Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, May 29
امروز روز عشق بود!
سخن گفتن با مادر که هميشه خدا مي گويد: مورتوز! سن سن؟
و آنگاه درددل ها شروع مي شود.
من به ياد وطن مي افتم و براي وطني که دوستش دارم، دلم تنگ مي شود و مادر مي گويد همين است که بود!
فعلا قرار است جايي در ترکيه همديگر را ببينيم. يعني تمام فک و فاميل مي آيند. هنوز نمي دانم کجا. نقشه ي ترکيه را جلوم مي گذارم و گاه به درياچه ي وان نگاه مي کنم و گاه و به درياي سياه و البته گاه به درياي مديترانه و شهرهاي ازمير و جزيره ي قوش آداسي و غيره...
من مي گويم که نزديک ترين جا به مرز ايران بهترين است. شايد هم ارزروم! شايد هم خوانندگان اين ستون مرا راهنمايي کنند!
کجا مادرم را ببينم؟ ماه سپتامبر!
3:27 AM


Wednesday, May 26
انگار نمي شود....
يک ذره آزادي، يا يک دريچه آزادي که نمي دانم اخوان گفت يا کس ديگري، لازم است تا ما اندکي دموکراسي تمرين کنيم. راستش را بخواهيد من خسته شده ام از نوشتن و اين روزها فقط مي خوانم.
شب هاي خوابم نمي برد و نيمه شبان بيدار مي شوم و هوشنگ گلشيري مي خوانم. گاه چند خطي پيرامون ميريونس مي نويسم ولي هنوز نتوانسته ام او را از کلاس ششم متوسطه به سالي پر شور و پر غوغاي پشت کنکور ببرم!
صدها حادثه در ذهنم جان مي گيرند ولي تا مي آيم بنويسم، از من فرار مي کنند. آنگاه من مي مانم و گربه اي تنها که تنها هم دمش من هستم. و حالا نشسته است در صندلي اي کنار من و به انگشتانم که بر روي تخته کليد مي کوبند خيره شده است.
با اين همه زنگي ادامه دارد...
من هفته ي ديگر براي يک ماه به ديار اروپا خواهم رفت و پس از چهار سال به پاريس نيز سري خواهم زد. زماني در آن شهر زندگي مي کردم و حالا همه جا را غربت مي دانم يا دنيا را خانه ي خود!
اما انگار نمي شود نوشت!
2:33 AM


Sunday, May 23
دزموند توتو و شيرين عبادي
پريشب که براي شرکت در سخنراني و شام به هتلي در اطراف دانشگاه استانفورد وارد مي شدم، مسئولان مراسم پس از ديدن نام من در فهرست دعوت شدگان از من پرسيدند که آيا دوست دارم دور ميزي بدون مشروبات الکلي بنشينيم يا دور ميزي با مشروبات الکلي.
اين سخنراني و شام را مسئولان کنفرانس " دموکراسي در ايران" تدارک ديده بودند. به همت جان رئيسيان و عباس ميلاني.
براي من زيباترين صحنه ي کنفرانس از همان بدو ورود به سالن آغاز شد که از من پرسيدند ميز مشروب دار را ترجيح مي دهم يا ميز بدون مشروب را.
خانم شيرين عبادي سخنران جلسه که پيرامون دموکراسي سخن گفت و لنين و استالين را به هيتلر و موسوليني پيوند داد و الحق زيبا و قشنگ داد سخن راند، البته کلامي پيرامون آزادي پوشاک و خوراک که از حقوق اوليه ي انساني است، سخن نگفت. اما ترکيب جمعيت سالن گوياي دموکراسي ناب بود: کساني مي مي نوشيدند و کساني مي نمي نوشيدند! برخي لباس هاي بد ترکيب جمهوري اسلامي وار بر تن داشتند، و برخي لباس هاي فاخر و خوش دوخت بر تن داشتند. برخي از آقايان با ريش هاي نزده و پيراهن هاي يقه باز تشريف داشتند و برخي با کراوات هاي زيبا. نه حزب اللهي ئي بود که نعره ي مرگ بر آمريکا و مرگ بر بي حجاب سر بدهد و نه ماموران رسمي حکومت اسلامي که مي خواران را شلاق بزنند و براي شان زندان جريمه تعيين کنند.
دموکراسي از همين چيز هاي کوچک شروع مي شود. خانم عبادي البته از چيزهاي کوچک سخن نگفتند. ايشان که به عنوان بانوي برنده جايزه صلح نوبل سخن مي گفتند، از استالين و لنين و هيتلر و موسوليني پايين نيامدند. حتي از دوران معاصر ما که عصر بن لادن ها و صدام حسين ها و قذافي ها و خميني ها و طالبان ها و وهابي هاي سعودي و جوجه ديکتاتورهايي مانند تورکمن باشي (رهبر خود ساخته و خود شيفته ي ترکمنستان) نيز سخن نگفتند. خيلي دلم مي خواست دزموند توتو آنجا بود و من مي رفتم گيلاسي به سلامتي اش بالا مي انداختم! توتو که اسقف اعظم کليساي آفريقاي جنوبي بود، پس از دريافت جايزه ي صلح نوبل خيلي ساده و صميمي از چيزهاي کوچک سخن گفت. از درد و رنج پسر بچه ي سياهپوستي که نمي تواند در محله هاي سفيد نشين فوتبال بازي کند، تا از درد و رنج هاي همجنس گرايان آفريقاي جنوبي. دو هفته پيش خانم عبادي و دزموند توتو در کانادا با هم بودند.
البته من اين سطور را در انتقاد از خانم عبادي نمي نويسم. ايشان حق دارند که از موضوع هاي دلخواه خود سخن بگويند. من اما دلم براي توتو خيلي تنگ مي شود!
12:28 AM


