Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Friday, August 20
وای که بی بی سی چقدر دروغ پراکنی می کند!
به این خبر توجه کنید:
این نوع خبر در عرف خبرگزاری و خبرنگاری فقط و فقط از عهدهء کیهان و جمهوری اسلامی و گاهی هم رسالت یا لثارات الحسین بر می آید. حالا بی بی سی هم به این نوع خبرنگاری پیوسته است. نه اینکه بگویم بی بی سی همان بود که در ایران انقلاب کرد یا شاه را ساقط کرد. نه ! بی بی سی فقط از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران و الجزیره تقیلید می کند. همین!
اعتراض فوتباليستهای عراقی تبليغات انتخاباتی آمريکا با اعتراض مقامات ورزشی آمريکا و برخی از اعضای تيم ملی فوتبال عراق در بازی های المپيک آتن نيز مواجه بوده است. ستاد تبليغاتی جورج بوش اخيرا يک آگهی انتخاباتی را منتشر کرده که در آن مشخصا حضور تيم های ورزشی عراق و افغانستان در بازی های آتن به عنوان دستاوردی مثبت قلمداد شده است.
برخی بازيکنان عراقی حضور نظامی آمريکا در کشور خود را محکوم کرده انددر اين آگهی آمده است که در اين المپيک دو رژيم از تعداد رژيم های تروريست کم شده و دو ملت آزاد ديگر در بازی ها شرکت دارند: افغانستان و عراق. در برابر اين آگهی، کميته ملی المپيک ايالات متحده موضوع بهره برداری غير قانونی از بازی های المپيک را مطرح کرده است. بر اساس قوانين انتخاباتی آمريکا، اشاره به بازی های المپيک بايد غير سياسی باشد و نامزدهای انتخاباتی حق استفاده از اين واقعه ورزشی را به منظور پيشبرد هدف های سياسی خود ندارند. ستاد انتخاباتی آقای بوش گفته است که در نظر ندارد پخش اين آگهی را لغو کند. همزمان، برخی از اعضای تيم ملی فوتبال عراق در آتن نيز نسبت به پخش اين آگهی اعتراض کرده اند. يکی از اعضای تيم ملی فوتبال عراق آقای بوش را به ارتکاب جنايات متعدد در عراق متهم کرده و يکی ديگر از آنان گفته است که اگر در آتن حضور نداشت، عليه نيروهای آمريکايی در عراق می جنگيد. با وجود وضعيت بحرانی عراق، تيم ملی اين کشور توانسته است به صدر گروه خود راه يابد و از جمله تيم ملی پرتغال را که از تيم های قدرتمند اروپايی تلقی می شد شکست دهد.
بيگانه ای در شب! امروز که شنبه بود و حالا که پاسی از يکشنبه نيز گذشته و چند ساعت ديگر مرغ سحر ناله سر خواهد داد و داغ مرا تازه نخواهد کرد، روز خوشی بود! برای ناهار آبگوشت پدر و مادر داری پخته بودم که بان سنگک اين ديار و ترشی هفت بيجار و پياز ارغوانی و اندکی شراب سرخ صرف شد. هر چند به گمانم با ودکا بيشتر می چسبيید. اما روز بود و عرق خوردن روز آمد نيامد دارد، که برای من نمی آيد! مگر اينکه در باکو يا سمرقند و بخارا باشم و ادامه بدهم تاشب و آوار بشوم در شب. اما عصر دعوت داشتم به شرابخانهء رابرت مونداوی که هم شراب و غذای ناب داشت و هم موسيقی جاز ناب. چاکا خان نامی هم قرار بخواند و من همه اش فکر می کردم که مرد است. اما زن بود و سياه بود و تپل بود و صدای معرکه ای داشت. غوغا کرد! بعد يک ساعت و نيمی راندم و از نپا به سانفراسيسکو برگشتم که برای افتتاح يک کلوب ديگر دعوت داشتم. اين کلوب در همسايگی من قرار دارد و مردی نيويورکی ايتاليايی تبار همه اش آوازهای فرانک سيناترا و پری کومو را خواند و من نشئه نشئه شدم. البته آبجوی تگری موراتی ساخت ايتاليا هم بود! آخر سر از خواننده خواهش کردم که "بيگانگان در شب" سيناترا بخواند که خواند و ساعت يک نيمه شب از ميکده بيرون شدم.
