Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, July 23
مثل این که کار وبلاگ سرانجام به انجام رسید!
اما خود من به سرانجامی نرسیده ام هنوز!!
شاید تا چند روز دیگر رو غلطک بیفتم دوباره...
 

1:22 PM


Wednesday, July 21
این سایت دارد عوض می شود! یا در دست تعمیر است.

تغییرات انجام شد. برای بهتر پیش رفتن کار وب‌لاگ و بخش نظراتش، از این به بعد تنها کسانی که عضو بلاگ باشند می‌توانند در یولداش نظر بدهند. اگر در بلاگر عضو نیستید، ثبت نام در آن مجانی است. همین الان عضو آن شوید تا بتوانید در تمام وب‌لاگ‌های بلاگر نظر بدهید.
10:45 PM


Tuesday, July 20
دوستان عزيز،
چون اينجا واقعا هرکی هرکی شده و من هم ديگر حال و حوصلهء حذف و پاکسازی ندارم به مدت يک هفته اين ستون را تعطيل می کنم و از آقايان رحمان و بابا يادگار و ديگر موافقان و مخالفان عزيز چند پرسش مشخص می کنم و از آنان خواهش می کنم که نوشته شان را برايم ئی ميل کنند تا با نام خودشان (منظور نام هايی که استفاده می کنند!) چاپ کنم.
فقط خواهش می کنم که سن و کشور محل اقامت خود را هم ذکر کنيد تا بعدها دست کم بشود نظری هرچند کلی از نگرش ايرانيان پيرامون مسايل قومی و ملی به دست آورد.
1- تعريف کلی ايرانی بودن... آيا ايران با فارسی زبان بودن مترادف هست؟ آيا ايران بايد زبان رسمی داشته باشد؟ دين رسمی چطور؟ فرق بين زبان رسمی و زبان مشترک...
2- ترک کيست؟
3- برای آيندهء ايران چه نظامی را دوست داريد و حقوق اقوام و ملل موجود در ايران را چگونه ارزيابی می کنيد؟ جايگاه زبان های غير فارسی در ايران آرمانی کجاست؟
4- آيا به فدراليسم اعتقاد داريد؟
5-  ... اگر نظر ديگر يا پرسش ديگری هم داريد مرا آگاه کنيد!
 
مخلص شما
مرتضی نگاهی
 

10:36 PM


Friday, July 16
باز هم دارم به یک سفر  کوتاه می روم.
نشسته ام در فرودگاه سانفرنسيسکو و با کارت بی سيم به اينترنت وصل هستم. تمام فرودگاه زير پوشش اينترنت است و من هرجای فرودگاه می توانم از اينترنت استفاده کنم بدون اينکه توسط سیم يا کابل وصل شوم!
اينجا از خوانندگان عزيزی که ساکن ترکيه اند خواهش می کنم برای من ای ميل خصوصی بزنند چون سئوالی دارم.
بخصوص دوستی که پارسال لطف کرده بود و شماره تلفن اش را در استانبول نوشته بود و من با کمال شرمندگی گمش کرده ام!
در هر حال جاي تان خالی دارم می روم به ابر شهر يا کلان شهر جهان يعی نيويورک که شهر در تمام معنای آن است!
ئی ميل من هم که mortezan@earthlink.net   است!

