهالی و دولت مردان جمهوری آذربایجان به این نوع فجایع تاریخی توجه کنند و داد بستانند. و گرنه جهان پر از بیداد است. از يوگوسلاوی سابق و جنايت های صرب ها گرفته تا قتل عام روآندا و مسیحی های جنوب سودان و جنایات صدام و حافظ اسد و طالبان و بسیاری دیگر .... در هر حال دوستان عزیز من باز هم تقاضا می کنم مطالب کینه توزانه و کینه ورزانه ننویسيد! اگر می خواهید به تاریخ و فجایعی مانند نسل کشی پاکسازی قومی و زبانی بپردازید، اين مطالب را در قالب "مقاله" بنويسید و برای من ای ميل کنید که نشر دهم. ستون نظر ها را بگذارید برای نظر دهندگان و نه برای آنان که خطابه های سیاسی پیرامون قومیت و ملیت سر می دهند... 11:16 PM
Tuesday, April 27
درست شد! درست شد! فرخ عزيز ديدی که درست شد؟ حالا هر چه می خواهد دل تنگت بگو! من خودم هم فی الواقع دلم برای نويسندگان نظرها تنگ شده بود! البته در اين مدت تنبل هم شده بودم!! يعنی فرصت نداشتم. انگار در عالم نويسندگی اينترنتی مهم ترين عامل همانا واکنش خوانندگان است. بدون اين واکنش يا نظر دادن ها نويسندگی اينترنتی با روزنامه نگاری فرقی نخواهد داشت. بيچاره مير يونس من هم همچنان در کوچه پسکوچه های تبريز سرگردان است. گاهی به ياد تامارا می افتد و گاهی به ياد چه گوارا... تازه بايد خود را برای کنکور هم آماده کند و هزار مصائب ديگر هم دارد... اين دو سه هفته برايم خيلی سرنوشت ساز بود. مرگ همخانه ام مرا از جهتی آسوده خاطر کرد و از سوی ديگر حضور عريان مرگ را هم ديدم. خاکسترش را هنوز تحويل نگرفته ام. صاحبخانه ام که زنی است بسيار والا و نيک، برای يادبود اين همخانه درخت ماموت REDWWOD TREE غول پيکری سفارش داده است که قرار است به نام اش در پارک سانفرانسيسکو کاشته شود و من و چند تنی از دوستانش بايد خاکسترش را اطراف درخت بپاشيم تا تمام شود زندگی يک انسان.... خاکسترش با خاک بياميزد و ... ... و زندگی همچنان ورق بخورد و دوره گردد. ... حالا از اين ها گذشته بايد از حسين درخشان عزيز هم سپاسگزاری بکنم که باز ستون نظرات را راه انداخت...
غوغا بود امشب در خانه ام... برای مراسم پرسه ی جری، هم خانه ام، پنجاه نفری دعوت کرده بود که چهل و اندی آمدند. از نوشيدنی ها و خوردنی ها البته همه چيز مهيا بود. ودکای روسی و فنلاندی و ويسکی اسکاتلندی و کانادایی و شراب کاليفرنيا و اسپانيا و البته اندکی ميگوی ناب کالیفرنيا و ماهی آزاد ولايت اورگان و ساندويچ مديترانه ای و .... مادرم می خواهد در خرداد ماه به ترکيه بيايد و من هم بروم تا ديداری تازه شود.(اين ديگر حکم مادر است!) زنده باد مادران جهان!!! 1:23 AM
آنکس که نداند و نداند و که نداند.... مردم عراق، يا آن مردمی که ما در رسانه ها می بينيم، با سيماهای دژم و خشن و ريش های چند روزه و اغلب با دشداشه و چفيه و عقال و گاهی البته با شلوار جين و غيره .... يا از بازماندگان حزب بعث و فداييان صدام و سازمان امنيت عراق اند و يا از فرستادگان بن لادن و فلسطينی هايی که هنوز با عشق بيست هزار دلار برای هر عمل انتحاری، جان قربان می کنند! من اصلا روی سخنم با عراقی ها نيست. روی سخنم با هموطنانی است که از "بارزه ی بی امان خلق عراق" عليه امريکا سينه چاک می کنند. آمريکا پيش از عراق در آلمان و ژاپن و غيره بوده ..... بفهمی نفهمی در آن کشورها نوعی از دموکراسی را هم نهادينه کرده.... اما همين آمريکا در عراق بیشترين اشتباهات ممکنه را دچار شده است. نه، برويد مقالات ذکريا فريد را در نيوزويک بخوانيد. آمريکا کارنامه ی درخشانی در عراق ندارد. اما از ياد نبريم که در همين عراق صدام حسين در زندان است و و اغلب کارگزارهايش تحت تعقيت..... حالا گاهی چند عراقی و آمريکايی می کشند. قاتلان همان بعثی های صد درصدی اند يا فداييان صدام و برخی هم از افغانستان الجزایره و پاریس و فرانکفورت و وين آمده اند. بيچاره مردم عراق! بيچاره مردم عراق!!
باور کنيد که نمی دانم در اين سايت چه می گذرد! البته من که تنبل بوده ام و هستم و خواهم بود!! اما ... اين حسين درخشان هم هست که تنبلی می کند و روی مرا سپيد. سپيد چون برف! امای ديگر... فردا من برای هم خانه ام، که ديگر او را می شناسيد و چند ماه و يا شايد يک سال است که باهاش آشنا شده ايد، جشن تولدی خواهم گرفت که نگو و نپرس! بيچاره جری! چهل - پنجاه نفری دعوت کرده ام و آشپز و ماشين پارک کن و غيره .... غوغايی خواهد بود در خانه ی من! شما هم که اين سطور را می خوانيد البته دعوت هستيد. در هر حال اميدوارم که از هفته ی آينده به روال سابق برگرديم. ..... و از شما پوزش می خواهم که دست به قلم نبردم و ننوشتم از دوران پرادبار..... اين است رسم زندگی....C'est La Vie!!!
من هم نمی دانم که چگونه ستون نظرات ناگهان ناپديد شد! شايد هم مدتی بر اين مدار بگرديم بهتر باشد. امروز اعلام شد که مقدمات محاکمه ی صدام حسين آغاز شده شده است. بی شک بزرگ ترين محاکمه ی قرن خواهد شد. مقامات آمريکايی تا کنون گورهای دسته جمعی 300 هزار عراقی را کشف کرده اند. بنابراين صدام يکی از خون آشام ترين مردان قرن بيستم و بدون شک خون آشام ترين مرد قرن بيست و يک است! البته او چند صد هزار نفر ايرانی را هم کشته است. زمان جنگ لطيفه ای بود که از قول رهبر ايران گفته می شد: صدام دروغ می گويد که چند صد هزار ايرانی کشته است. ما بيشتر ايرانی کشته ايم! در هر حال اين چند کلمه را محض خالی نبودن عريضه نوشتم که مثلا ما هستيم و نفس می کشيم! شايد تا فردا هم ستون نظرات راه بيفتد. اما به شرطی که دعوای ترک و فارس شروع نشود! و گرنه ما همان خاکيم که هستيم!!! 12:38 AM
Tuesday, April 20
مسلمانان، مسلمانان کجاييد؟ دوست عزيزم مسعود بهنود در مقاله ي اخيرش از حاج آقا امير سخن گفته بود. نوشته بود: کجايي حاج آقا امير؟ من هم اين چند روزه ميهماني دارم که مدام از من مي پرسد: پس مسلمانان کجايند؟ بيچاره حافظ و مولانا خوانده است و گمان مي کند که مسلمان يعني حافظ و مولوي! آنگاه که مي بيند که مسلمانان کمربندهاي انتحاري مي بندند و زيرجلکي به زير ريل هاي قطار مادريد بمب مي گذارند تا صد ها انسان را نفله کنند و يا با هواپيما به برج هاي نيويورک مي زنند که هزاران را هلاک کنند و مي کشند و خود کشته مي شوند، حيرت مي کند. مدام از من مي پرسد که چرا کشورهاي اسلامي اين چنين عقب مانده اند.... چرا با آن همه نفت و گاز هنوز محتاج و فقيرند... در هيچ کشور اسلامي اندک پرتوي از دموکراسي و مردم سالاري نمي تابد... زنان در بندند و مردان در بند... زندان ها پرند و شکنجه گاه ها داير ... هم شلاق است و هم قفل و زنجير ... نه روزنامه اي و نه دريچه اي به سوي آزادي ... حتي اينترنت را مي بندند ... ديش تلويزيون که جاي خود دارد! خلاصه هي مي پرسد و مي پرسد... آن اوايل حواله اش مي دادم به دنياي آزاد و باز حافظ مولانا و حافظ و خيام. اما حالا زبانم بسته است. فقط دلم به آقاي "سين" مي سوزد که بيچاره مرتب نماز مي خواند! از تمام مزاياي کشور آمريکا استفاده مي کند و چون انسان صادقي است نمي تواند به راحتي مرگ بر آمريکا بگويد. من که پاک نا اميد شده ام. از هرچه مسلمان است نا اميد شده ام. مسلمانان اغلب شورشيان عراق را ستايش مي کنند. چپ ها هم که نوعي مسلمانند، مقتدا صدر را به پاچه چي و مسعود بارزاني ترجيح مي دهند! دنبال قهرمان مي گردند که ستايش کنند! مسلمانان! ... پس ستايش کنيد اين قهرمان را! شايد روزي مقتدا صدر صدر شما بشود! همان گونه که آيت الله خميني دشمن درجه يک امپرياليسم شد. پس هورا بکشيد براي تمام مقتدا صدرها و اقتدا بکنيد به امام مقتدا صدر! واجب قربت ان الله!!!
