Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, June 29
تا دو سه ساعت ديگر عازم نيويورک و سپس سانفرانسيسکو خواهم شد. اين سفر هم به پايان رسيد و از حالا بوی " خانه" مرا به سوی خود می کشد!
اما خانه ی پدری من آنسوترها است و دلم می خواست به جای سانفرانسيسکو به سراب می رفتم و به آبگرم و سرعين و قله سبلان را تماشا می کردم!
اما به قول سعدی
سعديا حب وطن گرچه حديثی ست عزيز
نتوان مرد در آنجا به خواری زادم!
2:19 AM


Monday, June 28
سفر دور و درازم اندک اندک به پايان می رسيد. بازهم چمدان شده بار سفر. بوی سفر. اما اين بار سفر به خانه. که نه خانه ی پدری است و نه مادری. اما هر چه هست من در آن خانه کتابی دارم نيم خوانده، رمانی نيم نوشته، مقداری صورت حساب های پرداخت نشده و يک عالمه نامه و کتاب که از اطراف و اکناف دنيا برايم ارسال شده و حال روی ميز نهارخوری در انتظار من اند. نيز گربه ای که دلتنگ شده و رختخوابی که تن مرا طلب می کند برای يک خواب خوش در خانه...
من در مقاله های سياسی خود بارها و بارها نوشته ام که جنانيتی جنایت ديگر را توجيه نمی کند. اين نوع نگاه نگاهی است قبيله ای و قرون وسطايی. البته منظورم عمليات انتحاری جهادی ها و القاعده ای ها و فلسطينيان بود که نوشته بودم جنايت اينان را نبايد به خاطر جنايت دولت شارون توجیه کرد. هر جنايت پرونده ی خاص خودش را دارد. من که به این معقتدم.
دوست عزیزی یه نام کامران ... چند مطلب خوب برای بنده ارسال کرده اند. تشکر می کنم. من با اغلب محتوای آن مقالات موافقم. مقالات پیرامون جنایات اسرايیل ها نسبت به مردم فلسطين بود. با اين همه من موافق نيستم که به خاطر آن جنايات کسی برود در مترو مادريد بمب بگذارد و 200 نفر را نفله کند یا برود در کافه در اورشلیم بمب بگذارد و ده بيست را بکشد. سخن در اين مورد فراوان است که به روزی ديگر موکول می کنم..
اما با خواندن نظرات دوستان متوجه می شوم که برخی از اينان هم به نوعی "جهادی" عمل می کنند. ما برای اين که می خواهيم حق نوشتن و خواندن و نشر دادن به زبان مادری مان را داشته باشيم حق نداريم طرف مقابل را تحقير کنيم و بکوبيم و به بزرگانی مانند فردوسی اهانت کنيم. در زمان فردوسی خيلی از مفاهيم امروزه مانند زن و مليت تفاوت می کرد. هر چه هست کتاب بزرگی است سرشار از اسطوره و حماسه و يکی از مفاخر بشريت...
قران هم نوشته که زنان را شلاق زنيد و .. ولی ارزش اين کتاب در ميان مسلمانان حتی مسلمانان روشنفکر کم نمی شود. چون در آن دوران زنان را زنده بگور می کردند و محمد گفت که فقط شلاق شان بزنيد کافيست! خب به اين می گويند يک گام به پيش..
حرف و حديث بسیار دارم که می گذارم برای سانفرانسيسکو. خانه که رسيدم!!
1:14 AM


Thursday, June 24
عراق دا فاجعه لي گونده 100 نفر هلاک اولدو
عراق دا اولان تروريست لر بير حمله ده کي هماهنگ اولموشدو 100 نفر چوخونو هلاک ائيب و يوزلر نفري يارالاديب لار.
يالنيز موصل شهرينده 60 نفر دن چوخ اولوب اون لار نفر يارلانيب لار.
6 گون قالير کي عراق عراقلي الينه دوش سون، آمما مخالف قوه لري قويومر.
4:50 PM


Monday, June 21
روز شگفت و غريبی بود امروز. ناگهان کشف کردم که دوستی از ساليان دور و دراز و رفيق گرمابه و حجره و گلستانی سرانجام رحل اقامت در پاريس افکنده است. قرار و مدار گذاشتيم که در ايستگاه اکول ميليتر (مدرسه نظام) همديگر را ببينيم. اما در همان خط بالارد - کره ته ی اکول ديگری بود. (مدرسه دامپزشکی!) او در آنجا و من در اين سوی پاريس. خوشبختانه تلفن همراه داشت و قرارمان را به ايستگاه اپرا تغيير داديم. سر ساعت مرد تکيده ای ديدم که همان دوست نازنين و بگو و بخند دوران دبيرستان و دانشگاه و زندانم بود. پنج سال دوران زندان شاه و ده سال دوران زندان جمهوری اسلامی او را ده هزار و پنج سال پيرتر کرده بود! هر سال زندان جمهوری اسلامی برايش هزار سال بود! در روز جشن موسيقی پاريس به رستوران ترکی دريا رفتيم. من ريختم و او خورد و او ريخت و من خوردم و خود را به آن لحظه ی خوب و عالی سپرديم.
از سال های تلخ سخن گفتيم و آن تلخ وش را نوشيديم.
آدم مذهبی ای نيستم اما دعا می کنم که هيچ کس، هرگز، در هيچ کجای دنيا به خاطر انديشه و طرز فکرش به زندان نيفتد. شما هم با من بگوييد: آمين!


