Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Sunday, November 28
امضای فراخوان... من در مقاله ای که برای ایران امروز نوشتم و رونوشتش را اینجغا نیز برای یولداش لار می آورم به بهانه ی امضای آن فراخوان رویاهای دور و درازم را پیرامون دموکراسی نوشتم. اما قطعا این نامه بخش دومی هم خواهد داشت. بخش دومش را شاید همین امروز قلمی کنم. .......... چرا فراخوان را امضا کردم؟ چند فته هست كه شب و روز شاهد تظاهرات مردم اوكرائين هستم. مردمی كه در سرمای زير صفر به خيابانها و ميادين شهرها آمده تا صدای شان را مردم دنيا بشنوند. در زبان تركی آذربايجانی به "رای" میگويند: "سس" (صدا) و چه زيباست صدای خود را به گوش جهان رسانيدن. چرا اگر صدا يا فريادی نباشد "فريادرسی" هم نخواهد بود! مردم ما در گذرگاههای تاريخ از اين فريادها فراوان سردادهاند. اكنون اين فرياد در گلو خفتهی ملتی است كه از دهليزهای پر پيچ و خم تاريخ در عصر ماهواره و اينترنت به شكل "فراخوان" به گوش ما رسيده يا روی صفحه كامپيوترهامان نقش بسته است. به تعبيری جهان ما اكنون كوچك شده و ما در دهكدهای جهانی زندگی میكنيم. يك پنجره ى كوچك اينترنتی ما را به جهانی فراخ وصل مىكند. به قول اخوان ديگر نه دست و نه ديوار.... نه ديوار نه دست! حيرت آور است كه ما هنوز اندر خم كوچه باستانی خود فريادی را بر میآوريم كه صد و اند سال پيش نياكان ما برآوردند و آن چيزی نبود جز يك گلو آزادی! در چهار خط اساسی فراخوان، منشور حقوق بشر و آزادی انسانها آمده است كه ديگر آفريقای جنوبی و حتی افغانستان هم به آن گردن نهاده و جز معدودی كشورهای استبدادی و جوامع تك ساحتی و تك صدايی و توتاليتر _ كه شوربختانه كشور ما در صدر آن كشورها قرار دارد_ تمام كشورهای جهان قبولش كرده اند و "جهان بی شك به سوی دموكراسی میرود!" روزگاری شاعری سرگشته خطاب به سالوادور آلنده سروده بود كه: "رفيق آلنده، جهان بی شك به سوی سوسياليسم میرود!" اما جهان ما از سوسياليسم عبور كرده و به سوی دموكراسی پيش میرود. يعنی در دموكراسیها سوسياليسم جای والايی دارد و آرا و افكار سوسياليستی در راست ترين كشورهای دموكراتيك حضوری موثر دارند. آن "سوسياليسم واقعا موجود" كه ايدئولوگهای اتحاد جماهير شوروی برای كشورهای توتاليتر اقمار شوروی نام گذاشته بودند، نامی بود و فريبی بيش نبود. اما دموكراسیهای واقعا موجودی كه در بطن خود هم سوسياليسم و هم كمونيسم را دارند، عيان اند و حاجت به بيان نيست! روزگاری محمد رضا پهلوی شاه ايران گفته بود كه "سلطنت بر يك كشور فقير افتخار ندارد!" امروز هم زمامداران ايران كهنسال بايد بدانند كه رهبری بر يك كشور ديكتاتوری افتخار ندارد! نكتهای كه سرانجام حتی سرهنگ معمر قذافی رهبر ليبی هم دريافت و از شعارهای كودكانه اش دست كشيد. آخر بيماری كودكانه آن چنان كه لنين گفته بود مختص برخی كمونيستهای رقيب نبود، اين بيماری مختص تمام رهبران خودكامه و خود بزرگ بين و خود همه بين است كه جز خود كسی را نمیبينند و جهان را آيينهای میپندارند كه خود در مقابلش ايستاده اند! در جوامع دموكراتيك روز رای گيری و انتخابات مانند روز عيد ملی است. مردم پس از رای دادن نفسی به راحتی میكشند و افتخار میكنند كه با رای خود میتوانند روش و نظام آتی خود را رقم بزنند و در سرنوشت خود و فرزندان شان موثر واقع شوند. و اين دستاورد بسيار بزرگى ست. من امروز به هنگام نوشتن نام خود در زير فراخوان چنين احساسى داشتم. احساسى كه بايد ميليونها نفر ايرانى بتوانند داشته باشند. اگر اين فراخوان از راديو و تلويزيونهاى ميهن مان پخش مىشد و مردم مى توانستند در خيابانها و ميادين شهرها و روستاها از شهروندان امضا بگيرند_ كه از كوچك ترين حقوق انسانى است_ شايد نه اين مقاله نوشته مىشد و نه ميليونها نفر مانند بهنود و علی كشتگر و ديگر بزرگان و اين حقير قلم فرسايی میكرديم! مطلب از اين قرار است كه: آقايان! ما خواهان تغييرات هستيم! همين! يك بار همراه شما و پدران مان در بيست و شش پيش فرياد خشم برآورديم و خواهان تغييرات شديم و شد آنچه شد، حالا هم همراه فرزندان مان كه داغ درفش و زندان را هم دارند هم صدا شده و مانند آن روزگاران با داغی بزرگ در دل اما مهربان و متمدنانه (به قول بهنود) میخواهيم تا مردم ميهن مان يك بار ديگر برای سرنوشت خود تصميم بگيرند! ...................................... (راستى برگزارى درست نيست هرچند مصطلح است. برگذارى درست است!)