11:20 AM


Wednesday, July 14
در زندگی زخم هايی هست که ...
این گزارش روزنامهء ايران که در سايت ايران امروز درج شده بسيار خواندنی است و حکايت از فسادی دارد که مانند اختاپوس سرتاسر ايران را در چنگ خود دارد.
روزگاری وزارت اطلاعات فقط و فقط نگران آن بود که چه کسی دستگاه ويدئو دارد يا چه فيلم هايی را تماشا می کند و چه کتاب هايی را می خواند. جامعه ای مانند 1984 جورج اورول. من يادم هست و در کتابی نوشته ام که چگونه يک کاست ارکستر سمفونيک باکو را در فرودگاه مهرآباد از من ضبط کردند و چه بلاهايی سرم آوردند. در آن گير و دار با دانشجويی هم آشنا شدم که فيلم مراسم فارغ التحصيلی اش را به عنوان فيلم "غير مجاز" ضبط کرده بودند! البته نه آن جوان و نه من ديگر به آن سرزمين مادری پا نگذاشتيم! صدها هزار و شايد ميليون ها ايرانی ديگر هم شايد برای اين چنين تحقير و توهين هايی که در حق شان انجام گرفت، جلای وطن کردند. در همان ايام که کسانی مانند ما را از زادگاه مان می راندند، آقايان و آقازاده ها و نورچشمی ها و حتی کلاهبردارانی که ريش گذاشته و يکشبه ظاهرا مسلمان دو آتشه شده بودند، ثروت ملی را می چاپيدند و ميليون و ميلياردها دلار و تومان از بيت المال به جيب می زدند. اما زمامداران دلشان به اين خوش بود که مردم ريش دارند و مرگ بر آمريکا می گويند! من گمان نمی کنم که هيچ نظامی در هيچ کجای دنيا اين چنين دست آموز يک عده به قول خودشان رانت خوار و شياد و "فيريلداقچی" بشود. رژيم نگران يک تارموی دختر دانشجو بود که از روسری بيرون زده بود و نگران جرعه ای می که مردم می نوشيدند. در همان حال فحشا بيداد می کرد و ميليون ها دلار بطری نوشيدنی های الکلی وارد کشور می شد و توسط شبکه ی قاچاق خودی پخش می شد. بگذريم از صدها تن ترياک که نسل جوان و ميانسال و کهن سال را اسیر و آلوده کرده است!
تازه در آن زمان ميان آقای حجاريان و بنده بحث خودی و غيرخودی پيش آمده بود و بيچاره آقای حجاريان که خود به ضرب گلوله های خودی معلول شده بود، با این همه او هم ما ها را به نوعی غيرخودی می پنداشت!
روزگاری صادق هدايت نوشته بود که: در زندگی زخم هايی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد...
حالا اين زخم ها سياه زخم شده است و "اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد...


10:27 PM


Monday, July 12
رحمان عزيز
با کمال تاسف بايد بگويم که شما در مورد من کاملا اشتباه مي کنيد!
من طرفدار نوعي فدراليسم منطبق با شرايط ايران هستم و بار ها قيد کرده ام که زبان هاي ملي و قومي ايرانيان بايد رسميت پيدا کنند. حداقل آن چيزي که در قانون اساسي جديد افغانستان و در قانون اساسي اسپانيا وجود دارد. من به شدت با پان فارسيسم و پان ترکيسم و پان اسلاميسم و غيره مخالف هستم.
دوست داشتن اشعار فردوسي و حافظ و خيام و نقد رضا شاه (گفتن نقاط منفي و مثبت او در آن برهه از تاريخ) هيچ ربطي به حساسيت هاي قومي ندارد. اصلا به قوم واحد و زبان واحد و دين واحد اعتقاد ندارم. اين شما هستيد که مخالف فکري خودتان در چهارچوب هاي عقيدتي و ايدئولوژيک قاب مي کنيد! در هر حال من جهان را تک بعدي و تک صدا نمي بينم. من دوست داشتم که اگر فرصت داشتيد اتهام هاي خودتان را مستند مي کرديد و قوم گرايي بنده را نشان مي داديد. (اگر هم برخی از نوشته های من چنین حسی را القا می کند، این از ناتوانی قلم بنده است!)
نکته اينجاست که من براي ايران فکر مي کنم. ايراني که ترک و ترسا و يهودي و بهايي و ارمني و کرد و بي دين و لائيک و ... در آن زندگي مي کنند. جدا کردن مسايل ملي و منطقه اي ره به جايي نمي برد. پيشه وري هم در آخر عمرش به اين نتيجه رسيده بود و یکی ازعلل شکست جنبش آذربایجان را در همین می دانست. جدا کردن مسايل و خواسته های مردم آذربايجان از خواسته های مردم ديگر نقاط ایران. بگمانم جانش را هم برای همین داد. آخر باقراف و غیره سخت در پی اتحاد دو آذربايجان و يا در حقيقت پيوست آذربايجان ايران به اتحاد جماهير شوروی بودند.
1:47 PM