3:44 PM


Sunday, June 20
سرانجام به پاريس رسيدم. سفري بود طولاني که از سانفرانسيسکو آغاز شد و چهار ساعت توقف در فرودگاه گرم و شرجي ميامي عرقم را حسابي درآورد و آنگاه نه ساعت ديگر سفر با آمريکن ايرلاينز که خيلي پر بود و سرويس بسيار بدي داشت، ديگر حالي براي من باقي نگذاشت. اما يک هفته در مادريد زيبا و ديدار يک دوست نويافته رنج سفر را از تنم زدود.
مادريد هنوز از کشتار تروريست هاي القاعده زخمي بود. در آنجا بود که "معماي عربستان" را نوشتم. مانند هميشه شتابزده و بسياري از چيزها را از قلم انداختم. اما روح مقاله همان رويارويي سنت و تجدد است که اين سلفي ها يا ارتجاعي ها که مي خواهند جهان را به هزار و چهارصد سال برگردانند و آثار تجدد را بر نمي تابند و سر مي برند و دست مي برند (به نظر من ساختار نظام مذهبي عربستان فرق چنداني با ساختار القاعده ندارد!) و جنايت مي کنند. جنايت هم جنايت است چه به نام الله باشد و چه به نام اسلام و ايدئولوژي.
در قطاري که از بارسلون به فرانسه مي رفتم روبروي مرد جواني نشسته بودم که طرز لباس پوشيدن و نوع ريشش داد مي زد که اسلامي است. دقايقي نگذشته بود که از ساکش کتابي در آورد به عربي که معني اش چيزي بود در حدود آيين خوشبخت بودن و نيک بودن و ... فضولي کردم و کتاب را ورق زدم ديدم پر از "قال رسول الله ...." بود. لابد رسول الله مي گفت که چگونه احسان کنيد و يا با بردگان تان چگونه رفتار کنيد و زن نافرمان تان را چگونه تعزير کنيد. من که عربي ام در حد همان "ان ديک ال من الهندي ... " است!
سر صحبت را باز کردم. طعمه ي درجه يکي مي توانست براي القاعده اي ها باشد. مراکشي بود و در شهر کوچک پرپينيان کارگري مي کرد و البته از غرب بدش مي آمد و شرق را هم غرب زده مي دانست و بر اين باور بود که اگر ملل مسلمان به " اسلام راستين" عمل کنند خوشبخت خواهند شد. اندکي هم پيرامون سجاياي اسلام صحبت کرد که مرا ياد يکي از آشناهايم در کاليفرنيا انداخت که کراوات مي زند و در مجالس ختم از اسلام خوب صحبت مي کند و خوشبختي بشر در سايه ي اين دين.
من هم گفتم که در زمان حيات من سه- چهار نوع حکومت اسلامي برپا شده که همگي به نوعي فاجعه بار بوده اند. جمهوري اسلامي را پاکستان شروع کرد و از هند لائيک و سکولار به شدت عقب افتاد. ليبي با اسلام انقلابي و عربستان با اسلام ارتجاعي وهابي و سودان و ايران هم با اسلام ايدئولوژيک و سرانجام افغانسان با اسلام طالباني هر يک به نوعي در جهل مرکب مانده اند! ملت شان بدبخت و آواره شده و در هيچ کدام شان آثاري از مردمسالاري و دموکراسي نيست.
اسلام بايد از حکومت جدا شود و سياست را به سياست گران واگذارد.
اين همه را گفتم و آنگاه به فرانسه رسيديم و او از من جدا شد و پي کارش رفت و من هم رفتم به شهرکي که در آن همه لخت مادر زاد اند و پير و جوان و بچه بدون آن که کسي را با کسي کاري باشد، از طبيعت لذت مي برند و خودشان را ناتوريست (طبيعت گرا) مي نامند. در همين شهرک من زني را ديدم که برهنه وارد مغازه ي لباس فروشي شد (شب ها مردم لباس مي پوشند و بنابر اين مغازه ي لباس فروشي و غيره فراوان است) و تي شيرتي انتخاب کرد و رفت پشت پرده تا آن را بپوشد و امتحان کند و باز برهنه از پشت پرده بازگشت و تي شيرت را خريد!
در هر حال گفتني ها کم نيست...
امروز تازه به اينترنت وصل شده ام و در خانه دوستي که در اختيارم هست اين سطور را مي نويسم و من بعد هم بيشتر خواهم نوشت و نظر هاي نامربوط را بيشتر حذف خواهم کرد! راستي اين گادفلاي هم اعصابم را حسابي داغون کرد و من حيرت مي کنم که کسي با دانشي علمي و فازي لاژيک و غيره چگونه مي تواند اين چنين دريده بنويسد!
پس فعلا تا اينجا بس است!
به سراغ مير يونس هم خواهم رفت و خيلي چيز ها را خواهم نوشت.
شاد باشيد!
11:51 PM