برای کسانی که عاشق شورشیان فلوجه و آخوند مقتدا صدر هستند، اين نوشته تقديم می شود. رويای حکومت اسلامی عراق که در ايران اسلامی با تاريخ تمدن پنج - شش هزارساله به وقوع پيوسته در عراق البته "اسلامی تر" خواهد شد. حالا اين قوانين را با قانون اساسی موقت عراق و حتی افغانستان مقايسه کنيد و پيدا کنيد پرتقال فروش را!!
آئيننامه نحوه اجرای احكام قصاص، رجم، قتل، صلب، اعدام و شلاق موضوع ماده 293 قانون آيين دادرسی ماده 293 قانون آئين دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب كه توسط وزير دادگستری در كابينه آقای خاتمی تهيه و به تصويب رييس قوه قضاييه رسيده است.
مدير عامل محترم روزنامه رسمی كشور آيين نامه نحوه اجرای احكام قصاص، رجم، قتل، صلب، اعدام و شلاق موضوع ماده 293 قانون آيين دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور كيفری كه در اجرای تبصره ماده مرقوم در 35 ماده و 13 تبصره توسط وزير محترم دادگستری تهيه و به تصويب رياست محترم قوه قضاييه رسيده ، جهت درج در روزنامه رسمی به پيوست ارسال میگردد. رييس نهاد قوه قضاييه - محمود شيرج شماره 3535 /02/111 - مورخ 5/7/1382
جناب آقای شيرج - رياست محترم نهاد قوه قضاييه عطف به شماره 4877/82/ مورخ3/4/1382 ، در خصوص آيين نامه نحوه اجرای احكام و قصاص ، اعدام ، رجم و شلاق و با توجه به نظرات مشاور محترم جناب آقای مهريار به پيوست اصلاحيه آيين نامه به پيوست ايفاد تا به هر ترتيب لازم به تصويب رياست محترم قوه قضاييه برسد. وزير دادگستری - محمد اسماعيل شوشتری شماره 1562/01/444 - مورخ 27/6/1382
آيين نامه نحوه اجرای احكام قصاص، رجم، قتل، صلب، اعدام و شلاق موضوع ماده 293 قانون آيين دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور كيفری
فصل اول - نحوه اجرای احكامی كه منجر به سلب حيات انسانی میشود.
مبحث اول شرايط اجرا ماده 1 - دادگاه بدوی صادر كننده حكم موظف است پس از قطعيت حكم و ابلاغ آن حسب مورد به محكوم عليه يا وكيل وی ، رونوشتی از حكم قطعی را طی نامه ای كه متضمن تصريحات لازم باشد به همراه اسناد مربوط برای اجرای به مرجع قضايی مجری حكم ارسال كند. تبصره - منظور از مرجع قضايی مجری حكم واحد اجرای احكام كيفری است كه تحت نظر دادستان يا معاون وی میباشد و در حوزههايی كه تا كنون دادسرا تشكيل نگرديده تحت نظر رييس حوزه قضايی يا معاون وی است. ماده 2 - حكم قصاص نفس پس از احراز قطعيت آن توسط دادگاه بدوی صادر كننده رأی و نيز طی مرحله استيذان از ولی امر مسلمين و تنفيذ آن از سوی رييس قوه قضاييه ، با اذن ولی دم يا اولياء دم به موقع اجراء گذاشته خواهد شد. ماده 3 - هر گاه يكی از مقامات قضايی در موردی كه قانون تجويز نموده است تقاضای تجديد نظر درحكم قطعی را بنمايد ، اجرای حكم تا اتخاذ تصميم نهايی در اين مورد به تأخير میافتد. ماده 4 - به استثناء مورد قصاص نفس ، چنانچه محكوم به اعدام ، قتل ، رجم ، صلب و يا قطع عضو به عنوان حد پس از لازم الاجرا شدن حكم و قبل از اجرای آن در خواست عفو نمايد ، به دستور دادگاه صادر كننده حكم اجرای آن تا اعلام نتيجه از سوی كميسيون عفو و بخشودگی به تأخير خواهد افتاد. كميسيون مزبور موظف است به اين تقاضا و رسيدگی و در اسرع وقت نتيجه را به دادگاه اعلام كند. ماده 5 - عروض جنون ، ارتداد و يا بيماری محكوم يا مستحاضه بودن محكوم عليها مانع اجرای حد يا قصاص يا اعدام نيست. ليكن ، در مورد محكوم مريض چنانچه طبق نظر و تجويز پزشك قانونی و يا پزشك معتمد و تأييد قاضی صادر كننده حكم بدوی يا دادستان مربوط مرض وی در حدی باشد كه مانع انجام تشريفات اجرا مقرر در اين آيين نامه باشد ، اجرای حكم تا رفع مانع به تأخير میافتد. ماده 6 - در ايام بارداری و نفاس زن حكم اعدام يا حد يا قصاص نفس اجرا نمیشود. همچنين است بعد از وضع حمل چنانچه به تجويز پزشك قانونی يا پزشك معتمد و تأييد قاضی صادر كننده حكم يا دادستان مربوط ، اجرای حكم موجب لطمه به سلامتی طفل به سبب قطع شير مادر باشد كه در اين صورت اجرای مجازات تا رسيدن طفل به سن 2 سالگی به تعويق خواهد افتاد.
مبحث دوم تشريفات اجرا ماده 7 - پس وصول حكم قطعی و دستور اجرای آن از سوی دادگاه صادر كننده ، مرجع قضايی مجری حكم موظف است حداقل 48 ساعت قبل از زمان اجرای حكم مراتب را به مقامات و اشخاص زير اطلاع داده و از آنها بخواهد جهت انجام وظيفه محوله در محل اجرای حكم حاضر شود : الف - قاضی صادر كننده حكم بدوی ، در صورتی كه حضور وی به موجب قانون لازم باشد. ب - رييس اداره زندان يا قائم مقام وی برای تهيه مقدمات اجرای حكم و حفظ نظم در داخل محوطه زندان و يا همكاری با مأمورين نيروی انتظامی و يا برای تسليم زندانی در صورتی كه حكم در خارج از محوطه زندان اجرا میشود. ج - فرمانده نيروی انتظامی محل يا قائم مقام وی. د - پزشك قانونی يا پزشك معتمد (چنانچه در محل پزشك قانونی نباشد) برای معاينه محكوم و نيز اعلام نظر راجع به وضعيت جسمانی وی قبل از اجرا و معاينه جسد پس از اجرای حكم. هـ - يكی از روحانيون يا افراد بصير برای انجام تشريفات دينی و مذهبی و اگر محكوم به يكی از اديان رسمی شناخته شده باشد ، نماينده رهبر دينی مربوط يا نماينده وی. در هر صورت ، عدم حضور اين افراد مانع از اجرای حكم نمیباشد. و - منشی دادگاه برا ی قرائت حكم قبل از اجرا. ز - اولياء دم مقتول يا وكيل آنها. ح - وكيل محكوم عليه. عدم حضور وكيل ياد شده مانع از اجرای حكم نمیباشد. ط - شهود ، در صورتی كه حضور شهود به موجب قانون لازم باشد. تبصره 1 - در صورتی كه بنا به جهاتی حضور تماشاچی يا طبقات خاصی در محل اجرای حكم به مصلحت نباشد ، بنا به تشخيص دادستان ، مأمورين انتظامی از ورود آنان به محل اجرای حكم جلوگيری به عمل میآورند. در نقاطی كه دادسرا تشكيل نگرديده است ، تشخيص اين امر به عهده رييس حوزه قضايی است. تبصره 2 - تأمين محل اجرای حكم در خارج از محوطه زندان به عهده نيروی انتظامی است. ماده 8 - قبل از اجرای حكم ، پزشك قانونی يا پزشك معتمد به اتفاق قاضی مجری حكم به محبس محكوم رفته ، او را معاينه و اعلام نظر میكند. در صورتی كه از نظر جسمی مانعی برای اجرای حكم نباشد قاضی مجری حكم به محكوم اطلاع میدهد چنانچه تقاضای ملاقات با اشخاصی را دارد اظهار نمايد. در صورت تقاضای ملاقات ، اشخاص مورد نظر محكوم عليه - به شرطی كه قبول تقاضا موجب تأخير اجرای حكم نشود - به محل حبس دعوت میشود. ماده 9 - پس از حضور فرد يا افراد مورد تقاضا ، رييس زندان يا قائم مقام وی ترتيب ملاقات محكوم را با آنان میدهد. محكوم حق دارد هر گونه مطلبی را در حضور مرجع قضايی مجری حكم يا بدون حضور وی به ملاقات كنندگان كتباً يا شفاهاً اظهار كنند. فقط رييس زندان يا قائم مقام وی بايد در جريان ملاقات و بيان اظهارات حاضر باشد. در صورت ضرورت از يك نفر مترجم استفاده خواهد شد. ماده 10 - روحانی يا فرد بصير دعوت شده ، بايد اقدامات زير را انجام دهد: 1- تذكر به محكوم مبنی بر توبه. 2- تذكر به محكوم مبنی بر اينكه چنانچه وصيتی دارد اعلام نمايد. 