Friday, May 21
شب شيرين شيرين عبادی
امشب شب خانم شيرين عبادی بود به همت دانشگاه استانفورد. جمع خوبی بود: از آقای جورج شولتز تا آقای عبدالکريم لاهيجی و دکتر بشريه و اين همه به همت عباس ميلانی و جان رئيسيان...
شب بود و شيرين بود و سخنرانی ملیح و خوبش که نه به نعل می زد و نه به ميخ! انشای خوبی بود که به همت ترجمه ی جانانه ی عباس ميلانی برای آمريکايی جماعت خوش آيند می شد.
من به اين بانو احترام بسياری قائلم ولی هميشه با عقايدش موافق نيستم. مخالف اش هم نيستم! چون حرف هايش برای همه خوش آيند است.
خانم عبادی چند کلامی با من به ترکی سخن گفت که حلاوتی دگر داشت! من گفتم يارم همه دانی خودم هيچ ندانی... يارب چه کند هيچ ندان به همدانی؟ و خانم عبادی البته همه دانی يا همدانی است!
هر چه بود شراب ناب بود و انسان های خوب که از گوشه و کنار آمده بودند. پيرامون امشب بايد بيشتر بنویسم. اما نه امشب!!
12:17 AM


Thursday, May 20
دوستان عزيز،
شايد شما ندانيد و نمی دانيد که من بسياری از راه هايی که برخی الان می پيمايند، يا می خواهند بپيمايند، سال ها پيش پيموده ام! حتی زمانی برای ثبت نام کردن در ارتش آزاديبخش فلسطين وسوسه شده بودم! زندانی نظام شاه بودم و در آنجا با عربی آشنا شدم که می توانست مرا پس از آزادی به اردوگاه های فلسطين ببرد و من يک انقلابی تمام عيار بشوم!
تا اينجا را داشته باشيد!
من از راست های اسراييل سخت متنفرم اما به نظر من يکی از علل به قدرت رسيدن کسانی مانند شارون گروه هايی مانند حماس و جهاد اسلامی اند.
من هم گاه با کمال تعجب می بينم که عقايد و آراء من به راست ها نزديک تر است! اما به هنگام نوشتن اصلا در قيد و بند راست يا چپ نمی باشم!
مهم ترين، مهم ترين، مهم ترين، مهم ترين .... نکته برای من اين است که به روز بعد فکر کنم.
مثلا در عراق امروز، آيا من ترجيح می دهم که در فردای پيروزی آدم های مقتدا صدر يا مبارزان فلوجه و زرقاوی زندگی کنم، يا تحت آمريت پل برمر و پاچه چی و اعضای شورای موقت حکومت عراق. خيلی ساده است: من دوست ندارم تحت حکومت صدام و زرقاوی و مقتدا صدر و هم پالگی هاشان زندگی کنم! خيلی ساده است. نه؟ اما در عين حال به کسانی که زرقاوی و حزب الله و بعث و صدام را ترجيح می دهند، حق می دهم که برای خواسته شان تلاش کنند ولی با نبرد مسلحانه موافق نيستم. حالا اگر شما هستيد، باشيد!
من با عمليات انتحاری و غيره هم مخالف هستم. يعنی اين نوع عمليات را مشمئز کننده می دانم. در عين حال اعمال دولت شارون را هم که خانه ی فلسطينی ها بر سرشان آوار می کند، مشمئز کننده و جنايتکارانه می دانم.
خلاصه کلام اين که من با هيچ کس تعارف ندارم. برای چند صد موافق و مخالف می نويسم و درد دل می کنم. دست کم پس از نوشتن راحت تر می خوابم. نه می خواهم دنيا را نجات بدهم و نه برای نجات دنيا برنامه دارم. همين! همين که هستم!
11:57 PM