ویتلد گامبرویچ که از مشهورترین تبعیدی های دنیاست و پیرامون مهاجرت و تبعید کتاب و مقاله نوشته سخن نغزی دارد که من آن را از "کتاب آن دنيای ديگر" (کتابی پيرامون نباکف و آثارش) نوشته ی آذر نفيسی نقل می کنم.
از فرودگاه نيويورک کتاب پرفروش "لوليتا خوانی در تهران" را که ماه هاست در صدر کتاب های پرفروش آمريکا قرار دارد، خريدم و امروز که حالم اصلا خوش نبود، شروع کردم به خواندش. البته کتاب بسيار جالبی است و مرا کشاند به دنيای نباکف، که خوشبختانه کتاب "آن دنيای ديگر"ش را نيز در خانه داشتم. حال سه کتاب بالينی دارم و در دنيای ولاديمير نباکف غرقم.
در هر حال گامبرويچ می نويسد"
"آنهائی که از دنيای کوچک شان بيرون رانده شدند خود را با دنيای بيکرانی رو به رو يافتند که، در نتيجه، مهار کردنی نبود. تنها فرهنگی جهانی می تواند به مصاف دنيا رود، نه فرهنگ های محلی، (و) نه آنهائی که تنها به تکه پاره های هستی روزگار می گذرانند.
تنها او که می داند چگونه عميق تر رود، به ورای سرزمين مادری، تنها او که سرزمين مادری را فقط يکی از تجليات زندگی ابدی و جهانی می داند، تنها اوست که با از دست دادن سرزمين مادری کارش به هرج و مرج نمی کشد. از دست دادن سرزمين مادری نظم درونی آنها را بر هم نمی زند که سرزمين مادری شان دنياست. در قبال ادبيات های زيادی قومی و اختصاصی، تاريخ معاصر زيادی پرخاشجو و بی در و پيکر از آب درآمده."
البته ترجمه ی خيلی رسايی نيست و من متن انگلیسی آن را ندارم. ول لب کلام از جهانی فکر کردن حکايت دارد و گسستن از بندهای دست و پاگير ادبيات قومی. بنابراين من حتی رمانی با حجم کليدر را در رديف ادبيات قومی قرار می دهم و برخی از آثار اوليه هدايت را. آنجا که چسبيده به ايران باستان و هر چيز آن را زيبا و دل انگيز می بيند. البته هدايت بعدها بوف کور و توپ مراوری را نوشت و خودش را از قوميت ناب نجات داد!