Friday, June 11
در ساعت پنج صبح چه می توان نوشت؟
در ساعت پنج صبح که تازه از ميکده ای بيرون آمده ای و داری خاکسپاری ريگان را تماشا می کنی. در ساعت پنج صبح!
در خيابان های بارسلون نه کسی را شلاق می زنند و نه اصلا پليس و آژانی هست. همه عشاق اند و عاشق در ساعت پنج صبح.
حالا دوستان عزيز، در ساعت پنج صبح به پر و پای هم نپيچيد و به نام من هم پيام نفرستيد! می دانيد که حذف تان می کنم در ساعت پنج صبح!
من هزار بار لورکا و حتی ريگان را به بن لادن و ملا عمر ترجيح می دهم در ساعت پنج صبح.
حتی يواشکی بگويم شارون را هم که خيلی خيلی ازش نفرت دارم، به يک انتحاری حماس و جهادی و القاعده ترجيح می دهم در ساعت پنج صبح.
می دانيد چرا؟"
آن جهادی و انتحاری و و شهادت طلب اگر در ساعت پنج صبح اندکی مست ببيند شلاقم می زند و شارون در ساعت پنج صبح اگر مزاحم اش نشوم مزاحمم نمی شود در ساعت پنج صبح.
می خواهم مطلبی بنويسم پيرامون اين جهادی های معرکه...
اما مگر می توان در ساعت پنج صبح مطلب نوشت؟
7:46 PM


Thursday, June 10
با سلام،
من از بارسلون اين سطور را می نويسم. واقعا از نظر دهندگان عزيز می خواهم که به جای نشر و پخش افکارشان که اصلا ربطی به موضوع مقاله های بنده ندارند، بروند و سير دموکراسی را در اسپانيا و ديگر کشورها و حتی کشورهای يوگوسلاوی سابق بخوانند و ببينند که کرواسی و بوسنی و آن کشورهای بالتيک و غيره در عرض اين ده سال به کجا رسيده اند و ما در کجا مانده ايم. يکی از بدبختی های همين خودخواهی و خودبينی و خود گنده بينی و گوش نکردن و نخواندن و نينديشيدن است. نه، ستون نظرات بنده را بخوانيد که با تمام خواهش و تمناهای اين بنده باز بحث های نامربوط ترکی - فارسی (که در جای خود بايد پيرامون شان بحث بشود و بسيار هم بحث بشود) نوشته می شود.
البته من می توانم ستون را تعطيل کنم ولی به احترام چند کسی که پيرامون مطلب بنده نظر می دهند، فعلا نمی خواهم تعطيل اش کنم.
اين روش حزبی که بايد از هر جا و مکانی استفاده و سوء استفاده کرد و نظر خود را نشر داد، احزاب توتاليتر مد کردند و فعلا سايت بنده هم شده مکان اين سوء استفاده کنندگان.
واقعا می گويم از دست شما که بحث های نامربوط به مقاله می کنيد دلخورم.
اگر می خواهيد اين ستون باشد و ادامه پيدا کند، خواهش می کنم که ديگر برای هزارمين بار بحث های ترکی و فارسی را ادامه ندهيد! من هم قول می دهم ماهی دست کم يک بار بحث مربوط به اقوام و ملل و زبان ها و اديان و ... بنويسم تا شما در آن موقع اگر حرف تازه ای داريد بنويسيد.

3:58 PM


با سلام،
من از بارسلون اين سطور را می نويسم. واقعا از نظر دهندگان عزيز می خواهم که به جای نشر و پخش افکارشان که اصلا ربطی به موضوع مقاله های بنده ندارند، بروند و سير دموکراسی را در اسپانيا و ديگر کشورها و حتی کشورهای يوگوسلاوی سابق بخوانند و ببينند که کرواسی و بوسنی و آن کشورهای بالتيک و غيره در عرض اين ده سال به کجا رسيده اند و ما در کجا مانده ايم. يکی از بدبختی های همين خودخواهی و خودبينی و خود گنده بينی و گوش نکردن و نخواندن و نينديشيدن است. نه، ستون نظرات بنده را بخوانيد که با تمام خواهش و تمناهای اين بنده باز بحث های نامربوط ترکی - فارسی (که در جای خود بايد پيرامون شان بحث بشود و بسيار هم بحث بشود) نوشته می شود.
البته من می توانم ستون را تعطيل کنم ولی به احترام چند کسی که پيرامون مطلب بنده نظر می دهند، فعلا نمی خواهم تعطيل اش کنم.
اين روش حزبی که بايد از هر جا و مکانی استفاده و سوء استفاده کرد و نظر خود را نشر داد، احزاب توتاليتر مد کردند و فعلا سايت بنده هم شده مکان اين سوء استفاده کنندگان.
واقعا می گويم از دست شما که بحث های نامربوط به مقاله می کنيد دلخورم.
اگر می خواهيد اين ستون باشد و ادامه پيدا کند، خواهش می کنم که ديگر برای هزارمين بار بحث های ترکی و فارسی را ادامه ندهيد! من هم قول می دهم ماهی دست کم يک بار بحث مربوط به اقوام و ملل و زبان ها و اديان و ... بنويسم تا شما در آن موقع اگر حرف تازه ای داريد بنويسيد.