3- تذكر به محكوم برای غسل ميت و تحنيط و تكفين خود در مورد قصاص نفس و رجم. تبصره 1 - نظارت بر انجام امور فوق با مقام قضايی مجری حكم است و عنداللزوم خود اقدام تذكر به محكوم خواهد نمود. تبصره 2 - مأمورين زندان و يا نيروی انتظامی حسب مورد به محكوم اجازه میدهند تا با آب صدر و آب كافور و آب خالص غسل نمايد و سپس به ترتيبی كه در خصوص اموات مقرر است و با رعايت موازين شرعی خود را با سه قطعه كفن ، تكفين و حنوط نمايد. در اين صورت ، پس از اجرای حكم و مرگ مرجوم و يا محكوم به قصاص بدون نياز به غسل و كفن جديد با همان وضعيت بر او نماز ميت خوانده و در قبرستان مسلمين دفن میگردد ، مگر اينكه محكوم قبل از اجرای حكم غسل نكرده باشد كه در اين صورت غسل ميت و ساير تشريفات مربوط به دفن ميت در مورد وی انجام خواهد شد. تبصره 3 - چنانچه محكوم وصيتی داشته باشد مقامات ياد شده نوشته جات و وصايای او را پس از ملاحظه مرجع قضايی مجری حكم و اعلام بلامانع بودن آن و پس از اجرای حكم ، بدون تأخير به مقصدی كه محكوم تأيين كرده است ارسال میدارد. تبصره 4 - هزينه اجرای حكم مقرر در اين ماده و تبصرههای آن به عهده قوه قضاييه است. ماده 11 - در صورتی كه محكوم غير مسلمان باشد قبل از اجرای حكم آداب دينی مذهبی لازم مطابق مقررات دين و مذهب وی به عمل خواهد آمد. عدم حضور رهبر دينی مربوط يا نماينده وی ، مانع از اجرای حكم نخواهد بود. ماده 12 - اگر محكوم خوردنی يا آشاميدنی تقاضا كند مأمورين مكلف به تهيه آن هستند مگر اينكه تقاضای وی فقط برای تأخير اجرای حكم باشد. تشخيص اين امر با مرجع قضايی مجری حكم است. ماده 13 - در مواردی كه محكوم عليه در زندان است و حكم در خارج از محل زندان اجرا میشود ، صورت جلسه تهيه و به امضای مسؤل اجرای حكم ، رييس زندان يا قائم مقام وی ، پزشك حاضر در محل ، منشی دادگاه و فرمانده نيروی انتظامی محل يا قائم مقام وی میرسد. رييس زندان هويت زندانی را از حيث تطبيق مشخصات وی با آنچه در حكم دادگاه آمده است تأييد نموده و ذيل آن را امضا خواهد كرد.
مبحث سوم نحوه اجراء ماده 14 - اجرای قصاص نفس ، قتل و اعدام ممكن است بصورت حلق آويز به چوبه دار و يا شليك اسلحه آتشين و يا اتصال الكتريسته و با به نحو ديگر به تشخيص قاضی صادر كننده رأی انجام گيرد. تبصره - در صورتی كه در حكم صادره نسبت به نحوه و كيفيت اعدام ، قصاص نفس و قتل ترتيب خاصی مقرر نشده باشد ، محكوم به دار كشيده میشود. ماده 15 - زمان اجرای حكم ، اول طلوع آفتاب خواهد بود ، مگر اينكه دادگاه زمان خاصی را تعيين كرده باشد و اجرای حكم حسب مورد با مأمورين زندان يا نيروی انتظامی است ، ولی در مورد قصاص نفس ولی دم میتواند شخصاً محكوم را قصاص كرده يا وكيل بگيرد. ماده 16 - مأمورين اجرای حكم موظفند قبل از اجرای حكم ابزار و عدوات و آلات اجرا را دقيقاً مورد معاينه و بررسی قرار داده و از استحكام و آماده بودن آنها برای اجرای حكم اطمينان حاصل كنند. وسايل مذكور نبايد به گونهای باشد زايد برآنچه اقتضای اجرای حكم است موجب شكنجه ، تعذيب و يا مثله شدن محكوم گردد همچنين ، كليه عمليات اجرايی بايد با كمال آرامش و بدون اعمال خشونت ، توسط افراد خبره انجام شود. ماده 17 - نظارت بر صحت اجرا و رعايت تشريفات لازم و عدم تأخير و تعطيل آن با مقام قضايی مجری حكم است. پس از رعايت تشريفات و شرايط مذكور ، محكوم تحت الحفظ به محل اجرای حكم آورده میشود و سپس با اجازه مقام قضايی مجری حكم ، منشی دادگاه متن حكم را با صدای بلند قرائت میكند و پس از آن بلافاصله به دستور مقام مذكور ، حكم طبق مفاد مندرج در آن به اجرا در میآيد. تبصره - چنانچه محكوم به قتل يا رجم قبل از اجرا منكر بزه انتسابی میشود و مورد مشمول ماده 71 قانون مجازات اسلامی باشد به دستور مقام قضايی مجری حكم از اجرای حكم خودداری میشود و مراتب به مرجع قضايی صادر كننده رأی اعلام میگردد. ماده 18 - پس از اجرای حكم ، چنانچه به تشخيص پزشك قانونی يا پزشك معتمد اطمينان مرگ محكوم حاصل شود ، از محل اجرای حكم خارج و جسد تحويل پزشك قانونی میشود. چنانچه كسان محكوم جسد را مطالبه نمايند به تشخيص و دستور مقام قضايی مجری حكم تسليم آنان میشود والا طبق مقررات شرعی و قانونی دفن خواهد شد. در فرض اخير ، كليه هزينهها را از بيت المال پرداخت میشود. ماده 19 - از اجرای حكم صورت مجلس تهيه شده و به امضای مقام قضايی مجری حكم ، رييس اداره زندان يا نماينده وی ، فرمانده نيروی انتظامی محل يا قائم مقام وی در صورت اجرای حكم در خارج از محل زندان ، پزشك قانونی يا پزشك معتمد ، منشی دادگاه ، اولياء دم يا وكيل آنها و وكيل محكوم عليه (در صورت حضور) میرسد و در پرونده مربوط ضبط میگردد. ماده 20 - در صورت صلاحديد مقام قضايی مجری حكم ، از مراسم اجرای حكم توسط مسؤلين زندان يا مأمورين انتظامی حسب مورد فيلمبرداری يا عكس برداری شده و عكسها يا فيلمها در پرونده محكوم بايگانی میشود و خبر اجرای حكم با ذكر نوع جرم و خلاصه رأی دادگاه در روزنامهها منتشر میگردد. در موارد استثنايی كه به تشخيص رييس قوه قضاييه يا مقامات مجاز از طرف ايشان مصلحت ايجاب كند ، عكس محكوم در حال اجرای حكم توسط رسانههای گروهی برای اطلاع عموم انتشار میيابد.
مبحث چهارم تشريفات خاص اجرای حد رجم ماده 21 - قبل از اجرا ، مرجع مجری حكم در صورت تشخيص قاضی صادر كننده حكم مردم را از زمان اجرای حكم آگاه میسازد و در هر حال لازم است حد اقل سه نفر از مؤمنين در زمان اجرای حد حضور داشته باشند. ماده 22 - مأمورين نيروی انتظامی يا زندان حسب مورد موظفاند بدواً محل اجرای حد را به كيفيت مقرر در ماده 102 قانون مجازات اسلامی حفر نموده و مقداری سنگ به اندازههای مقرر در ماده 104 همان قانون در محل اجرای حكم آماده كنند. قاضی مجری حكم بدواً اقدامات انجام يافته به شرح فوق را بررسی نموده و پس از تأييد دستور اجرای حكم را خواهد داد. ماده 23 - چنانچه محكوميت به رجم بر اساس اقرار محكوم باشد هنگام اجرای حكم بدواً قاضی صادر كننده رأی سنگ میزند و سپس ديگران. ولی اگر محكوميت بر اساس شهادت شهود باشد اول شهود سنگ میزنند و سپس قاضی ياد شده. تبصره 1 - منظور از قاضی صادر كننده رأی ، قاضی صادر كننده رأی بدوی است مگر اينكه شعبه تشخيص ديوان عالی كشور با نقض حكم دادگاه بدوی ، حكم به رجم داده باشد كه در اين صورت رييس شعبه مذكور يا يكی از اعضای شعبه به تشخيص رييس شعبه اقدام به زدن سنگ مینمايد. تبصره 2 - عدم حضور يا اقدام قاضی صادر كننده رأی و شهود برای زدن اولين سنگ مانع اجرای حد نيست و در هر صورت حكم به دستور مقام قاضی مجری حكم اجرا میشود ، مگر اينكه زنای محكوم به شهادت شهود ثابت شده باشد و شهود در هنگام اجرای حكم فرار كنند و يا زنا به اقرار خود ثابت شده باشد و وی از گودالی كه در آن قرار گرفته است فرار كند كه در اين دو مورد حد ساقط میشود و مقام قضايی مجری حكم دستور توقف اجرا را خواهد داد. همچنين است اگر مورد ، مشمول ماده 71 قانون مجازات اسلامی مصوب 1370 باشد كه در اين صورت مطابق تبصره ماده 17 اين آيين نامه عمل میشود.