12:06 AM


Friday, July 9
مارلون براندو و ... بهروز وثوقی

مارلون براندو که مرد، تمام روزنامه ها و نشریه ها و رادیو و تلویزیون های آمریکا و جهان از هنر و زندگی این بازیگر بزرگ عصر ما بسیار نوشتند و گفتند و نمایش دادند. او را بازیگری توانا و درخشان و انسانی عصیانگر و ستیزه جو و یاغی توصیف کردند. در واقع هم جهان سینما بدون مارلون براندو حتما چیزی کم می آورد. او مکتبی را بنیان گذاشت که بزرگان سینما آن را پی گرفتند. به این ترتیب بود که هنر سینما به اوج رسید و مکتب براندو جاودانه شد. زندگی براندو هم بی شباهت به فیلم هایی که بازی می کرد نبود. او از حقوق ستم دیدگان دفاع می کرد و حتی از دریافت جایزه اسکار هم به این دلیل که هالیوود به سرخپوستان ظلم کرده، امتناع کرد.
اما درست در همان روزهایی که جامعه ی آمریکا از بازیگر بزرگ خود تجلیل و ستایش می کرد و صفحه های نخست روزنامه ها با تصویر او آذین می شد، اتفاق دیگری هم در گوشه ای دیگری از جهان اتفاق افتاد: کتاب "زندگی نامه ی بهروز وثوقی" در ایران مجوز نشر نگرفت!
این کتاب حاصل سه سال کار و تلاش بهروز وثوقی و ناصر زراعتی بود که بنا به خواسته ی بهروز وثوقی قرار بود در ایران چاپ و نشر گردد.
بهروز با حیرت و افسوس این خبر را به من داد. (من هم سهم کوچکی در فراهم کردن کتاب داشتم). یاد سبک سنگین کردن های مدام بهروز افتادم که بارها و بارها گفته های خودش را حک و اصلاح می کرد تا مساله ای برای چاپش در ایران به وجود نیاید. بدون اینکه خودش را سانسور بکند، جملات را گاه می پیچاند و کلمه ای را عوض می کرد تا به ترنج قبای کسی برنخورد! اما مساله گويا مطالب کتاب نبود. مشکل در نام "بهروز وثوقی" بود که بر تارک کتاب می درخشید. آقایان فقط و فقط از نام و شهرت و محبوبیت بهروز هراس دارند. و این شیوهء تمام نظام های توتالیتر و تمامیت خواه است که نمی خواهد کسی بیش از "قائد" و "رهبر" و "صدر" و ... مشهور و محبوب و مطرح باشد. فرقی هم نمی کند که آن شخص فوتبالیست باشد یا خواننده و یا هنرمند.
نکتهء مهم دیگر این است که رژیم اسلامی ایران ار همان بدو انقلاب هنرمندان مشهور ایران را برای بازجویی فرا می خواند تا از گذشتهء خود ابراز انزجار بکنند و اگر کسی مانند فردین به این کار تن در نمی داد او را به اتهام هایی از قبیل شرب شراب یا استعمال تریاک بازداشت می کردند و بازجویی ها حالت دیگری به خود می گرفت. و نظام هنوز که هنوز است سعی می کند که چهره های محبوب گذشته را که در خارج از ایران به سر می برند پای شان را به ایران بکشد و آن ها را به "مصاحبه" های فرمایشی و نوشتن توبه نامه وادارد. مورد" سعید راد" آخرین آن ها بود. با این همه او هنوز هم "ممنوع الچهره" است. نظام در مورد هنرمندان "شخصیت کشی" می کند. شخصیت آنان را که کشت مانند دستمال کاغذی مچاله می کند به دورشان می اندازد تا آنان به الکل و مواد مخدر پناه ببرند. بهروز را هم بارها و بارها "دعوت" به وطن کردند تا آن بلایا و مصائبی که سر دیگر هنرمندان آوردند بر سر بهروز هم بیاورند. اما بهروز با اشراف به ترفند آقایان تا حالا حاضر نشده به دعوت آقایان لبیک گوید. ماجراهای این هنرمندان هر کدام "داستانی است پر آب چشم".
باز گردیم به ماجرای "کتاب بهروز":
تمام کوشش بهروز بر این بود بخشی از تاریخ سینمای ایران که خود شاهدش بود، برای اهالی سینما و دوستدارانش بازگوید. سینمایی که نسل ما حتی نسل پیش و پس از ما امروزه با وجود تکنولوژی جدید ماهواره و ویدئو و اینترنت به تماشایش می نشیند و زندگی و خاطره های گذشته اش را در آن خیابان ها و کوچه پس کوچه های تصویرهای سینما جست و جو می کند. اما با این حال کمتر کسی از پشت صحنه آگاهی دارد.
بهروز وثوقی در سینمای ایران یک "پدیده" بود، هم چنان که مارلون براندو در سینمای آمریکا "پدیده" بود. و شگفتا که بهروز هنر بازیگری را پیش خود و با تماشای فیلم های مارلون براندو آموخته بود! (در کتاب بارها به این نکته اشاره می کند)
بهروز هم مانند براندو شخصیت هایی را بازآفرینی کرد که در خاطره های جمعی ما حک شده اند. قیصر و مجید (سوته دلان) و داش آکل و سید (گوزن ها) ممل آمریکایی و زار ممد (تنگسیر) و رضا موتوری و ... در خاطره ما نقش بسته اند و با تماشای دوباره ی این فیلم ها سفری می کنیم به سرزمینی که به سرعت دارد چهره عوض می کند و یاد دیاری می افتیم که دیگر یاری در آن نمانده است!
بهروز هم مانند هنرمندان بزرگ دیگر از میان مردم برخاسته بود و حرف های کتابش را هم برای همین مردم زده بود. با آن که کتاب دو سال پیش آماده انتشار در خارج از کشور بود، اما هم بهروز و هم ناصر زراعتی می خواستند که کتاب نخستین بار در ایران منتشر گردد.
فراهم آورندگان کتاب و ناشر آن در آمریکا (آران پرس) از آن بیم داشتند که در صورت چاپ کتاب در خارج از کشور، برخی از دلالان کتاب و کتابسازان و مافیای کتاب های زیرزمینی "کتاب بهروز" را هم مانند کتاب های دیگر خارج از کشور (یادداشت های علم، پاسخ به تاریخ، سقوط شاه و ....) بی یال و دم و اشکم و با مقدمه ها و زیرنویس های اهانت آمیز در ایران به چاپ برسانند و با قیمت های گزاف به طور قاچاق بفروشند. این دلالان وقاحت و بی شرمی را تا آنجا رسانده اند که مثلا در مورد کتاب "بحران در ایران" نوشتهء ارتشبد عباس قره باغی، حتی عنوان کتاب را هم به "اعترافات یک ژنرال" تغییر داده اند!
من چند سال پیش به هنگام مرگ ژورنالیست نامی سانفرانسیسکو "هرب کایین" مطلبی نوشتم که چگونه اهالی این شهر از او ستایش تجلیل کردند. و اتفاقا آن هنگام زمانی بود که ژورنالیست های نامی ما مسعود بهنود و احمد زید آبادی و اکبر گنجی و ... در میهن ما زندانی بودند. حالا هم اغلب آنان به اضافهء سیامک پورزند و اسماعیل جمشیدی و ایرج جمشیدی و انصافعلی هدایت و ... در بند و اسیر اند.
***
یک سال و اندی پیش که کتاب آماده به چاپ بهروز را ورق می زدم شعر گونه ای نوشتم که این نوشته با آن تمام می کنم:
با بهروز وثوقی در دیار غربت
...
از تبار ماست این مرد
مردی در هیات قیصر و داش آکل و رضا موتوری
یا
آن پسرک کج و معوج
مجید سوته دلان را می گویم
سوخته دل
دل شکسته
... اما ستبر و سبز در سرزمین سبز
که سبز است و سبز
سبز کوه ها و دره ها