امروز روزنامه ها و رسانه های ديگر با بوق و کرنا خبر دادند که برخی از سربازان آمريکايی در کنار جسد يک زندانی عراقی عکس گرفته و می خندند. انگار بايد بگريند و عزاداری کنند!
نمی دانم هنگاهی که عدی و صدام و زبان از حلقوم در می آوردند و سوزن در آلت تناسلی زندانيان سياسی می کردند، اين افراد کجا بودند! يا به هنگامی که به دختران باکره در زندان های جمهوری اسلامی تجاوز می شده تا باکره احيانا به بهشت نروند، اين عاشقان سينه چاک دموکراسی رسانه های عرب و اروپا و آمريکا چه می کردند!
هر چه هست اين آمريکا بود که کوس رسوايی برخی از نگهبانان زندان ابو غريب را در کرنا دميد و حالا مرتب دارد پی آمران و عاملان اعمان غير انسانی اين جنايت ها می گردد تا حقايق روشن شود.
هر چه هست دنيا در عين حال که بايد اين گونه اعمال ضد بشری را تقبيح کند، در عين حال بايد در ساير کشورها نيز اين چنين اعمالی را محکوم کند.
راستی يادتان هست که چه بر سر زهرا کاظمی آمد؟
1:15 AM


نوشته بودم گاهی تمام می شوم! اما انگار ديگر تمام شده ام. راستش را بخواهيد دلم گرفته است. خيلی!
خواهر يکی از دوستان بسيار خوبم که در برزخ زندگانی اسير شده و نياز مبرمی به ياری دارد، امروز با راهنمايي من به يکی از دوستانم تلفن می کند تا شايد جهت يافتن کاری کمی بگيرد. اما همسر دوستم ناگهان ديگ حسادتش به جوش می آيد و دعوایی رخ می دهد که من خود را اندکی مقصر می دانم!
می آيم مطلبی از سرمای تبريز و دوران دانش آموزی خود در آن شهر می نويسم که ناگهان ديگ قوم گرايی و مليت گرايی خوانندگان اين ستون به جوش می آيد!
اصلا ديگر نمی خواهم اين نوع نوشتن را ادامه بدهم. که چی؟ روزگاری می نوشتم تا زنده بمانم و نفس بکشم و خالی بشوم. حالا که می نويسم و واکنش دوستان را می بينم نا اميد می شوم و ديگر نمی توانم نفس بکشم! يکی می نويسد مثلا يونجه نام غذايی است در همدان و ديگری پاسخ می دهد که يونجه غذای چهارپايان است و نتيجه می گيرد که ترک ها خرند و من مجبور می نويسم که اين پيام را حذف بکنم و دلم می گيرد از اين همه نادانی و بی دانشی و از خودم متنفر می شوم که باعث می شوم تا اين نوع بحث ها در ستون من گسترده شود.
يک بار که نوشتم مردم عراق برای دموکراسی آماده نيستند، خواننده ای سخت بر من تافت که نژاد پرستم و غيره و حتی تهديدم کرد که من در دادگاه های کانادا قابل تعقيب هستم!
حالا برای اين که اتهامم را دو برابر کنم می نويسم که مردم ايران هم برای دموکراسی آماده نيستند.
فردا که برای سخنرانی خانم شيرين عبادی دعوت شده ام می خواهم از ايشان بپرسم که برای خود چه نقشی قائل است. چون اين روزها سخنان ايشان بوی جمهوری اسلامی می دهد و حملاتش به غرب و آمريکا يادآور مطبوعات رسمی جمهوری اسلامی است. فردا اگر فرصتی دست داد از خود ايشان خواهم پرسيد.
ديگر اين که من سخت از بحث ترک و فارس در ستون نظرات خسته شده ام و اگر نظرات به دين منوال ادامه پيدا کند، من مجبور خواهم شد که بسياری را برای هميشه "ممنوع الورود" بکنم! (BAN کنم)
دوستان، متاسفم که برخی از شما ذوق نوشتن را در من می کشيد!
12:40 AM