3:45 PM


Tuesday, June 8
اين مطلب را بين راه مادريد- بارسلون مرتب و اديت کردم و ديشب برای ايران امروز روانه کردم.
مدت ها بود که مساله ی عربستان سعودی و حوادثی که در آنجا رخ می دهد ذهن مرا مشغول کرده بود. من دوبار در اين واحه ی غريب و حيرت آور بودم و از نزديک شيوهء حکومت تفتيش عقايدی را شاهد بوده ام. معماي عربستان سعودي
عربستان سعودي اين روزها طوفاني را درو مي کند که سال ها پيش به صورت باد کاشته بود. عربستان با يک نظام سفت و سخت مذهبي وهابي، نسل هايي را در آستين پرورده که با تسامح و مدارا و تساهل سخت بيگانه اند. نظام آموزشي عربستان هيچ انديشه و مرام و آييني را جز وهابي گري برنمي تابد. حتي مثلا مسلمانان شيعه مذهب را. آخوندهاي دولتي و غير دولتي اش سال هاي تخم کين و نفرت نسبت به غير وهابيان کاشته اند. ماموران نهي از منکر و پليس مذهبي شان سال هاي سال اجازه نداده اند که شهروندي اندکي از دستورات مذهبي سرپيچي کند. به ضرب چماق و چوب خيزران مردم را براي نماز گسيل مي کردند و واي به حال کسي بود که در ماه رمضان روزه بخورد. در آن شبه جزيره ي داغ و همه چيز بر مدار وهابي گري مي چرخيد. در ملاء عام سر مي بريدند و شلاق مي زدند. جواناني که با چنين اوضاع و احوالي بار مي آيند، جز نفرت و کينه و مرگ هم بار نمي دهند.
چند سال پيش که از تلويزيزن هاي ماهواره اي و اينترنت خبري نبود، و پول نفت هم فت و فراوان بود، سفر لندن و پاريس هم بود و اعراب به خاطر ولخرجي هاشان اندک احترامي هم در ميان کاسبان خيابان اکسفورد لندن و کازينوهاي مونت کارلو و فاحشه خانه هاي پاريس داشتند، زياد به انديشيدن خطر نمي کردند. غروري داشتند که با خريدهاي کلان فروشگاه هاي بزرگ اروپا ارضا مي شد. نيز هر سال دو ميليون زاير حج را داشتند که با سر و وضعي فقيرانه و رقت آور و گاه با يک جفت دمپايي پلاستيکي از بنگلادش و پاکستان و مصر و سودان وارد کشورشان مي شدند و آن حاجياني هم که دست شان به دهنشان مي رسيد، مانند حاجي هاي ايراني ترک و لبناني و سوري و ... اغلب با حرص و ولعي حيرت انگيز، آخرين محصولات بنجل هنگ کنگ و تايوان را مي خريدند و بار مي کردند و مي بردند و اعراب عربستان با حسي توام با تحقير و رقت به اين جماعت نگاه مي کردند.
اما در اين ميان زد و ناگهان چند اتفاق مهم در دنيا افتاد. انقلاب ايران تلنگري به رگ خفته ي مسلمانان وارد کرد. درست در گرماگرم حج، به فرمان آيت الله خميني تظاهرات برائت از مشرکين انجام گرفت که حاصلش چند صد کشته بود. اعراب عربستان ديدند که مي شود عليه اسرائيل و آمريکا شعار داد! همزمان وضع اقتصادي عربستان هم دگرگون شد و ديگر دولت نمي توانست با دست و دلبازي دلارهاي نفتي را خرج مردمش کند. جوانان عربستان که تحصيلات عاليه هم داشتند ناگهان با مشکل بيکاري روبرو شدند. ضربه ي بعدي با حضور ارتش آمريکا در عربستان به هنگام جنگ اول خليج فارس به وقوع پيوست. دختران و پسران آمريکايي به سرزمين اسلام آمدند تا آن کشور را از خطر حمله ي قريب الوقوع صدام محافظت کنند. زنان عربستان ديدند که مي توان زن بود و سرباز بود و خلبان بود. آنان هم يک روز به خيابان ها آمدند و با تظاهراتي خواستار حق رانندگي شدند! اين تظاهرات البته سرکوب شد ولي مهرش را بر جامعه ي خواب آلود و خفته در قرون عربستان زد.
زمان به سرعت دگرگون مي گشت. ديگر، عصر، عصر اينترنت بود و عصر تلويزيون هاي ماهواره اي. جوانان عرب ناگهان دريافتند که از "زندگي" هيچ ندارند. نه مي توانند در گرماي وحشتناک ليواني آبجو تگري بنوشند و نه مي توانند در اوج جواني و شهوت با دختري بيرون بروند و عشق بورزند و عاشق شوند و ديسکوتک بروند و رقصي ميانه ي ميدان کنند. مي ديدند که جوانان ديگر کشورها چه مي کنند. اما خود حتي سينما هم نمي توانستند بروند. که سينما نيز در ميهن اسلامي شان ممنوع بود. مي شنيدند که رهبران شان با يدک کشيدن القابي چون خادم حرمين شريفين عيش و نوش ها مي کنند ولي شهروندان معمولي به خاط نوشيدن جرعه اي شراب شلاق مي خورند و حتي در صورت تکرار سر به باد مي دهند. بنابراين جواناني شدند پر از عقده و نا اميد. در جهاني که به سرعت باز و آزاد و رها مي شد، رها از قيد و بندهاي سنت. اما حکومت عربستان با آن که در صنعت نفت و گازش تجدد را وارد مي کرد و براي کارمندان نفت اروپايي و آمريکايي محل هاي زندگي باشکوهي مي ساخت، اما شهروندان خودش را همچنان در چنبر دستورات خشک مذهبي نگاه مي داشت. در چنين اوضاع و احوالي جوانان چون نمي توانستنند مانند ديگران در جوامع آزاد و باز باشند پس شروع کردند به نفرت از آن جوامع!