مبحث پنجم تشريفات اجرای خاص حد صلب ماده 24 - در اجرای حد صلب محكوم را به چوبه دار كه شبيه صليب تهيه شده ، در حالتی كه پشت به صليب و رو به قبله بوده و پاهايش مقداری از زمين فاصله عمودی میبندند و به مدت سه روز تحت حفاظت و مراقبت مأمورين نيروی انتظامی به همان حال رها میكنند. پس از انقضای سه روز ، او را از چوبه دار پايين میآورند اگر فوت كرده باشد پس از انجام مراسم مذهبی دفن و در غير اينصورت او را رها میكنند و چنانچه نياز به ارائه خدمات پزشكی داشته باشد اقدامات درمانی بلامانع خواهد بود. تبصره - چنانچه فوت مصلوب زودتر از سه روز محرز گردد ، پايين آوردن جسد برای انجام مراسم مذهبی و كفن ودفن قبل از انقضای سه روز بلامانع است.
فصل دوم - نحوه اجرای احكامی كه مستلزم قطع عضو است. ماده 25 - در قصاص عضو يا قطع عضو در اجرای حدود ، علاوه بر رعايت شرايط و ضوابط مقرر در قانون مجازات اسلامی ، رعايت مواد 1 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 14 ، 15 ، 16 ، 18 ، 19 ، 20 اين آيين نامه الزامی است. ماده 26 - حضور پزشك به منظور تشخيص و اجرای مفاد مواد 272 ، 275 ، 290 ، 291 قانون مجازات اسلامی ضروری است.
فصل سوم - نحوه اجرای حكم شلاق ماده 27 - اجرای شلاق به وسيله نوار چرمی به هم تابيده بطول تقريبی يك متر و به قطر تقريبی 5/1 سانتی متر انجام میشود. ماده 28 - حتی المقدور دست و پای محكوم به محل اجرای حكم بسته میشود تا از حركات اضافی محكوم كه ممكن است منجر به اصابت شلاق به نقاط ممنوعه شود جلوگيری بعمل آيد. تبصره - منظور از نقاط ممنوعه سر و صورت و عورتين است. ماده 29 - مجازات شلاق چنانچه در فضای سرپوشيده اجرا شود بايد دمای هوای آن معتدل باشد و چنانچه در فضای باز اجرا شود نبايد دمای هوا بسيار سرد يا بسيار گردم باشد. در نقاط سردسير سعی میشود در ساعات گرمتر و در نقاط گرمسير در ساعات خنكتر حكم اجرا گردد. ماده 30 - اجرای حد شلاق از حيث شدت و ضعف ضربات به ترتيب زير است : حد شلاق زنا و تفخيذ شديدتر از حد شرب خمر است و حد شرب خمر شديدتر از حد قذف و قوادی است ماده 31 - اجرای حد شلاق با توجه به ماده 300 قانون آيين دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور كيفری مطابق مقررات مندرج در قانون مجازات اسلامی است. ماده 32 - اجرای حد محكومين اناث به نحو نشسته و با لباسی كه بدن آنها بسته باشد اجرا میشود. ماده 33 - شلاقهای حدی محكومين ذكور به نحو ايستاده اجرا میشود و در حد زنا و تفخيذ و شرب خمر در حالی است كه پوشاكی غير از ساتر عورت نداشته باشد و در حد قوای و قذف از روی لباس معمولی اجرا میشود. ماده 34 - اجرای شلاق تعزيری با رعايت ماده 288 قانون آيين دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور كيفری به نحو زير انجام میشود : الف- شلاق در حالتی كه محكوم بر روی شكم خوابيده و پوشش او لباس معمولی است به پشت بدن بجز سر و صورت و عورت زده میشود. ب- شلاق به نحو يكنواخت و بطور متوسط زده میشود. ماده 35 - اين آيين نامه در اجرای ماده 293 قانون آيين دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب درامور كيفری مصوب 28/6/1378 كميسيون امور قضايی و حقوقی مجلس شورای اسلامی در 36 ماده و 7 تبصره به تصويب رييس قوه قضاييه رسيد.
اميداورم که مير يونس را فراموش نکرده باشيد! حالا ميريونس عازم تبريز می شود. بعد از این که زندگی ام اندکی سامان گرفت بيشتر خواهم نوشت و البته در بخشی مخصوص از این سايت. از اول تا آخرش يکبار اديت شده خواهم آورد. من اين رمان را شوخی شوخی در کنار بستر هم خانه ای ام شروع کردم که مثلا از فضای مرگ آلود به دوران کودکی بروم و بياد بياورم حوادثی که بر من و نسل گذشت. بنابراين شخصیت ميريونس شکل گرفت! جوانی از يک خانواده ی بزرگ اشرافی در سراب که پدر بزرکش اموالش را در زمان حکومت فرقه دموکرات به دهاتی ها بخشيد و پدر مير یونس مجبور شد که مغازه فرشفروشی باز کند و آن هم در آتش سوزی بزرگ بازار سراب سوخت و خاکستر شد. حالا خانواده ميريونس يک تاجر خرده پا هستند. عمويش زندان سیاسی است (به جهت فعاليت در فرقه) و ميريونس از شهر و ديار خود می کند تا فعلا به تبريز برود.
رمان ميريونس -20- آخرين هفتهء شهريور ماه بود با خنکاي تر و تازه و روحبخش اوايل پاييز زودرس و فضا سرشار از عطر گلابي و خيار بود. گلابي هاي اطراف سراب در عطر و طعم غوغا مي کنند و البته خيارهاي قلمي اش از رازليق. گاه عطر نان تازه اي هم مي پيچيد. لابد يکي از همسايه ها نان مي پخت. ارابه اي تمام قبل منقل مرا بار کرده بود و پيشاپيش توسط "ايل آغاسي" کشيده مي کشد. آن چنان وسايلي که نبود. زندگي مختصر يک محصل شهرستاني. مادرم آخر سر يک بسته نان خشک هم در بقچه اي پيچيده بود و صدبار هشدار داده بود که مواطب باشم خورد نشود. ما اين نان هاي خانگي را خشک مي کرديم و به هنگام خوردن آبي روي شان مي پاشيدم و تا نرم بشود و قابل خوردن. گاه تمام تنبي ما پر از نان هاي پهن شده بود که بايد خشک مي شدند. فقط نان نبود. مادر يک "برني" هم قورمه پخته بود و رويش روغن ريخته بود تا سالم بمانند و هم هروقت خواستم خورش يا آبگوشتي درست کنم چند قاشق از آن را بردارم و قاطي ساير مخلفات بکنم و بشود قورمه سبزي يا آبگوشت. حالا از قند و چاي و مرباي گل سرخ محمدي و ترشي هفت بيجار مي گدرم که مادر به اصرار همه را در ظرف هاي مخصوص ريخته بود و کارتني از آن ها درست کرده بود و لاي شان حوله و ملافه پيچيده بود تا نشکنند. اما من نگران کتاب ها و مجله هايم بودم. دوره مجله خوشه و فردوسي را با خود مي بردم و رمان هايي که اغلب خوانده بودم و کتاب هاي شعر شاملو و اخوان و نيما و فروغ که بارها خوانده بودم. مادرم از زير قرآن ردم کرده بودم و پشت سرم آب پاشيده بود. پدرم مانند هميشه خموشانه به آغوشم کشيده بود و رفته بود آنسوترک، گوشه حياط تا سيگاري بگيراند و قطره اشکي بچکان شايدد. برادر و خواهرها همراه من بودند. با خنده و شور و شر. دو کوه سبلان و بزغوش هم برف آلود و وهم انگيز و اسرار آميز تماشايم مي کردند. فرزند کوهپايه هاشان به قلمرو هاي ديگر مي رفت. به قلمرو سرخ عينالي- زينالي در تبريز. غم غريبي به دلم چنگ انداخته بود. بعدها فهميدم که اين غم، غم هجرت است. غم کوج است. غم جا به جا شدن است. دل کندن است. هنوز که هنوز است از اين اندوه هجرت دلم ريش مي شود. مي خواهم از جهان ره و رسم سفر براندازم. نه سفرهاي کوتاه مدت را البته. حافظ زيادي ننر بود شايد! من عاشق سفرم و سفرها خواهم کرد. به نظرم نظر حافظ همان هجرت و دل کندن بود. يا شايد در آن زمان سفرها اغلب بي بازگشت مي شدند. در گاراژ اقبال اتوبوس تبريزنويي از مبدا اردبيل آمد و مسافران سراب را سوار کرد. اسباب اثاثيه ام صندوق پهلوي اتوبوس رفت و من در رديف سوم که مخصوص مسافران سراب بودم جاي گرفتم. وداع با اعضاي خانواده و ياران البته بسيار سخت بود. *** در خانهء تازه ام در محله ي بارون آواک تبريز به کمک دوستان توانستم اتاقم را سامان بدهم. با يک قفسه کتاب و يک تختخواب فنيري سفري و رخت آويز لباس هايم. هر چه مي گذاشتم اتاق پر نمي شد! همچنان خالي و لخت مي نود اتاق. پنجره هايش به رنگ آبي بود و تمام سوراغ و منقذ هاي آن سرمازا بود. تابلوي درياي طوفاني را هم که نقاشي اي بود از يک نقاش هلندي روي ديورا آويزان کردم. تصويري هم از چه گوارا داشتم که فعلا لوله کرده و گذاشتم زير تختخواب. ديگر هوا داشت تاريک مي شد که توي چراغ خوراک پزي نفتي ريختيم و کتري پر آبي رويش گذاشتيم و بساط چاي را مهيا کرديم. عطر چاي اندکي به خانه صميمت پاشيد. يعني مي شد در آن زندگي کرد! *** در دبيرستان بزرگمهر نام نوشتم. مدرسه اي بود ملي با معملم هايي خوب و مشهور.