Saturday, May 15
گاهی تمام می شوم و نوشتن نتوانم!
در شب های دراز ساعت ها بيدار می مانم و کتاب های خوانده را باز می خوانم و خواب نمی آيد و نوشتن نمی توانم.
مير يونس بيچاره را در اتاقی سرد در تبريز رهايش کرده ام و دلم برايش می سوزد. آن بخاری نفتی قطره ای را هنوز به ياد دارم که گاه باد در آن می پيچيد و من سرعت قطره ها را بيشتر می کردم و شعله گر می گرفت. رويش کتری پر آبی هميشه می جوشيد و تمام شيشه های پنجره به قول شاملو پر از آشوب می شوب و صبح زود که هوا وحشتناک سرد می شد و قطرات نفت به ته می رسيد، روی شيشه جنگل های انبوه می شد و من نمی توانستم رختخواب نرم و گرم خود را ترک کنم. گاه آب کتری يخ می بست و کفش هايم که از برف خيس بودند نيز يخ می بستند و من برای رفتن به توالت بايد کفش يا دم پايي يخ زده به پا می کردم و توالت در گوشه ی حياط بود و اغلب شيرش يخ می زد و شير آب حوض هم يخ می بست و ميريونس و مرتضی هم يخ می بستند.
آنگاه با هزار زحمت بايد لباس به تن می کردم و می رفتم مدرسه و هندسه رقومی و ترسيمی و شيمی هم يخ می بستند.
چه روزهای يخ زده ای داشتم!
سايه های يخ زده هم مدام تعقيبم می کردند. هر جا می رفتم می آمدند و من سخت می ترسيدم.
سال بدی بود. سال اشک پوری، سال خون مرتضی (اين را شاملو نوشته بود!)
يکی از دوستانم ناپديد شده بود و من هميشه گوش به زنگ بودم که نيمه شبی يا صبح سحری به سراغ من بيايند. آخر آن دوست گاه کتابی برای مطالعه در اختيارم می گذاشت. شايع بود که به هنگام رفتن به آنسوی ارس دستگير شده است. بيچاره گمان می کرد که بهشت آنسوی ارس است!
نه، امشب نوشتن نتوانم! می بخشيدم که؟

11:35 PM


Tuesday, May 11
مسلمانان، مسلمانان، کجاييد؟
امشب با دوستی بودم که از مسلمان بودن خود سخت در عذاب است. من سعی کردم اندک آرامشی به دوستم بدهم. اما او مسلمان بودن را وحشی گری ناب می دانست. می گفت که فقط و فقط در کشورهای مسلمان سر می برند و سنگسار می کنند و شلاق می زنند و .... هیچ کشور مسلمانی در جهان دارای یک نظام دموکراتیک نیست... زنان شهروندان درجه دو محسوب می شوند و از آزادی مطبوعات و رسانه خبری نیست.
مسلمانان با اين ثروت نفتی و غيره اغلب در فقر و فلاکت به سر می برند و روشنفکرانش فوقش پيام آوران مرگ و نيستی هستند. برخی هم مانند محمد عطا تمام هم و غم شان آموختن تکنولوژی غربی است که مثلا به برج های نيويورک بکوبند و هزاران آدم بکشند... شريعتی اش هم در پی ولايت و امامت ناب بود، عسکر اولادی و رفسنجانی اشت در پی انباشتن جيب و حساب های بانکی و ....
...
اما در اين ميان هاشم آغاجری و اکبر گنجی و آيت الله منتظری و محسن کديور و ديگران هم هستند.
اسلام در ايران حرف های تازه می زند و برخی از مسلمانان به جد می خواهند دين را از سياست جدا کنند. اين حرف ها را من گفتم ولی دوستم حتی آغاجری را هم مسلمانی می خواند که در پی اسلام ناب است و اسلام ناب يعنی همين طالبان و القاعده...
من که اميدوارم چنين نباشد! اسلام هم مانند هر دين آيين ديگری بايد در قلب مردم جای بگيرد و بزرگان اسلام صريح و بدون رودربايستی اعمال جنايتکاران اسلامی را محکوم کنند. آيا می توان اميدوار بود؟

11:35 PM



جباريت و بربريت ناب القاعده
جنايتی ديگر رخ داد. انسانی ديگر قربانی جلادان اسلامی القاعده شد. نامش نيک برگ بود از اهالی فيلادلفيا. نه سرباز بود و نه افسر و فرمانده و جاسوس سيا. به عراق رفته بود تا آنتن های ماهواره ای نصب کند و احيانا پولی به جيب بزند و در آينده زنی بگيرد و خانه ای بخرد. مانند هر انسان آرزومند ديگر.
اما چند ماه پيش به دست طرفداران القاعده و بن لادن گرفتار شد و امروز جلوی دوربين فيلمبرداری، جلادانش الله اکبر گويان اين جوان را "ذبح اسلامی" کردند و برگی ديگر بر پرونده ی قطور جنايات شان افزودند.
البته کار سربازان آمريکايی هم که زندانيان عراقی را شکنجه کردند بربريت ناب بود. اما در نظام قضايی آمريکا اينان محاکمه می شوند و آمران آنان نيز در چنگال عدالت گرفتار خواهند شد. ممکن است اعمال اين سربازان به زندگی سياسی جورج بوش خاتمه بدهد و چند نفری را از بلند پايگان ارتش و وزارت دفاع آمريکا قربانی کند.
اما جباريت و بربريت ناب اسلام گرايان القاعده که الله اکبر گويان سر می برند و آنگاه با افتخار نماز می گزارند و فکر می کنند که در بهشت کاخی نصيب شان شده و با حوری و غلمان هم خوابه خواهند شد، هيچ عدالت و محاکمه ای در پی نخواهد شد و حتی برخی در خطبه های نماز جمعه و حتی در ستون نظراب بنده آنان را ستايش خواهند کرد!