در همين ايام قهرمانان بي نام و نشان جامعه شان که از جبهه هاي جنگ افغانستان و چچنستان به ميهن بازگشته بودند، با خود هزاران داستان و حماسه هم آورده بودند. حماسه هايي که غرور عربي و اسلامي آنان را ارضا مي کرد. آنان در جنگي عليه کفر و کمونيسم به عنوان قهرمانان فاتح وارد کشورهاي مادري خود شده بودند. بنابراين جوانان بي آينده و نااميد و اندکي چشم باز کرده و مرعوب و مسلح به اسلام ناب وهابي، از صميم قلب شيفته ي اين قهرمانان ملي شدند. قهرماناني که توسط هموطن پر آوازه شان اسامه بن لادن رهبري مي شدند. و اسامه کسي بود که ارض موعود اسلام ناب وهابي را به کمک طالبان در افغانستان پي افکنده بود و مي رفت تا در سودان و مصر و کويت و بحيرين هم اسلام ناب طالباني اش را پي گذارد. اما در زمانه ي موجود ديگر الحاد و کفر و کمونيسمي نبود که اين جوانان براي پيکار با آن گسيل شوند. کفر در جوامع باز و آزاد غربي بود. به ديد آنان جوامعي سرشار از "کفر" و "الحاد"! آنجا که همجنس گرايان با هم زندگي مي کردند و حتي مي تواننند ازدواج کنند، آنجا که دختر و پسر روابط جنسي آزاد دارند، حتي حزب کمونيست هم آزاد است و کتاب هايي مانند آيات شيطاني چاپ و نشر مي شود!
بيچاره جوانان عربستان که از لذات دنيوي محروم بودند، به سوي لذات اخروي کشيده مي شدند که هم حوري هاي باکره داشتند و هم غلمان هاي خوشگل و خوش آب و رنگ. از جوي هايش شراب هاي ناب طهور روان بود و حوري ها پس از هر جماع باز باکره مي شدند. براي رفتن به اين بهشت موعود هم کافي بود که شمار بيشتري از جماعات کافر را روانه ي جهنم مي کردي. همين! آموزش هاي بن لادن و آخوندهاي ريز و درشت هم بود! بکش و نابود کن تا به بهشت بروي. دشمن بي سلاح هم همه جا در دسترس بود. کافي بود که تعدادي از آنان را به قتل برساني. دشمن در کافه اي پاريس نشسته و دارد آبجو مي نوشد، دشمن در ديسکوتک برلين مي رقصد، دشمن، در لابي هتلي در تل آويو فرم ورود هتل را پر مي کند، دشمن، کودکي است در کودکستان اورشليم که الک دولک بازي مي کند، دشمن، کارمندي است که سوار مترو نيويورک و مادريد شده و به سر کار مي رود، دشمن، انساني است که به سوي خانه اش روان است، دشمن توريستي است که از خيابان هاي استانبول عکس مي گيرد، دشمن پيرزني است يهودي که در کنيسه اي دعا مي کند، دشمن مترجمي است که کتاب ترجمه مي کند، نويسنده اي که رمان مي نويسد، فيلمسازي است که فيلم مي سازد و ...
در اين ميان حکومت عربستان هم که همواره تبليغ گر اسلام ناب است و از تلويزون و رايوهايش جز تبليغات مذهبي وجود ندارد، و دشمن جراري هم مانند صهيونيزم بين المللي هست که خون بچه مسلمانان را مي خورد و تمام دنيا را به دلخواه مي گرداند، آموزش هاي جهادي جوانانش را تا آنجا که در خاک عربستان دست به عمليات نزنند، به ديده ي اغماض مي نگرد و حتي مي گذارد سيل دلار و ريال به گروه هاي جهادي و اردوگاه هاي آموزش تروريستي در افغانستان روانه گردد. حکومت مي خواهد که اسلام نابش را به جمهوري هاي تازه استقلال يافته ي شوروي سابق صادر کند و ميليون ها جلد قرآن براي شان هديه مي فرستد. مساجد را تعمير و بازسازي مي کند و براي شان مبلغ روانه مي کند. تا اينجا حکومت و القاعده و ديگر گروه هاي جهادي همسو هستند. آمريکا و اروپا هم چون هنوز ضربه ي جدي نخورده به رفت و آمد جوانان ريشو و نمازخوان به ديده ي اغماض مي نگرد.
در چنين شرايطي است که فاجعه ي 11 سپتامبر نيويورک اتفاق مي افتد. با شناسايي عاملان فاجعه معلوم مي شود که بيشتر آنان شهروندان سعودي اند. بعد حکومت متوجه مي شود که در سرتاسر عربستان گروه هايي مذهبي با ريش بلند زير نظر آخوندهاي حکومتي در حال مبارزه با کفر و الحادند. همه هم به نوعي با القاعده و ديگر گروه هاي جهادي در ارتباط اند. حکومت عربستان ناگهان به خود مي آيد. نخست گناه را مطابق معمول گردن ديگران مي اندازد ولي سپس تعارف را اندکي کنار گذاشته و متوجه مي شود که درخت تخم و کين اش به بار نشسته است.
حالا عربستان با هفت ميليون نفر خارجي که نيمي شان از بلاد کفر و الحادند، ميدان جنگ عاشقان شهادت شده است!
جنگي که پايانش معلوم نيست! يعني تا نظام مذهبي عربستان تغيير و تحول نيابد و تا تحجر به نفع تجدد کنار نرود، عاشقان شهادت و مرگ پيام مرگ و نفرت شان نثار جوامع آزاد و باز دنيا خواهند کرد.يک روز يکی از دوستانم که ساعت مچی طلايی داشت و به گردنش نيز گردنبد طلايی الله انداخته بود گرفتند و کم مانده بود که سرش بر باد برود! آقای رائد ياری کرد تا دوستم خلاصی يافت.
خلاصه جامعه ی غريبی بود که يادداشت هايم شايد روزی چاپ بشود.