آن پیر مرد آمریکایی را می گویم که دو سه روز مانده به نوروز درگذشت. جسدش را بنا به وصیت اش سوزاندند و چند ماهی منتظر شدند تا یکی از بستگانش خاکسترش را تحویل بگیرد. اما تمام فک و فامیلش که در گوشه و کنار آمريکا پراکنده اند از این امر سر باز زدند و سرانجام این من بودم که ده روز پیش خاکسترش را از شرکت کفن و دفن تحویل گرفتم. خب، جعبه ای بود به رنگ قهوه ای سیر و البته غم انگیز. آن جعبه را ده روزی جلوی شومینه گذاشتم و هر چند روز یکبار هم گل میخک یا رز زرد رنگی کنارش می گذاشتم و گاه شب ها خواب بر من حرام می شد و حضور مرگ ملموس می گشت.
تا اینکه امروز با قایق دوست خوبم تمام آن شاخه های گل و خاکستر را به دریا بردیم و کنار جزیره "پارادایس کوو" در اطراف سانفرانسیسکو به آب پاشیدیم و گل ها را به آب انداختیم و نیز جرعه ای نیز نوشیدم و جامی نیز به دریا پاشیدیم.
امشب دوستی از شيراز ميهمانم بود. شبی بود خوش و زيبا و هوا عينهو بهار شيراز که مرا برد به سال 1355 که در شيراز بودم و در مرکز پياده پادگان و آماده می شدم برای افسر وظيفه شدن. فرماندهی داشتيم آچاک نام که يادش بخير باد! صبح های زود که بيدار باش می دادند و ما بزور بيدار می شديم، ناگهان هوا عطر و طعم حافظانه ای پيدا می کرد و خواب دوشين از سر می پريد و جهان زيبا می شد. عصر ها با دوستم کبيرنوايی تنيس بازی می کردم. آنگاه با همان لباس سفيد تنيس يواشکی می رفتم باشگاه افسران و آبجوی تگری می نوشيدم و پشت بندش جوجه کبابی و جام خللری. و البته جهان زيباتر هم می شد! تا آنکه يک شامگاه پس از بازی تنيس که سخت گرم نوشانوش بودم سروان آچاک را ديدم. با خشم تماشايم می کرد. آخر ما حق نداشتيم به محل باشگاه افسران وارد شویم! آما سخنی چند که به زبان مادری رد و بدل کرديم ناگهان خشم جناب سروان به لبخند بدل شد و نشستيم دور از چشم اغيار به باده پيمايی! اما آن شب آخرین شب باشگاه افسران من بود. جناب از من قول گرفت که ديگر به آنجا پا نگذارم و من قول مردانه دادم. اما شيراز رستوران ماکسيم را هم داشت و کافه ای در پارک هتل و کافه های ديگر در اطراف حافظيه و سعديه ....
افسوس که آن ايام کوتاه بود به قول منصور اوجی شاعر شيرازی: کوتاه مثل آه!
تامارا برای میریونس رمان من لولیتای ولادیمیر نابوکوف است. میریونس با تامارا که فاحشه ای است کم سن و سال و نسبش شاید به بخارا یا مراغه برسد... برای دومین بار سکس می کند. اما او عاشق چه گوارا هم هست! میان دو عشق زمینی و سیاسی گیر کرده است.
دیروز تمام بخش های رمان میریونس را پرینت کردم. حالا باید از اول بروم ببینم که مر تکب شده ام. نیز در ذهنم یک فصل دیگر را هم نوشتم. فصلی که رمان آغاز می شود! پسرکی با چشمان دورنگ- سبز و آبی - در یکی از کمپ پناهندگان پیدا می شود و میریونس که حالا ژورنالیست مشهوری شده ست، به دنبالش می رود.... بنابراین تمام رمان فلاش بک میریونس است به ایام گذشته.
حالا چند ماهی کار دارد که شخصیت ها خودشان را پیدا کنند و من این چند ماه را ندارم.
انگار کسانی که می خواستند مرا به ننوشتن مجبور کنند موفق شدند! تبریک عرض می کنم!!!
فعلا نمی دانم توپ در کدام سوی میدان است! اما من هم بازیکنی نیستم که با توپ حرکت کنم. من توپ را حرکت می دهم! یک سینه سخن دارم که پس از راست و ریست کردن این سایت خواهم نوشت.
سخنی پیرامون میرحسین موسوی و سخنی پیرامون مهاجرانی ... نامه ی سرگشاده ای نیز برای آقای جان کری نوشته ام که جایش در این ستون است! اما فوتبال هم هست که ایران گل کاشت!
میریونس هم همچنان بین تامار و چه گورا سرگردان است و من خودم سرگردان تر از همه ....