7:14 PM


Monday, May 10
گهگاهی برخی در اين ستون و يا در ای ميل های خصوصی از من می پرسند که من کيستم! برای کسانی که هميشه عادت دارند تا با مترهای ايدئولوژی افراد را انداز بگيرند، معما شده ام. يکی مرا "توده ای مادرزاد" خطاب می کند و ديگری عامل آمريکا و البته برخی هم پان ترکيست و در عين حال برخی ديگر "پان فارسيست" ....
خيلی دلم می خواست در پاسخ اين دوستان به سبک سهراب سپهری بنويسم که: اهل سرابم من، شايد خرده هوشی دارم و سر سوزن ذوقی و ...
اما سهراب که گفتنی ها را گفته است. بنابراين من همينم که می بينيد و می خوانيد. گاه نگاه من با شما نمی خواند و همسو نيست و گاه حرف دل شما را می زنم.
در گرماگرم حمله ی آمريکا به عراق اذعان می کنم که موضع طرفدارانه داشتم و چون همواره از ديکتاتور جماعت تنفر داشته ام، رفتن صدام را نوعی گشايش می دانستم. اما دو نکته را خوب نمی دانستم: يک - مردم عراق پس از ساليان دراز ديکتاتوری و بافت قبيله ای و مذهبی و دور بودن از دريا و مناطق لطيف جغرافيايی و ده دليل و سبب ديگر هنوز آماده ی تجدد و آزادی و دموکراسی نيستند و صدامی می خواهند و عدی ای و قاسمی و عارفی... دو- اين که آمريکا هم با آن همه اهن و تولوپ گز نکرده پاره می کند و به "روز بعد" فکر نمی کند. دولت مداران آمريکا در ماجرای عراق هم مانند زمان انقلاب ايران دو قسمت شدند. نئو کنسرواتيو ها (محافظه کاران جديد) که ده سال بود خواب دنيای جديدی را در خاورميانه می ديدند، عليه وزارت امورخارجه به رهبری کالين پاول شوريدند و با کمک و راهنمايی کسانی مانند احمد چلبی که حرف هايی می زد که وزارت دفاع و نئوکنسرواتيو ها را خوش آيد - و بسيار خوش می آمد! - گام به باتلاق گذاشتند.
اما در هر حال آمريکا کشوری حيرت آوری است که می تواند خود را نقد کند. بی رحمانه هم نقد کند. در مطلب قبلی نوشتم که اين جور چيز ها فقط در آمريکا رخ می دهد که به خاطر شکنجه ی عراقی ها کميته ها تشکيل شود و کسانی مانند رامسفیلد و جورج بوش کباب شوند!
آمريکا می تواند از اين نوع فاجعه ها درس بگيرد و شايد در آينده پيرامون رفتار نظاميان آمريکا کتاب ها نوشته بشود و عاملان و آمران مورد محاکمه قرار بگيرند. از هم اکنون نيويورکر و واشينگتن پست و ديگر رسانه ها شروع کرده اند به کند و کاو. اما نکته ی مهم برای ما مردم ايران و خاورميانه درسی است بايد از نوع حوادث بگيريم. درسی که در ماجرای قتل های زنجيره ای کم مانده بود بگيريم و آمران و عاملان جناياتی که رخ داده را شناسايی کنيم. گام هايی برداشته شد که متاسفانه در ميانه ی راه متوقف شد. و چون متوقف شد ماجرای قتل زهرا کاظمی پيش آمد و اکنون هم ده ها زندانی ممکن است به آن سرنوشت شوم دچار شوند.
در هر حال حرف و حديث بسيار است و شب کوتاه!!