11:25 PM


Saturday, June 5
انسان از مادرید گردی خسته نمی شود. اما من خسته می شوم!
از بس زیباست این شهر! چشم از ديدن زیبایی هم خسته می شود. بنابراين خسته و کوفته می شوم و خواب بعد ازظهر هم دردی دوا نمی کند.
اما ديدار دوست خوب رسول خستگی را از تن به در می کند!

9:59 AM


Thursday, June 3
مير يونس
-21-
تبريز آن سال ها ...
تبريز روزگاري دومين شهر مهم ايران بود. شهري بود وليعهد نشين. در دروازه اروپا و روسيه قرار داشت. شهري بود تاريخي، که زخم و تازيانه تاريخ و طبيعت مرتب بر پيکرش فرود آمده بود. هنوز در کوچه هاي تنگ و باريکش مي شد بوي باروت جنگ هاي مشروطه را احساس کرد.
ارگ بود و هست، زخمي، اما سربلند سر به آسمان مي سايد و تاريخ درست در ارگ مي تپيد و ارگ مي ماند با ارک. تبريز شهري خفته در قرون و اعصار، خميازه کشان در آخرين دهه هاي قرن بيستم معلق بود. صمد که دو سال پيش از آن در ارس غرق شده بود، ناگهان به صورت قهرمان رخ نموده بود. دوستان و شاگردانش صمد را شهيد کرده بودند. بيچاره صمد! تازه کشف شده بود که صمد مي توانست معلم جنگ هاي چريکي باشد. ماهي سياه کوچولويش يک مانيفست جنگ هاي چريکي بود يا براي برخي مي توانست باشد. غرق شدن اش در رودخانه ي ارس، که فقط به شنا بلد نبودن مربوط مي شد و گردش سريع آب در آن نقطه، آتو به دست آل و احمد و ديگران داده بود تا از صمد يک معلم شهيد بسازند. حالا من هم که در کلاس ششم متوسطه درس مي خواندم، با دو سه دوست آذرشهري اخت شده بودم که روزگاري شاگرد صمد بودند. افسانه هاي او را مي خوانديم و سعي مي کرديم که از لابلاي ستون شان گوشه و کنايه هايش را نسبت به رژيم کشف کنيم. صمد که افسانه سراي آذربايجان بود حالا خود به افسانه تبديل شده. ناگهان صمد بهرنگي در عصر آل احمد و همپالکي هايش امامزاده شده بود. در همان سال 49 بود که خبري ناگهان مانند بمب در محافل تبريز منفجر شد: کلانتري پنج واقع در خيابان شهناز را خلع سلاح کرده اند! روزنامه ها و راديوهاي دولتي اصلا و ابدا خبري پيرامون اين حادثه منتشر نکرده بودند ولي مردم شاخ و برگ هاي عجيبي به آن مي دادند و در گوشي ابعاد آن را مي گستردند. نام دوستان صمد هم يواشکي به گوش مي رسيد.
يک روز رضا آمد و واقعه ي کلانتري را تجزيه و تحليل کرد. او انگار مي دانست کار چه کساني است. گفت که خلع سلاح کلانتري نبود، بلکه خلع سلاح يک پاسبان بود. همين. دو سه ماه بعد همان سلاح در حمله اي ديگر به کلانتري ديگري در ميدان بهارستان به دست ماموران افتاد و رژيم عوامل حمله را "خرابکاران" کمونيست و توده اي معرفي کرد. پس از حادثه ي دوم بود که دو همکلاس آذرشهري ناگهان ناپديد شدند و خيلي از دوستان صمد دستگير گرديدند. حالا سايه هاي ترسناکي در تبريز حضور داشتند. در ميخانه ها و قهوه خانه از بحث هاي گفت و گوهاي معمول خبري نبود. خبر خودکشي کاظم سعادتي از ياران نزديک صمد و مانند صاعقه در شهر فرود آمده بود. ماموران که براي دستگيري کاظم به خانه اش مي روند، از فرصتي استفاده کرده و به دستشويي مي روند و همانجا رگش را مي زند. کاظم شوهر خواهر بهروز و اشرف دهقاني بود و صمد يکي از کتاب هايش را به روح انگيز و کاظم هديه کرده بود. البته بهروز و اشرف دهقاني هم دستگير شدند و چند تني از دوستان نزديک من. يک شاعر خوب هم که شعر ترکي مي گفت و از قاليبافي به دانشگاه راه يافته بود قرباني بگير و ببندهاي ساواک شد. مناف را مي گويم که روزگاري مرا تشويق مي کرد شعر ترکي بگويم. رضا که آن روزها گرايش ها حزب توده اي داشت اصلا نمي توانست چريک بازي رفقا را تحمل کند. شب ها راديو پيک ايران گوش مي کرديم و ديگر دل و دماغ چلوکباب رفتن و سينما را نداشتيم. حتي ديگر دل و دماغ درس خواندن را هم من نداشتم. هر روز به مدرسه مي رفتم و فرمول هاي عجيب و غريب فيزيک و رياضي را تماشا مي کردم، بدون اينکه سر در بياورم. يک بار هم سر نوشتن انشايي که از حق و عدالت و آزادي ستايش کرده بودم با عتاب معلم انشا و ادبيات روبرو شدم.
مي دانستم که روزگار دگر گشته است. اخبار زندانيان هر روز با ابعاد وحشتناک تري به گوش مان مي رسيد و من از همه کس واهمه داشتم. رضا سعي مي کرد غروب ها که تاريک مي شد به اتاقم بيايد. حتي مي ترسيديم به موسيقي آذربايجاني گوش بدهيم. هوا هم بدجوري سرد شده بود.
آخر هفته هايي که به سراب نمي رفتم و روزها معمولي پس از تعطيل درس، کفش و کلاه مي کردم و پالتو و شال گردن در تن، ساعت ها در کوچه پس کوچه هاي تبريز پرسه مي زدم تا شايد گوشه اي از تاريخ تبريز را کشف کنم. به محله ي سرخاب مي رفتم. آنجا که ستارخان با ياران و همرزمانش عليه نيروهاي استبداد مقاومت جانانه کرده بود. به محله چرنداب مي رفتم، به باغ مئشه و راسته کوچه و گجيل قاپي سي و بازار و ....