روزی آن بانوی سبز شعر نوشته بود که:
تنها صداست که می ماند ...
و بهروز فراتر رفت و چهره اش را نيز جاودانه کرد
که می ماند و خواهد ماند!

این کتاب بهروز است:
خاطرات تلخ و شیرین یک مرد
و خاطرات تلخ یک نسل
نسل سوخته
نسل خاکستر
که خاکستر شدیم و
در خاک خواهيم شد
تا روزی ققنوس وار
از خاکستر و خاک بر آییم
....


12:08 AM


Sunday, July 4
حالا ديگر جا به جا شده ام. در سانفرانسيسکو خنک و آرام در کنار اقيانوس آرام لميده ام و دارم به صدها کاری که از آنها عقبم فکر می کنم! بايد ده ها چک برای بيمه و کوفت و زهرمار بنويسم. ده ها تلفن بايد بکنم و البته بايد بنويسم و بنويسم...
پريشب ها که با مادرم تلفنی صحبت می کردم می گفت ميريونس از دستم عصبانی است که چرا شخصيت رمان من با نام ميريونس کارهای غريب می کند (منظورش احتما فاحشه خانه رفتنش بود!). البته مادرم می گفت در اصل همسر ميريونس از اين ماجرا دلخور است! حالا بايد مواظب ميريونس باشم!!
امروز بالاخره کافه ای پيدا کردم که بازی نهايی پرتقال - يونان را پخش می کرد. کافه ای بود ازبکی و مشتری ها همه از ديار روس و شوروی سابق... کبابی هم به سبک ازبک ها خورديم!
بيچاره پرتقال هرچند تيم قدری بود ولی هرچه می کرد نمی توانست دروازه ی يونان را باز کند. اما دروازه ی خودش با يک کرنر و ضربه ی سر باز شد! حالا يونان کوچک قهرمان اروپا شده است.
فوتبال بازی غريبی است. همزاد تجدد و مدرنيته است و به قول نيورک تايمز از مهم نمادهای گلوباليزاسيون (جهانی شدن).
قرمانان اروپا پس بازی شامپانی و آبجو می خورند و خستگی را از تن می زدايند. اما بازيکنان تيم ملی ايران بايد پيش از بازی دو ساعت دعای کميل بخوانند و پس از بازی هم در نماز جماعت شرکت کنند. غدای شان هم لابد آش و شيربرنج و کله پاچه و سيراب و شيردان نذری بيت رهبری است. بنابراين از بحرين و اردن هاشمی و قطر هم گل می خوريم. آقای مايلی کهن هم مرتب آيه الکرسی می خواند تا تيم برنده شود. خلاصه ما فوتبال را هم اسلامی کرده ايم!
حالا شما را به دو دست بريده ی حضرت عباس قسم می دهم که باز هم نظرهای بی ربط ندهيد!