11:30 PM


Sunday, May 9
انديشه هايی پيرامون عراق...
حوادث غم انگيز و تکان دهنده ای که اين روزها در امريکا مورد بحث قرار گرفته و بازارش بسيار داغ است، البته دل هر انسان آزاداندیشی را به درد می آورد. تنی چند از سربازان آمريکایی که اغلب نيروها پيمانی بودند و هيچگونه تجربه ای در بازجويی و زندانبانی نداشته اند، شورشيان زندانی عراقی را تحقیر کردند و با انواع و اقسام کارهای ساديستی و غير انسانی شکنجه شان کردند.
البته شکنجه توسط هرکس و هر گروهی عملی ضد انسانی و ضد بشری است. اما نکته ای که در اين رابطه برای ما مهم است برخورد رسانه ها و دولتمردان آمريکايی است نسبت به این حوادث وحشتناک.
رسانه های آمريکايی ثابت کردند که از مسئول ترين رسانه های دنيا هستند. آنان در سرمقاله ها و مقالات اساسی شان به موضوع دامن زدند و تلنگر دردناکی به افکار عمومی آمريکايی وارد آوردند.
دو روز پيش هم در مجلس سنا و در کميته ويژه ای که برای بررسی اين مسايل تشکيل شده بود وزير دفاع قدرتمند آمريکا يعنی آقای رامسفيلد را حسابی کباب کردند. تا آنجا که وزير دفاع قدر قدرت بزرگ ترين قدرت نظامی و اقتصادی دنيا از ملت عراق و از آزارشدگان پوزش خواست و قول داد که هرگونه ضرر و زیان و خسارت به آنان پرداخته شود و مسئولان امر بشدت تنبیه شده و به دست عدالت سپرده شوند.
از ياد نبریم که تمام اين ماجرا ها در زمان جنگ اتفاق می افتد و انتقاد از عملکرد نيروهای آمريکايی در زمان جنگ اتفاق می افتند. اين فقط در آمريکا امکان دارد که جامعه ای است باز. در زمان جنگ ایران و عراق داستان های وحشتناکی می شنيديم از شکنجه ی اسرای هر دو نيرو. البته تصويری نشان داده نمی شد ولی تجاوز سربازان عراقی را به هم ميهنان خودمان بارها و بار ها شنيده بوديم.
آخرين عمل شنيع هم سر خانم زهرا کاظمی آمد. اين بانوی خبرنگار عکاس را در زندان اوين پس از شکنجه و تجاوز به قتل رساندند و بازجويش مورد تجليل و تکريم قرار گرفت و جايزه ای هم به عنوان بهترين مدير دريافت کرد.
اين از ايران خودمان ... ديگر کشورهای همجوار هم که امروزه پستان به تنور می چسبانند دست کمی از اينان ندارند. نيروهای امنيتی سوريه و عراق صدام حسين و ليبی و عربستان و .... دست کمی از نيروهای امنيتی ما ندارند. حالا شبه روشنفکران عرب و مسلمان ناگهان انسان دوست شده اند و به جای اینکه نیم نگاهی به اعمال نیروهای سازمان امنیت خودشان بیندازند، به طبل ضد امریکایی شان می کوبند تا اندکی وجدان خفته ی عربی شان آسوده شود. و جالب اینجاست که هیچ کشوری مانند آمریکا نیست که اعمال بزرگان خود را نقد کند. نیکسون آن چنان بر افتاد و بر سر کلينتون آن آمد و حالا نوبت بوش و شرکا است.
2:08 AM