بعد از ظهر يک روز سرد و غم انگيز بود که در اطراف باغ گلستان قدم مي زدم. اين گشت و گذارها مرا به عالم خلسه فرو مي برد. هوا پس چند روز بارندگي برف آرام شده بود و سوز زيادي نداشت. صداي پا روي برف هاي ماسيده شده با صداي گاه به گاه کلاغ هاي باغ گلستان در هم مي آميخت. درختان لخت و عور بودند و آفتاب بسيار زرد و کم رمقي روي شهر افتاده بود. ناگهان پير خميده قامتي را ديدم که مانند من در حال خلسه روي برف ها گام مي گذارد. گام هايش آهسته تر از من بود. پالتويي پوشيده بود و کلاه کشي مشکي روي سرش بود. مانند شبکلاه. يک شال گردن بزرگ تمام سر و شانه اش را پوشانده بود. اندک اندک که فاصله مان کم تر شد، ديدم شهريار شاعر است. با دست پاچگي سلامي گفتم و او هم مهربانانه پاسخم را داد. نمي دانستم چکار کنم. شايد چند بار کژ و مژ شدم و آخر سر براي اينکه خلوت پير مرد را بر هم نزنم، رفتم آنسوي خيابان و چپيدم قهوه خانه ي حسين تيرانداز. قهوه خانه اي گرم و صميمي با قل قل قليان ها بالابان و زورنا و ساز عاشيق ها. نشستم کنار پنجره و دور شدن قد خميده ي شاعر را تماشا کردم. شايد شعري زمزمه مي کرد. آن گام هاي معلق روي برف پاره هاي پياده روي کنار باغ گلستان هرگز از يادم نخواهم رفت!
بعد غرق شدم در دود و دم قهوه خانه و براي خود قلياني سفارش دادم و استکاني چايي داغ. کسي پولي به عاشق داده بود که رفيقش را "تعريف" و توصيف کند. و عاشيق در مدح ممدوحش سنگ تمام مي گذاشت. سرو قامت و آراسته چهره و زلف پريشان .... که بيچاره هيچ کدام را نداشت. نشستم قلياني کشيدم و چند استکان چاي داغ نوشيدم. جاني تازه گرفتم و باز ولو شدم در خيابان هاي سرد تبريز. ناگهان ياد تامارا و فردين افتادم. همين چند ماه پيش بود که در آن شب کذايي پيش مادام گاراژ رفتيم و از آنجا به سراغ تامارا. بدجوري وسوسه شدم که آن شب را تکرار کنم. اما بي وجود فردين نمي شد. خجالت مي کشيدم. هوا داشت تاريک مي شد و سوز سردي هم مي وزيد. ناگهان متوجه شدم که فولکسي مرا تعقيب مي کند. راننده اش مردي بود با کلاه شاپو و سبيلي نازک. لنگهء خودش هم در کنارش نشسته بود. تا ديدند پا سست کرده ام پنجره را پايين کشيدند و گفتند" گل ايچري آپاراخ يئتراخ!" پاسخي ندادم. پياده رو بسيار خلوت بود و هوا تاريک. از ترس اين که مال ساواک باشند و دارند تعقيبم مي کنند يا براي دستگيري ام آمده اند، کم مانده بود قالب تهي کنم. تا آن موقع هرگز يک ساواکي نديده بودم. شنيده بودم که گاه خود را مانند گدا ها و نفت فروش و غيره در مي آورند و گاه عينک آفتابي مي زنند تا قيافه هاي ترستاک و مرموزي داشته باشند. با اين افکار پريشان راه مي رفتم تا زودتر به خياباني روشن و پر رفت و آمد برسم. آنان نيز پا به پاي من با دنده آهسته مي آمدند. ناگهان مسيرم را عوض کردم و در جهت مخالف آنان به راه افتادم. آنان هم دنده عقب گرفته و از رو نرفتند و دوباره از من خواستند که سوار بشوم. لحن ترستاکي داشتند. حالا به سوي خيابان پهلوي نزديک تر مي شدم و خدا خدا مي کردم که دست از سرم بر دارند. پس آنکه مقداري عقب عقب آمدند ناگهان سر و کله ي اتوبوسي پشت سرشان پيدا شد و بوق زد. فولکس هم رفت. تند تند تا خيابان پهلوي گام برداشتم و در جلو سينما متروپل وارد جمعيت شدم. بليطي خريدم و رفتم داخل سينما. فيلمي از سپهرنيا و گرشا و متوسلاني نشان مي داد. من وسط هاي فيلم تو رفته بودم و مردم مرتب داشتند مي خنديدند.
***
فرداي آن روز جريان را به رضا گفتم. گفت پس از مواضب باشم و ديروقت تنهايي به جاهاي خلوت نروم. "لشوش زياده، بچه ها را مي برن خيابان هاي اطراف و تجاوز مي کنند!" تازه دوزايم افتاد! بعد صحبت ما کشيده شد به فساد در جامعه و ناتواني حکومت در مبارزه با مفاسد اجتماعي. براي من چند کتاب رمان و فلسفي آورده بود. کتاب ها را گرفتم و روي کتاب هاي ديگرم گذاشتم. به دو کتاب جلد سفيد اشاره کرد که دم دست نگذارم. از درس و مشق هم پرسيد و چند مسالهء رياضي برايم حل کرد و مقداري هم هندسه ترسيمي و رقومي يادم داد. آنگاه گفت که حالا مي توانيم برويم ممتاز و لبي تر کنيم.
مدت ها بود که به ممتاز نرفته بودم. دو تا آبجوي بشکه سفارش داديم با يک نعلبکي پسته. نرم نرمک نوشيديم و دور ديگري سفارش داديم. در عالم خوش خود سير مي کرديم که چند نفر مهندس و تکنسين چک وارد شدند که براي ماشين سازي کار مي کردند. اين را گارسون به ما گفت. پش سرشان هم چند نفري با سر و وضعي آراسته وارد شدند و ميز کنار چک ها اشغال کردند. رضا گفت حالا اگر مي خواهي ساواکي تماشا کني مي تواني ميز بغلي را سير تماشا کني!
6:07 PM