من که از رشته طبيعي ناگهان به رشته ي رياضي تغيير رشته داده بودم، برايم درس هاي رياضي و فيزيک بسيار مشکل مي نمودند. تازه هندسه رقومي و ترسيمي هم بود که من زياد ازشان سر در نمي آوردم. اما هر چه بود به ياري دوستان دانشجويم اندکي خودم را به سطح ديگران رساندم. هفته اي يک بار به دانشگاه تبريز مي رفتم و از فضاي باز دانشگاه لذت مي بردم. دانشگاه تبريز محيطي بود سرسبز و با صفا و بناهايي اخرايي و آجري مدرن. دختر و پسر آزادانه و سبکبال در سايه سار درختان بيد و مجنون قدم مي زدند. هفته اي يک بار فيلم خوب نمايش داده مي شده و گاهي برنامه هاي تاتر و موسيقي هم بود. ظاهرا همه چيز عادي و زيبا بود. اما زير پوستهء آن آرامش بفهمي نفهمي خشم و عصيان نهفته اي هم موج مي زد که به چشم نمي خورد ولي مي شد احساس اش کرد. گاه شعارهايي در ديوار توالت نوشته مي شدند و به سرعت پاک مي شدند. گارد دانشگاه که نظامي بودند، همه جا به چشم مي خوردند و گاه به بهانه غذاي بد سيني آهني غذاها در سلف سرويس به سوي پنجره ها پرت مي شد و شعارها اتحاد مبارزه، پيروزي به گوش مي رسيد. در آن روزها شمار پليس ها بيشتر مي شد و اغلب از روستاهي اطراف آدم هايي را سوار اتوبوس و ماشين باري مي کردند و مي آوردند جلوي دانشگاه تا "جاويد شاه بگويند" و "مرگ بر دانشجو!" مقامات روي غذاي ارزان دانشگاه تبليغ مي کردند و گاه به دهاتي ها چلوکباب و پپسي مي دادند و مي گفتند که دانشجو چلوکباب و سوپ و پپسي را پانزده ريال مي خورد و به سرش مي زند. در اين گير و دار چند نفري هم دستگير مي شدند و راهي زندان ها و سربازخانه ها مي شدند. مانند بهروز خودمان که در سراب دوره ي سپاهي دانشي مي ديد. دانش آموزان دبيرستان نيز کم و بيش سياسي بودند. انشاي برخي بودار مي نمود و گاه يواشکي کتاب يا جزوه اي دست به دست مي گشت. اما براي ما فرصت زيادي براي اين کارها نبود. درس هامان آنچنان وقت گير و سخت بود که فرصت اندکي براي فعاليت هاي فوق برنامه باقي مي ماند. با اين همه من تقريبا هر روز رضا را مي ديم و رضا با صحبت هايش افکار مرا جهت مي داد. اگر سينما هم مي رفتيم با هم مي رفتيم و پس از تماشاي فيلم معمولا بحث مي کرديم يا او تبيين مي کرد و من گوش مي دادم. به ويژه اگر فيلم هايي بود که موضوع هاي اختلاف طبقاتي و مبارزه کارگران در آن عمده بود. ديگر خاطرهء تامارا از خاطرم پاک شده بود. اما خاطرهء آن شب رويايي در دامنه ي سبلان با آن دختر تاتار سبز رنگ در لوح خاطرم نقش بسته بود. هر دختر زيبارويي را که مي ديدم با او مقايسته مي کردم و يا يادش مي افتادم. موهايم گذاشته بودم تا اندکي بلند شود. اينجا ديگر سراب نبود و شمپراني هم نبود. موي بلند نشانه ي امروزي بودن بود و گاه نشانه ي اعتراض نسل جوان. از فرانسه خبر عصيان دانشجويان مي رسيد. سال 68 بود. تمام آن جوانان موهاي بلند داشتند. پس مي شد با بلند کردن مو به جنگ سنت هم رفت! آخر هفته ها يک در ميان سراب مي رفتم. در اين سفرها سراب کوچک و غم انگيز و ملال آور مي يافتم. اما پدر و مادر و برادران و خواهران و دوستان جمع شان جمع بود و روي هم رفته خوش مي گذشت. حتما به عيسي خان هم سري مي زديم يا برنامه اي مي گذاشتيم و دعوتش مي کرديم. او مي خورد و مي خواند و ما مي خورديم و مي خوانديم و البته اشک مي ريختيم. در آن سال شعر و رمان کم تر مي خواندم. در عوض مطالعات غير درسي ام را کتاب هاي لنين و مائو و پلخانوف و کتاب هاي ديگري پيرامون فلسفه و اقتصاد تشکيل مي دادند. در اين ميان حاجي ش هم بود که هر روز يا يک روز در ميان با بنز صد و نود مشکي رنگ اش جلو دبيرستان ما سبز مي شد و منتظر يکي از دانش آموزان مي شدد. حاجي ش مردي بود به غايت خوش سيما با موهاي سفيد و بنز مشکي. محترم و با وقار مي نمود.دقايقي به نگام تعطيل مدرسه آنسوي خيابان مي ايستاد و ما ها را ديد مي زد. بچه ها مي گفتند از بچه باز هاي بنام تبريز بود. مي گفتند براي معشوق هايش پيکان هديه مي دهد. خيلي با احترام جلو مدرسه پارک مي کرد و آنگاه شايد يکي را نشان مي کرد و دنبالش راه مي افتاد.
رکس آبادان را .... مسجد کرمان را .... کتاب قرآن را .... شاه به آتش کشيد! خواننده ی عزيزی مرا ارجاع داده اند به مقاله ای در گاردين که نويسنده اش با توجه به وضع وحشتناک و فقر شهرک صدام و عملیات وحشتناک آمريکاييان از جمله پاره کردن تصوير آيت الله سيستانی و پاره کردن قرآن در فلوجه ، عراق را به دام انتفاضه از نوع فلسطينی ها خواهد انداخت و ... چکيده ی مطلب گاردين همين بود! اگر ما انقلاب ايران را نديده بوديم که نيروهای مذهبی چگونه ار احساسات مذهبی مردم سوء استفاده می کنند باورکردن کارهای آمریکاييان برايم آسان می بود. اوايل انقلاب مردم ایران شعار می دادند: رکس آبادان را .... مسجد کرمان را .... کتاب قرآن را .... شاه به آتش کشيد! بعدها معلوم شد که خود آقايان رکس آبادان و مسجد کرمان و غيره را به آتش کشيده بودند تا احساسات مردم را تحريک کنند. مقتدا صدر فرزند خلف انقلابيون تندرو و اصلاح ناپذير ايران است و همانطور که نوشتم دستوراتش را از ملايی به نام حائری در قم می گيرد و يک لشکر ده هزار نفری هم درست کرده که گرداندنش به سپاه پاسداران زبده نياز دارد. من هنوز هم بر اين باورم که مردم عراق متاسفانه اگر از کسانی مانند صدر و شورشيان فلوجه حمايت بکنند، از چاله به چاه خواهند افتاد. آنان دو تجربه ی تاريخی پيش رو دارند: يکی لبنانی شدن و فلسيطينی شدن عراق است که سال ها آدرم ربايی و آدم کشی و قاچاق اسلحه و مواد مخدر در آن بيداد کند و ديگری راه آلمان و ژاپن و بوسنيا و حتی اندکی افغانستان پس از اشغال است که آمريکا و متحدانش در زمان معين قدرت را به دست عراقی ها بدهند و انتخابات و غيره برقرار شود. نويسنده گاردين شايد برايش يک عراق دموکراتيک مهم نيست. ولی برای شهروند عراقی و شهروند ايرانی بسيار مهم است که در عراق انتخابات آزاد برگذار شود و نوع نظامش دموکراتيک باشد.