Friday, May 7
امروز همه اش می خواستم شعری بنويسم برای سوسن. برای سوسن ها...
سوسن را زمانی شناختم که در چهارراه شهناز تبريز آوازش از گوشه و کنار به گوش می رسيد و مردم صفحه يا نوارش را می خريدند. با آن صدای گرفته و غمناک می خواند: رفتی سفر ... ای بی بيخبر ....
طرفدارانش فرشباف ها و کارگران تبريزی بودند که آخر هفته پيراهن تميز و گلدار می پوشيدند و به چهار راه شهناز می رفتند و گاهی در "خورشيد" يا "ممتاز" لبی تر می کردند و البته، گاه، سراغ فاحشه ای نيز می رفتند ... که نسب شان نه به بخارا می رسيد و نه به سمرقند... از همان اطراف بودند. شايد از مراغه و يا شايد هم از رضائيه.
... و سوسن همچنان می خواند...
در اتوبوس های ايران پيما و تی بی تی و ميهن تور ... در تريلی های تير و خاورنو .... "رفتی سفر ای بی خبر ...."
زنی با چشم هايی ترکمنی و صدای گرفته و هميشه غمناک... چشم هايشن آن چنان تنگ بودند که سوسن کوری لقب گرفته بود. در کنسرت هايش مردم جواهر و پول نثارش می کردند و او می خواند و می خواند: دوست دارم می دونی که اين کار دله... گناه من نيس، تقصير دله ....
انقلاب که شد، سوسن ها و فروزان ها و گوگوش ها و دیگران به کميته ها احضار شدند تا آب توبه سرشان بريزند و گاه در فاصله ی ميان دو بازجويی و دو شلاق و دو سيلی امضايی هم برای بازجويان شان باز پس بدهند.
شبی در يک عروسی پنهانی سوسن را در زيرزمين خانه ای ديدم که در طبقه ی هم کف زنان و مردان جداگانه چلوکباب می خوردند و مثلا شادی می کردند و در زير زمين باده ی پنهانی در گردش بود و بستی هم بود که می چسبيد روی وافور و جلز و ولز می کرد، آهسته. و سوسن کنار بساط نشسته بود و از بلايا و مصايبی که سرش آمده بود می گفت. گاه، البته ترنم نرم صدايش نيز در آن زير زمين می پيچيد. نرم و آهسته که مبادا به گوش غير برسد. چه روزگار غريب و تلخی بود!
سال ها گذشت و من بار دگر سوسن را در "ديزی" لوس آنجلس ديدم. همچنان از سفر و عشق و جدايی می خواند و صدايش گرفته تر و غمناک تر شده بود و چشم هايش کوچک تر و زندگی اش تلخ تر...
حالا منصور اوجی شاعر هی بنويسد که : اين سوسن است که می خواند...
کدام سوسن؟
1:05 AM


Tuesday, May 4
اين سوسن است که می خواند...
روزگار غريبی بود نازنين! سوسن می خواند و منصور اوجی برايش شعر هديه می کرد: اين سوسن است که می خواند....
و سوسن می خواند. می خواند و می خواند و می خواند و هنوز هم که هنوز هست صدايش در اتوبوس های بين شهری به گوش می رسد و می خواند و می خواند... از سفر و تنهايی و عشق و عشق و عشق....
و در سرزمين کوتوله ها که عشق را به تازيانه می بندند و عاشقان را می کشند، اين سوسن است که می خواند....
11:38 PM


نام بعضی نفرات ...
امروز با خبر شدم که احمد ميرفندرسکی هم رفت. رفت و رفت...
چند سال پيش که در پاريس بودم و هنوز اسماعيل پوروالی بود و مهدی سمسار بود و جعفر رائد بود، نخستين چهارشنبه ی پس از انتشار روزگارنو دور هم جمع می شديم و چلوکباب می خورديم و گپ می زديم. در آن جمع صميمی سيروس آموزگار و احمد احرار و حسين بنی احمد هم بودند که باشند و بمانند و مانده نباشند! (مانده نباشند را از افغانی ها ياد گرفتم که خسته نباشند معنی می دهد. اما به نظر من بايد درمانده نباشند باشد!) گاه در آن جلسات خوب و پربار و صميمی ميهمانی هم از ايران يا ديگر گوشه ی جهان می آمد. آنان که ديگر اغلب نيستند اما ادامه دارند در ذهن و زبان ما و مانا خواهند بود. گاه خسرو شاهانی بود و گاه سعيدی سيرجانی. از خارج هم می آمدند. بزرگ علوی بود و عليرضا نوری زاده بود و شنيده ام که گاه نادرپور و رويايی راهشان را به ونسن کج می کردند. گاه تيمسار قره باغی با نوشته ای می آمد و گاه حسن نزيه. دفتر روزگارنو در حاشيه ی پاريس مرکز ايرانيان فرهيخته بود. گاه باستانی پاريزی که از پاريز به پاريس می آمد، سری به آنجا می زد و گاه خسرو اقبال که از واشينگتن می آمد.
در آن سال های نخستين غربت ساعدی را هم گاه در آن دفتر می ديدم که سر صبح صراحی می زد و م سحر را می ديدم که شعر نيکو می نويسد و خط خوش دارد.... (يک روز با آقا بزرگ رفتيم خانه اش که اطراف پرلاشز بود که هدايت در آن جا بود و پاريس خاکستری و سرد و غمناک بود....)
روزهای خوشی بود، شايد! می شد با ميرفندرسکی و سيروس آموزگار و احمد احرار سر به سر بقيه گذاشت و شليک خنده ی پوروالی را در آورد. خنده ای که گاه خیلی زود به خشم تبديل می شد و "ونسن" از خشم اش می لرزيد.
امشب می خواستم از احمد ميرفندرسکی بنويسم. یاد بعضی نفرات افتادم. افسوس که شعر نيما را حفظ نيستم. شايد هم گفته نام برخی نفرات ... چه می دانم؟ در هر حال زنگی زدم به سيروس آموزگار يار حجره و گرمابه و گلستان ميرفندرسکی. سخن ها رانديم از همه و هيچ. در شبی ديروقت به وقت من و صبحی نه چندان زود به وقت آموزگار... پرسيد که چرا در اين وقت شب بيدارم. گفتم که خبر رفتن ميرفندرسکی خواب را در چشم ترم شکسته... از ميرفندرسکی نقل کردم که صبح ها تلفن اش را قطع می کرد و اگر کسی صبح زود بهش تلفن می کرد ناکام می ماند. ساعاتی بعد که تلفن وصل می شد، آقا دوش گرفته و قهوه خورده و قبراق، به تلفن کننده می گفت که حتما شماره را عوضی گرفته بودی، يا اين که من رفته بودم به پياده روی!
حالا من هم تلفن را قطع می کنم و می روم تا شايد اندکی بخوابم. اگر سراغ مرا کله ی سحر (يعنی ساعت ده - يازده صبح) گرفتيد و من نبودم بدانيد که به سبک ميرفندرسکی برای پياده روی رفته ام يا شماره را عوضی گرفته ايد!
در مرگ يک انسان خوب و نازنين ديگر چه می توان نوشت؟
ياران موافق همه از دست برفتند...
2:19 AM