5:05 PM


Saturday, July 3
... و سرانجام سفر به انجام رسيد. مدت ها بود که سفری به اين درازا نکرده بودم. ديدنی ها ديدم و گفتنی ها کم نيست!
سال ها پيش در هر سفری ده ها کارت پستال می نوشتم. اما اين روزها به همين چند جمله در سايت قناعت می کنم!
در اسپانيا فرانسه بار ديگر فوتبال را کشف کردم و هيجان بازی را. افسوس که آمريکايی جماعت از اين ورزش بسيار دورند. حالا ماتم گرفته که بازی نهايی جام ملت های اروپا را کجا و چگونه تماشا کنم! اگر کسی از خوانندگان سراغ دارد به آگاهی بنده هم برساند.
...
برخی از خوانندگان اين سايت گاه به آن خبر يا مطلب اشاره می کنند که به ترکی نوشته بودم. در حقيقت آن چند سطر اندکی تمرين ترکی نويسی بود که اتفاقی به سايت وارد شد!
من در مقالاتم بارها و بارها به اين نکته اشاره کرده ام که زبان يک وسيله است. من هفت پيکر نظامی را - که به فارسی نگاشته شده - ميليون بار به مرثيه های ترکی ترجيح می دهم. روزنامه ی نيويورک تايمز را هزار بار به يک روزنامه ی فرمايشی ترکی ترجيح می دهم. اما نسيمی و فضولی و صابر و شهريار را که به ترکی می خوانم ، عشقی می کنم که مپرس!
اپرای کوراوغلو را با اپراهای وردی مقايسه می کنم و عاشق جاجی بابا حسين اف و آغابالا عبدالله اف هستم.
من هارمونی رنگارنگ جهانی را دوست دارم که همدلی از همزبانی بهتر است!
البته و صد البته هر آيين و فرهنگ و گرايش و زبانی بايد آزاد باشد و برای ايران عزيزم چند زبان ملی را آرزومندم. افغانستان در قانون اساسی تازه خود دو زبان ملی دارد: پشتو و فارسی (دری). در قانون اساسی موقت عراق زبان کردی هم به عنوان زبان رسمی منطقه ای از عراق پذيرفته شده است. آرزومندم که زبان فارسی در ازبکستان هم به عنوان زبان ملی يا رسمی - که زبان بخارا و خجند و سمرقند است- پذيرفته شود. و البته بايد زبان ترکی هم در کنار زبان فارسی در ايران به عنوان زبان ملی پذيرفته شود. اين امر می تواند به ايجاد دموکراسی در ايران بسيار کمک کند. اما انگار روشنفکران ايرانی از اين نکته سخت غافل اند و هرچند در زمينه های مذهب به نوعی سکولاريسم رسيده اند ولی در زمينه ی زبان و فرهنگ افق فکری شان در حد روشنفکران عصر رضاشاهی است که به از ايده های فاشيستی زمان هيتلر ( يک ملت، يک زبان، يک نژاد)تاثير گرفته بود، باقی مانده است.
حالا خواهش می کنم اين درد دل را پيراهن عثمان نکنيد! رضا شاه در حد خود برای سکولاريسم و ورود به عصر مدرنيته تلاش های فراوان کرده بود.
کوتاه سخن اينکه بايد جهان را چند بعدی ببينيم و از تک ساحتی بودن بپرهيزيم! همين.
اين هم درد دل امشب من بود! اين حرف ها به خاطر دوستانی نوشتم که مرتب از ترک و فارس می نويسند و به نوعی ستيزه جويی می کنند!
ايران در گستره ی تاريخی خود کشوری بوده دو سه زبانه. فارسی زبان شعر و ادب بوده و ترکی زبان ارتش و دربار و عربی زبان فلسفه و علم. ملل و اقوام ايرانی هم در هر گوشه و کنار کشور پهناور ايران برای خود زبان و گويش خاص خود را داشته اند. پس از اين هم بايد چنان باشد. حالا به جای عربی شايد انگلیسی زبان کارآمد علمی باشد و زبان های ترکی و کردی و ... به عنوان زبان های ملی ايران پذيرفته شوند. آن گاه ايران مانند فرش ايرانی - که در همه جای ايران به زيبايی بافته می شود- زيبا و رنگارنگ خواهد شد!
(در نيمه شب خنک و زيبای سانفرانسيسکو جهان زيبا می نمايد!) شب خوش!!

12:01 AM