(دوستان هر مطلبی مغاير با موضوع عراق باشد حذف خواهم کرد.) 12:18 AM
Friday, April 9
عراق: از جمهوری وحشت وخون .... تا جمهوری جهل و جنون دوران صدام برای عراقیها دوران وحشت و خون بود. كتابی هم با عنوان "جمهوری وحشت" به قلم يكی از عراقیهای تبعيدی نوشته شد. دوران صدام دوران جنگهای بیحاصل و پر كشت و كشتار ايران و كويت بود. دوران قتل عام كردهای حلبجه بود، دوران قتل عام شيعههای بصره بود و البته دوران ترورهای رهبران شيعه و رهبران سياسی عراق بود. آن دوران تمام شد. ولی مردمی كه با نفرت و تعصب مذهبی بار آمدهاند، به سختی میتوانند ذهن و روان خود را از تعصب و نفرت پاك كنند. صدام هم اين را به خوبی میدانست. درست چند ماه پيش از حملهی آمريكا در زندانهای بزرگ عراق را باز كرد تا تمام زندانيان از بزهكاران گرفته تا قاتلان و آدمكشان از زندان آزاد شوند. از سوی ديگر درست در گرما گرم حملهی آمريكا چهار كاميون پول نقد از بانك مركزی بيرون كشيد. ارتش را به حال خود گذاشت اما كادرهای حزب بعث و سازمان مخوف امنيت و گروه مخوفتر فداييان صدام را دست نخورده نگاه داشت. حالا با آنكه كشور به دست نيروهای خارجی افتاده بود، ولی كادرها و سازمانهای حزب بعث و سازمان امنيت و فداييان به اضافه چند ميليارد دلار پول نقد و هزاران نفر زندانی آزاد شده كه به خاطر پول حاضر بودند دست به هر جنايتی بزنند، در عراق منتظر فرمان قائد اعظم بودند. صدام بارها گفته بود كه آمريكا میتواند به راحتی به عراق بيايد ولی برگشتنش محال خواهد بود. ما عراق را جهنم آمريكايیها خواهيم كرد. البته قائد بزرگ الان در زندان است و مطابق عهدنامهی ژنو ماهی شصت دلار حقوق میگيرد. بيشتر دولتمردانش هم گرفتارند. اما گروههای بعثی و زندانيان و فداييان آزادند. هم اينان هم بيشترين حملهها را به آمريكايیها و عراقیهايی كه در خدمت حكومت موقت بودند، انجام میدادند. حالا چند روزی است كه عامل جيش المهدی يا سپاه خصوصی آخوند مقتدا صدر نيز به گروههای ضربتی مذكور افزوده شده است. اينان به سبك ملايان ايران از حسينيهها و پلو و خورشت دادن در تكيهها شروع كردند و لشكر بيكاران شهرك صدر بغداد را آموزش دادند تا يك سپاه ده هزار نفری تدارك ببينند. بخشی از سپاه پاسداران ايران هم در سازماندهی اين جيش نقش اساسی داشتند. چون اين سپاه برای دولت آيندهی عراق سخت اسباب زحمت میشد، آمريكا شروع كرد به كنترل كردن جنيش المهدی. نخست روزنامهشان را بست و سپس برای مقتدا صدر حكم جلب صادر كرد. حكم جلب به خاطر شركت در قتل عبدالمجيد خويی بود. پسر آيت الله العظمی خويی. اين عمل آمريكا باعث شد شيعيان هوادار مقتدا صدر و بخصوص جيش المهدی به خيابانها بريزند و تعصب خفتهی عراقیها را بيدار كنند. *** حالا چند روزی است كه عراقیها به جنون و جهل دچار شده اند. البته منظور از عراقیهايی اند كه به سپاه المهدی (جيش المهدی) آخوند جوان مقتدا صدر پيوسته اند و عراقیهای سنی ای كه در فالوجه و رمادی در كنار بقايای حزب بعث و گروههای القاعده و انصارالاسلام میجنگند. البته شايد چنين به نظر برسد كه هر انسانی بايد حق داشته باشد تا با نيروهای اشغالگر ميهنش مبارزه كند. اين امر حتی در مواقعی مثلا "مقدس" هم به شمار میرود. اما هر مبارزه ای هدفی هم بايد داشته باشد. هدف جنبش و جيش مقتدا صدر ايجاد يك حكومت مطلقهی ولايت فقيه است به مراتب تندروتر از نظام ايران اسلامی. يعنی نظامی كه آقايان يزدی و جنتی و ده نمكی و هيات موتلفهی عسكر اولادی در ايران میخواهند بنا كنند و آن مختصر جمهوريت نظام را هم از بين ببرند و نظامی ناب مشروعه مطلقه ولايی درست كنند و تمام آثار جمهوريت را مانند مجلس و شوراهای شهری و انجمنهای صنفی و احزاب نيم بند سياسی و مطبوعات دگرانديش را بكلی محو و نابود كنند. آخوند صدر، جوان و جويای نام آبشخورش آخوندی است به نام حائری در قم كه او خود از آل و بيت جنتی و يزدی و عسكر اولادی است. آيندهی عراق با خروج تدريجی آمريكا از آن كشور و سپردن امور عراق به خود عراقیها (30 ژوئن همين سال) و ترتيب انتخابات سرتاسری همه و همه به زيان گروههای تندرو مانند جيش المهدی و بقايای بعث و انصارالاسلام است. مسالهی عراق از دو نظر برای ما ايرانيان حائز اهميت است: يك اينكه در تمام طول تاريخ از اسكندر و اعراب گرفته تا مغول و محمود و اشرف افغان، هيچ كس به اندازهی صدام حسين ايرانی نكشته است. هيچ كس هم به اندازهی صدام حسين خسارات مالی وارد نياورده است. بركناری صدام حسين از اريكهی قدرت - كه برای ملت خودش هم خودكامه ای بود كام خواه و سه جنگ خانمانسوز و پر كشت و كشار را به ملت اش تحميل كرد - به دست هر كس كه انجام میگرفت به نفع صلح آزادی منطقه بود. اما عواملی هستند كه نمیتوانند عراق آزاد و دموكراتيك را تحمل كنند و به هر نحوی شده میخواهند جوانههای آزادی و دموكراسی را در عراق نابود و محو كنند. اقتدارگرايان ايران اسلامی يكی از آنها هستند كه مانع گذار عراق به دموكراسی اند. از سوی ديگر بقايای بعث و گروههای جهادی اسلامی و كسانی مانند آخوند مقتدا صدر كه خوب حكومت اسلامی میبينند، از اين جمله اند. در اينجا بايد از اشتباهات آمريكا هم سخن گفت. آمريكا بيهوده كوشيد تا پيوندی ميان القاعده و عراق بيابد. اما نقش عراق در عمليات انتحاری فلسطينیهای غيرقابل انكار بود. بنابراين هواخواهان اسرائيل دولت بوش در بركناری صدام بيشتر اين نكته را مد نظر داشتند. آمريكا بيشترين توجه خود را به صنعت نفت عراق مبذول داشت و گذاشت ارتش عراق از هم بپاشد. و اشتباهات ديگری كه در اين مختصر نمیگنجد... در هر حال بركناری صدام امر مهمی بود. چرا كه هم نسل كشی كرده بود و هم جنايتكار جنگی بود. جهان بدون صدام و صدامها به مراتب جهانی بهتر است. اگر ايران حكومتی منبعث از رای مردم داشت، كشور ما میتوانست با ياری كويت و كردهای عراق صدام را مانند ميلوسويچ به پای ميز محاكمه بكشاند. اما حكومت گران ايران خيلی زود جنايات صدام را بخشيدند و حتی از مواضع ضد آمريكايی اش حمايت كردند. بنابراين اين كار میبايست حدالامكان با همكاری سازمان ملل انجام میگرفت. هرچند به سختی میتوان تصور كرد كه فرانسه و روسيه و حتی چين به خروج صدام تن در میدادند. عراق با اينكه تمام سلاحهای كشتار جمعی خود را از بين برده بود ولی غروز كاذب صدام كه گاه خود را در مكان بخت النصر میديد و گاه در هيات صلاح الدين ايوبی، اجازه نداد كه صاف و پوست كنده مانند معمر قذافی كشورهای جهان را از اين امر آگاه كند. طبعا عراق با برنامه ای منظم از سال 1992 به بعد شروع كرده بود به از بين بردن سلاحهای كشتار جمعی ميكربی و شيميايی. اما غرور صدام نمیگذاشت جهانيان اين را بدانند. چون صدام همواره خود را قهرمان شكست ناپذير و افسانه ای میدانست كه میتوانست از دهها سوء قصد جان سالم به در ببرد و سه جنگ را با شكست به انجام برساند بدون اينكه مجبور به كناره گيری شود. نيز صدام میديد كه كره شمالی با داشتن برگ سلاح اتمی چگونه از آمريكا امتياز میگيرد. از طرفی صدام میديد كه چگونه مردم جهان نه تنها در خيابانهای برلين و پاريس و لندن و مادريد، بلكه در نيويورك و سانفرانسيسكو و واشينگتن هم در تضاهرات ضد جنگ شركت میكنند و صدام میخواست به اين موج عظيم ضد جنگ سوار بشود و دماغ دولت جنگ طلب بوش را به خاك بمالد. صدام اين بار نيز مانند هميشه اشتباه محاسبه كرد و آخر سر تحقير شده و خفت بار از سوراخی بيرون آمد و خود را تسليم نيروهای آمريكايی كرد. اين كار به غرور عربها بر خورد. كمتر عربی فكر كرد كه دشمن خانگی گاه به مراتب بدتر از دشمن بيرونی است. آمريكا در عراق و ژاپن و آلمان هم بوده. مردم آلمان آمريكا را هزار بار به هيتلر ترجيح میدهند. ولی عربها آلمانی و ايتاليايی نيستند. حالا هم كه دور دست آخوند مقتدا صدر افتاده باز غرور كاذب اعراب سر جنبانده است. غافل از اينكه اگر بر فرض اين آخوند به قدرت برسد روی صدام را سفيد خواهد كرد. جيش المهدی او همين هفتهی پيش به روستای كولی نشين حمله كردند و آنان را به خاطر نواختن موسيقی و رقصيدن و شرب خمر از دم تيغ گذراندند. میگويند صدها نفر قتل عام شدند. كوتاه سخن اين كه مقتدا صدر صدام و لاجوردی و خلخالی است به اضافهی خمرهای سرخ كامبوج. اما ستاره اقبالش بزودی خاموش خواهد شد و شايد بزودی در صندلی اتهام قتل فرزند آيت الله خويی بنشيند!