Tuesday, June 1
امشب، تمام شب بيدار مانده ام تا ساعت به پنج بامداد نزديک شود و من عازم فرودگاه شوم و يک ماه تمام را در اسپانيا و فرانسه بگذرانم.
چه شبی است امشب!
ياد آنشبی افتادم که برای نخستين بار به تهران می رفتم. تمام شب را بيدار ماندم و صبح که سوار اتوبوس شدم به رويای دور و دراز تهران فرو رفتم.
شب که در زنجان برای شام توقف کرديم هنوز منگ و مست خواب بودم و رديف چاقوهای زنجان را تماشا می کردم و چلوکبابی هم که خوردم به گمانم بهترين چلوکباب عمرم بود!
شب بود و تابستان بود و خنک بود و چراغ های زنبوری زنجان و آسمان پرستاره اش جذاب بود.
حالا هم شب است و ماه تمام. مانده ام که چه کنم. گربه می آيد و با حيرت و وحشت از تنهايی آينده خود را به پايم می مالد و کش و قوس می رود. امشب جايم در رختخواب خالی است و او نمی داند چه کند. سرگشته و حيران گاه جرعه ای آب می نوشد و گاه ميو می کند و گاه به دنبال من می آيد و گاه حتی دستی به کليد کامپيوتر می زند. بيچاره گربه!
... و من شايد تنها ترين مرد روی زمين آخرين جرعه ی می را می نوشم و آخرين نشانی های دوستان را می نويسم و آخرين نگاه ها به دور و بر می اندازم و باز که فردا سوار هواپيما خواهم شد می دانم خيلی چيزها را فراموش کرده ام!
اين منم: نيمی ام ز ترکستان و نيمی از ناکجاآبادهای ديگر و نيمه ی ديگرم شايد از فرغانه يا .... چه می دانم!
حال بايد اين کامپيوتر را ببندم و دگر بار نگاهی بکنم به اطراف و دستی بکشم به سر گربه و اشکی بريزم که سخت دلتنگم.
تمام لحظه های ناب را با شما قسمت خواهم کرد. شايد عشق را هم دگر باره بيابم.
آخر به سرزمين لورکا می روم!
فعلا بدرود!
3:17 AM