حاجی خلاص!
نامه ای به فردا با لحن ديروز!

سرانجام آقای خاتمی لب به سخن گشود و نامه ای به فردا نوشت. اما با همان لحن ديروز و پريروز. انشايی که ديگر پانزده هم نمی گيرد، چه برسد به بيست!
آقای خاتمی می خواهد در اين پنج روزه ی آخر رياست جمهوری اش "دريابد"! سعدی وار، اما بدون طنز تلخ وشيرين و رندی سعدی. بنابراين خود را بيشتر در باتلاق ريا و تزوير فرو می کند.
ما که يادمان هست، خاتمی در فردای روز انتخابش به مردم وعده و وعيد داد که هر هفته با آنان درد دل کند و حرف دل خود را بزند. گفت که سوار اتوبوس خواهم شد و همراه مردم خواهم بود. يادتان که هست؟ البته ايشان لابد مانند هر قدرت مداری يادشان رفته است. من با خواندن دو سه سطر از نامه ی آقای خاتمی ديگر رغبت نکردم که نامه اش را مثلا به فردا، که بوی "ديروز" و "پريروز" داشت، پی بگيرم. راستش را بخواهيد تصور کردم که اين مرد می خواهد با نوشتن چند سطر انشا، هشت سال دوران خود را ماست مالی کند و خود را از جنس "امروز" بنمايد، که نيست. می توانست باشد البته! هنوز چسبيده به مردم سالاری دينی که نه "دين" دارد و نه "مردم سالاری"! همين است که خودش به عينه به سرنوشت آغاجری اشاره کرد. يعنی مردم سالاری دينی به زندان هاشم آغاجری منجر می شود، يا به مجلسی که سردمدارانش بست می نشينند و استعفا می دهند و يا به سرنوشت دولتی منجر می شود که روزگاری سردمدارانش مهاجرانی و نوری و تاج زاده بودند و حتی در حيطه ی حوزه به سرنوشت آيت الله منتظری و آقای طاهری منجر می شود. يعنی حاجی خلاص!
12:17 AM


Sunday, May 2
يک خانم يا آقا به نام حقيقت و البته بی نام و نشان، به زبان انگليسی بر من تاخته است که چرا شکنجه ی عراقی ها را توسط سربازان آمريکايی محکوم نمی کنم. دليلش را هم خودشان يافته اند. چون به زغم ايشان من آمريکايی هستم!
حالا با حروف بولد يا پر رنگ می نويسم: من مرتضی نگاهی متولد سراب دارای شماره شناسنامه 95 صادره ار بخش يک سراب، شديدا شکنجه ی عراقی ها را توسط سربازان آمريکا محکوم می کنم و نيز هر نوع شکنجه ی ديگر را چه به دست آمريکائيان و چه به دست حکومت های ديگر، از ايران گرفته تا ترکيه و آذربايجان و روسيه و چين و برمه و ماداگاسکار و زيمبابوه و سوريه و ليبی و عربستان سعودی و سودان و تونس و الجزاير و مراکش و .... محکوم می کنم و از اين نوع اعمال حيوانی و ضد انسانی ابراز انزجار می کنم و آرزو می کنم که جهانی داشته باشيم بدون شکنجه و بدون زندانی سياسی و بدون ديکتاتور از هر نوع و رنگش!
دلتان خنک شد مستر یا مادام حقيقت؟
11:58 PM