پريروز به نيويورک آمدم. سفر اسپانيا را عقب انداختم و چون حال و حوصله ي سانفرانسيسکو را نداشتم، گفتم چند روزي به اين مادر شهرهاي جهان بيايم. به هنگام خريد بليط از کامپيوتر به شوخی نوشته بودم که غذای اسلامی می خواهم. در هواپيما به همه گوشت دادند به من برنج عربی با کشمش و خرما و بادمجان و يک نان پيتا. بزور توانستم با يک بطر کوچک کابرنه سوينيون متوسط بخورم! سرد است نيويورک. اما همچنان زنده و پر تپش است. فعلا تا سه شنبه اينجا خواهم بود. دوست عزيزي که به ديدار مادر و خانواده ام در سراب رفته بود، مرا حسابي شرمنده کرد. عکس هاي معرکه از خانه و کوچه و مادر و بر و بچه ها انداخته است و نامه اي که سراسر مهر است و محبت! حسين جان ساغ اول! نمي توان در آمريکا بود - يا در هرجاي جهان- به عراق و شورش شيعيان سني هايش انديشه نکرد. مي خواستم چند کلمه اي بنويسم که ديدم همين امروز تاماس فريدمن نويسنده ي نيويورک تايمز حرف مرا نقل کرده است! با اين شايد پر بدک نباشد اندکي در اين باب قلم بزنم! در هرحال موقعي که نظرهاي برخي از خوانندگان را مي خوانم غمگين مي شوم. از وصل نشاني نيست. خبرها همه از فصل است! ما تا به همديگر وصل نشويم هيچ کاري از دست مان بر نخواهد آمد. نه ايراني دموکراتيک خواهيم داشت که در آن ترکي هم تحصيل کنيم و نه ايراني آزاد و آباد که در آن بتوانيم زندگي کنيم. اين جنوني که عراقي ها دارند مرتکب مي شوند و دو دستي خود را تسليم يک مشت اقتدارگراي مشروعه خواه مي کنند بايد ما را از خواب گران بيدار کند! فردا که بر فرض آخوند مقتدا صدر سوار کار شد و شروع کرد به قلع و قمع مخالفان و شلاق زدن بد حجاب ها و مشروب نوش ها و غيره آن وقت دوزاري عراقي ها خواهد افتاد. مقتدا صدر صدامي خواهد شد به مراتب بدتر و خشن تر. صدام دست کم نماز را اجباري نکرده بود ولي صدر حتما اين کار را هم خواهد کرد! پس دوستان فرصت اندک است. مهربان باشيد!
خداداد عزيز قيام حسن صباح و جنبش حشيشيون و يا هر اسم ديگری که تا به حال به آنها داده اند، به تاريخ پيوسته است و اکنون در قرن بيست و يکم نمی توانيم آن اعمال را با اعمال تروريست های بن لادن و القاعده و التحرير و جهاد اسلامی و حماس و غيره بسنجيم. در اين صورت قياس مع الفارق خواهد شد! شايد در بعضی از دوران، و در برهه ای از تاريخ تروريسم تنها راه يا يگانه راه مبارزه باشد. (البته من معتقد نيستم!) اما صباح و ديگران و حتی چريک های فدايی خلق و توپامارو ها و چه گورا دغيره هدف خود را پس از ماه ها مطالعه انتخاب می کردند و سعی می کردند فقط "هدف" را بکشند يا گروگان بگيرند. نه راننده يا کارمندش را! اما تروريسم جديد اسلامی که به دنيای ديگر باور دارد و بهشت و جهنم را در مد نظر دارد، اولا اغلب انتحاری عمل می کنند، دوم اينکه می خواهند هر چه بيشتر بکشند (چون معتقدند که بي گناهان در هر حال راهی بهشت خواهند شد وعمل خود را جنايت نمی دانند)، سوم اينکه آمران آنان اغلب تحصيل کرده اند و عاملان شان از نوجوانان مغزشويی شده. اينان نه تنها آدم های ديگر را می کشند، بلکه افراد خودی را نيز فريب می دهند. در جريان جنايت نيويورک اغلب عاملان جنايت گمان نمی کردند که خود نيز کشته خواهند شد. بهشان گفته بودند که هواپيمايی می دزديم و دنيا را متوجه جنايات آمريکا و اسرائيل می کنيم. فقط آنان که نقش خلبان را داشتند می دانستند که چه خواهد شد. در هر حال اين سايت برای کسانی که انسان های شفاهی تک جمله ای نيستند و می خواهند پيرامون اوضاع و احوال دنيا مطلب بنويسند باز است و من استقبال می کنم که مخالف و موافق پيرامون اين مسايل مطلب بنويسند. مطلب يعنی اينکه شعارهای تک جمله ای ندهند و مقاله بنويسند! اگر مطلب طولانی دارید خواهش می کنم برايم ای ميل کنيد.
دوست عزيز مجيد و ديگر دوستان... زمانی ميرزا آقاخان کرمانی نوشته بود که در وجود هر ايرانی يک جلاد مخوف خفته است که به همواره خود را سرزنش می کند که چرا من نمی کشم ... که چرا تکه تکه نمی کنم ... که چرا من شلاق نمی زنم و ... من با خواندن برخی از نظرهای دوستان به اين باور رسيده ام که که در وجود اغلب ايرانيان و جهان سومی های عقب مانده يک بن لادن خفته است که گاه رخ می نمايد. ما ديديم که اينان مثلا در ماجرای فاجعه ی 11 سپتامبر نخست خوشحال شدند و آنگاه گفتند که کار اسراييل است و سرانجام حتی به اين نتيجه رسيدند که مگر انسان جهان سومی و مسلمان می تواند چنين عملياتی را طرح ريزی کند! اما ... اما ... راست و پوست کنده و صميمانه نيامدند که آن عمل وحشتناک تروريستی را محکوم کنند. ته دل شان خوشحال بودند که سه هزار نفری هلاک شده اند. با يکی از آشنايان که در همين خطه بساز و بفروشی می کند و مرتب دلار می سازد صحبت می کردم. می گفت دمشان گرم! محمد عطا و همدستانش را می گفت. حالا آقا و يا خانم سه حرف انگليسی sdf يا غيره برايم غره می آيند!! اما همين ها يک جو صداقت ندارند که آمريکا و به قول خودشان بن لادن را برای کشتار انسان ها تقبيح کنند. چون که ته دل شان از اين اعمال خوشحال اند.... به آقايان يا خانم ها بايد گفت مگر آمريکا بن لادن و صدام را در آستين نپروريد؟ پس چرا در تقبيح تروريسم تعلل می کنيد و ده ها اما و اگر می آوريد و در نهايت توجيه اش می کنيد! اين چند خط را نوشتم که به مجيد عزيز بگويم ما ملت بدبختی هستيم. و برای پاکسازی اين سايت پس از اين من نظرهای خارج از موضوع را حذف خواهم کرد، مگر اين که نشانی ای ميل خودشان را بنويسند. دوستان من خسته شده ام و با ياد مولوی: از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست! من از روشنفکرانی که اما و اگر پس نوشته هاشان می گذارند خسته شدم. من از توجيه کنندگان تروريسم به اندازه ی عاملان آن متنفرم. من می خواهم که تمام روشنفکران کشورهای اسلامی از نجيب محفوظ بزرگ گرفته تا کيارستمی و دولت آبادی و مخملباف ها و بن جلود و آدونيس و اورهان پاموک و ياشار کمال و .... و صدها هنرمند و نويسنده ی ديگر صدای شان به گوش جهانيان برسانند و از تروريسم ابراز انزجار بکنند. بی اما و اگر ! 1:43 AM
Saturday, April 3
sdf محترم اولا آوردن نام ام الخبائث به يک بحث نظري و سياسي خلط مبحث کردن است. وانگهي نوشيدن جامي مي يکي از ابتدايي ترين حقوق انسان هاست که هرکسي بايد آزاد باشد بنوشد يا ننوشد! هئچ دخلي يوخدور! من شما را سفيه و غيره خطاب نکردم ولي کساني را که دنياي مدرن و تضادها و قانونمندي هاي آن را درک نمي کنند نادان خطاب کرده بودم. دوست عزيز مي توان با اشغال و حضور آمريکا در عراق مخالف بود. مي توان حضور آمريکا را نتيجه ي سياست هاي نئو کنسرواتيوهاي آمريکا دانست که به نوعي با "هالي برتون" و ديگر شرکت هاي بزرگ نفتي همگام شده اند. مي توان صدام را به پاچه چي و مسعود بارزاني و جلال طالباني و ... (از اعضاي شوراي موقت حکم عراق) ترجيح داد (که البته بکشد و شکنجه بدهد و مردم عراق را گرسنه و بدبخت نگاه دارد و جنگ افروزي کند...) و ایضا مي توان ملا عمر و حکومت طالبان را به حکومت امروزي افغانستان ترجيح داد و ... اما من هرگز هرگز هرگز نمي توانم با کشتار مردم بي گناه چه به دست فلسطيني باشد و چه به دست نوچه هاي بن لادن و چه به دست آمريکا موافق باشم و ديگر هم علاقه اي به اين بحث ها ندارم. چون اصلا شما داريد علنا عمليات تروريستي را توجيه مي کنيد. شايد نمي دانيد که اغلب آن دويست نفر کشته شدگان مادريد اصلا مخالف حضور آمريکا در مادريد بودند. و آيا مي دانيد نظام هايي که از دل تروريسم جهاد و حماس و القاعده چگونه رژيم هايي خواهند شد؟ و اين را هم بدانيد که صدام در آخرين روزهايش به امريکا پيشنهاد کرد که هر چه نفت مي خواهند ببرند و هرگونه قراردادي که دلشان بخواهد امضا کنند! شايد اگر فرصت داشته باشم براساس نوشته هاي آقای هانس بليکس در کتابش اندکي به اين موضوع بپردازم تا با آراء و عقايد يک انسان فرهيخته که با تمام وجود مخالف اشغال نظامي عراق توسط آمريکا بود، آشنا بشويدُ بدون اينکه توجيه کنندهء آدمکشي ها و جنايات وحشتناک و بی رحمانهء گروه هاي اسلام گرا باشد. اگر پاسخ سئوال تان را دريافت نکرديد خواهش می کنم دوباره يادداشت های اخير مرا بخوانيد! 1:35 AM
Friday, April 2
چنین به نظر می رسد... که برخی از دوستان زبان و نوشته های مرا يا نمی فهمند و يا نمی خوانند. من در دو سه يادداشت های اخيرم از آدمکشی ها و جناياتی که به نام اسلام در سرتاسر کرهء زمين انجام می گيرد انتقاد کرده بودم و اصلا وارد بحث اين که آمريکا حق داشت يا نداشت سخنی ننوشته بودم. جنايات اسرايیلی ها را هم محکوم کرده بودم و آخر سر نوک حمله ام را به رهبران مذهبی و سياسی مسلمانان نشانه گرفته بودم که چرا اين جنايات را به شدت محکوم نمی کنند و فی الواقع مانند برخی از همين خوانندگان تروريسم را توجیه می کنند و برای کشتار بی امان مردم بی گناه دليل و توجيه می آورند و البته به دروغ و ريا هم متوسل می شوند. من با شما که توجيه گر آدمکشی و جنايت هستيد هيچ بحثی ندارم و نمی توانم داشته باشم. مساله بسيار ساده است يا جناياتی مانند بمب گذاری مادريد و بالی و نيويورک و برلين و استانبول توجيه پذير است يا نه؟ حالا هی نرويد مانند ائمه جمعه و جماعت شهرهای گوناگون ايران از مظلوميت ملت فلسطين موعظه کنيد! به نظر من گروه هايی مانند حماس و جهاد اسلامی بيشترين ضربه را به جنبش فلسطين زده اند و سبب قدرت گرفتن حزب راست ليکود و جناح های بنيادگرای يهودی و کسانی مانند آريل شارون شده اند. بزرگ ترين و موثرترين متحد مردم فلسطين گروه های صلح طلب اسرائيلی مانند "صلح اکنون" و احزاب چپ و روشنفکران اسرائيلی هستند، نه آخوندهای ريز و درشت و بن لادن و صدام حسين و غيره ... همين! 10:11 PM
آنکس که نمی داند و نمی داند که نمی داند ... اين نوشته ی من برای چند تن ناشناس و بی نام گران آمده بود و باز سخن های پدر بزرگ هاشان را تکرار کرده بودند که: بعله ... همه چيز زير سر قدرت های بزرگ است و طالبان دست پرورده ی آمريکا است و صدام آمريکايی است و غيره ... اينان شرم دارند که لباس های پدر بزرگ شان را بر تن کنند، اما با کمال شجاعت و البته سفاهت هيچ ابايی ندارند که انديشه های عصر حجر آنان را بر ذهن و زبان شان جاری کنند. من از جنايت وحشتناک و غير انسانی برخی از عراقی های فلوجه نوشته بودم که چگونه چهار نفر غير نظامی آمريکايیی را روز روشن تکه تکه کردند و جسد شان به تيرهای پل فرات آويختند و در دور جسد های تکه تکه شده به رقص و شادمانی پرداختند.... اين عمل غير انسانی و وحشيانه است و جنايتی است بزرگ و سترگ. چه صدام آدم آمريکا باشد و چه آدم شوروی سابق و چه طالبان مسلمان باشند و چه نا مسلمان. انگار اين خوانندگان بی نام و نشان نمی دانند که جنايت جنايت است و در هر شکل و شمایل اش چندش آور است. سياست هم سياست است. گاه استالين برای منافع ملی روسيه با هيتلر پيمان می بست و گاه همراه و همگام نيروهای متفقين آمريکايی و انگليسی عليه هيتلر مبارزه می کرد. اين درست که آمريکا به نيروهای افغانی - که اغلب مذهبی بودند و در بين شان از احمد شاه مسعود بود تا ملا محمد عمر - کمک می کرد تا با نيروهای اشغال گر شوروی به نبرد بپردازند. اما ديگر کمک نمی کرد که ملا محمدعمر و پدرزنش اسامه بن لادن و تمام آن مسلمانان بنيادگرای تروريست و آدم کش که به نام الله می کشند و نابود می کنند، روزی روزگاری به جنگ جهان متمدن غرب و نظام های دموکراتيک بروند و مانند نياکان عصر حجر خود به سوی هر دگر انديشی شمشير آخته بکشند و بکشند و نابود کنند. مبارزه ی اين بنيادگران آدم کش فقط و فقط عليه دنيای مدرن است و هيچ ربطی هم به مبارزه ی آرمان مردم فلسطين ندارد. اگر شارون جنايتکار است بايد علیه اش اقامه ی دعوا کرد و تلاش کرد که او را به پای ميز محاکمه کشانيد. اما از سوی ديگر کسانی که با وعده ی بهشت و حوری و غلمان نوجوانان فلسطينی را فريب می دهند و برای شان کمربند انفجاری درست می کنند و ازشان فيلم و ويديو می گيرند و تشویق و ترغيب شان می کنند که هر چه بيشتر و بيشتر و بيشتر بکشند، جنايتکارانی به مراتب وحشتناک تر هستند. من شرمم می آید که در ستون نظرات بنده کسانی قلم می زنند که نمی دانند و نمی دانند که نمی دانند! 1:33 AM
Thursday, April 1
مسلمانان، مسلمانان، کجاييد؟ جهان کون فيکون شده است. هر کجا که کشت و کشتاری هست عاملانش مسلمانان اند. انتحاری های فلسطين، تروريست های اوزبکستان، آدم کشان مادريد، و استانبول و اندونزی و نيويورک و لندن و ... همه جای جهان! البته اين آدم کشان اسلامی شمار اندکی از مسلمانان اند. اسلام گفته می شود دين صلح و صفا هست. اما در عصر جديد هر جا که سر از تن جدا می کنند و دست می برند و شلاق می زنند و به دار می آويزند و تيرباران می کنند و بمب می گذارند و مردم عادی را تکه تکه می کنند، پای مسلمانان هم به ميان می آيد. حقيقت اين است که رهبران ميانه رو مسلمانان، چه حجت الاسلام های ريز و درشت و چه آيات عظام و مفتی ها و رهبران کشورهای اسلامی، همه و همه در اين جنايات به نوعی شريک اند. چرا که اين جنايات را به شدت تقبیح و محکوم نمی کنند. تازه بسياری از اين آقايان برای عاملان جنايت وعده بهشت و حور و غلمان هم می دهند! رهبران عربستان عشق شان همين است که در کشورهای تازه استقلال يافته ی آسیای مرکزی و قفقاز و خطه های مسلمان نشين روسیه پرچم وهابيت را به اهتزاز دربياورند و برای اين مردم بيچاره ميليون ها نسخه قرآن هديه کنند. جمهوری اسلامی هم که سال هاست به اين کشورها روضه خوان و مداح و می فرستد و ايضا قران هديه می دهد. اغلب مسلمانان بفهمی نفهمی از عمليات انتحاری فلسطينی ها حمايت می کنند و در ايران اسلامی اين آدمکشی و جنايت را "عمليات شهادت طلبانه" نام گذاشته اند! امروز در عراق جنايت وحشتناکی رخ داد که مو بر تن انسان راست می کرد. بازماندگان حزب بعث و انصارالاسلام که به تازگی با القاعده بيعت کرده اند، چهارنفر غير نظامی غربی را که برای بازسازی عراق کار می کردند، زنده زنده آتش زدند و در حين سوختن آن انسان ها رقصيند و هورا کشيدند. اينان همان هايی هستند که ايرانيان را در هنگام جنگ به نخل می بستند و با خمپاره تکه تکه می کردند و دورشان می رقصيدند. البته من نوجوانان وجوانان مغزشويی شده را مقصر نمی دانم. من رهبران مذهبی مسلمانان را مقصر می دانم. انگار اين آقايان مسئوليت تاريخی شان را از ياد برده اند!