زنده باد اوکرائین! کشور اوکرائین تا حالا یکی از معدود کشورهای استبدادی اروپا بودند. آقایی به نام کوچما از بازماندگان کادرهای قدیمی کمونیست ها با همان اطرافیان سابق خود در آن کشور حمایت می کرد و بهترین دوستانش ایران و روسیه بودند و مردم در فقر و فحشا غوطه ور شده اند. یک دختر زیبای باکره اوکرایینی فقط بیست دلار قیمت دارد. (در کوبا قیمت این دخترکان فقط 5 دلار است به میمنت رفیق کاستروی کبیر!) حالا مردم اوکرائین به پا خاسته اند و می خواهند رئیس جمهوری به او رای داده اند انتخاب شود. یوشچنکو! اما کادرهای قدیمی کمونیست که با رای مردم میانه ندارند و قدرت را چسبیده اند مخالف انتخاب مردم اند و می خواهند هر که را رهبر گفت انتخاب شود. حالا مردم صدها هزار نفر و بیشتر در سرمای زیر صفر در خیابان های کیف جمع شده و شب سرد با سماورهاشان و مختصر قوت لایموت و البته جرعه ای ودکا از آزادی و دموکراسی دفاع می کنند و فریاد آزادی سر می دهند و من در این گوشهء گرم و نرم و در این روز شکرگزاری با گربه ام برای آن مردم دلیر و سلحشور اشک شوق می ریزم و برای شان درود می فرستم. ای کاش آنجا بودم و پیاله ای چای و جرعه ای ودکا باشان می نوشیدم و همراه شان فریاد می زدم: زنده باد آزادی! زنده باد اوکرائین! 6:05 PM
Wednesday, November 24
امروز سرانجام كامپيوترم را روانه ي تعميرگاه كردم و روي آوردم به يك كامپيوتري كه سيستم 98 روي آن نصب شده و من اصلا يادم رفته است كه حروف فارسي كجا قرار دارند. نيم ساعتي طول كشيد تا جاي پ را پيدام كنم! بنابراين خسته و كوفته به بستر مي روم تا فردا روزي از نو آغاز شود. اما عكسي ديدم از خرازي زيبارو با جك استراو. تماشا دارد!!
امروز اولین روز (شاید هم دومین روز!) سمینار MESA یا انجمن مطالعات خاورمیانه ای بود در سانفرانسيسکو. اين انجمن سالانه يک بار گرد همايی مهم برگذار می کند که سال پيش در آلاسکا بود. امسال در هتل هايت سانفرانسيسکو است و تا پس فردا هم ادامه خواهد يافت. ايران همواره يکی از مهم ترين موضوع های اين کنفرانس بوده ولی امسال حضور بسيار کمرنگی دارد. با اين همه آشنايی و شنيدن سخنان تورج اتابکی پيرامون قربانيان استالينيسم و ديدار فرهيختگان ديگر و دوستان قديمی از جمله دکتر کاتوزيان و مازيار بهروز و ياشار و ايرج پزشکزاد و .... بسيار مغتنم بود و مصاحبه هايی نيز با آقای تورج اتابکی و ريچارد فرای. پير ديری که عاشق ايران است و ايران برای او گستره ای است از غرب چين گرفته تا شرق بلغارستان. پيری همواره پاپيون بسته و زيبا. به لهجهء تاجيکان سخن می گويد و با حرارت و شور و شوق. استاد ديگری هم بود که آمريکايی بود اما متولد و بزرگ شدهء ترکيه. با او نيز مصاحبه ای به ترکی استانبولی انجام دادم که شنيدن دارد. فردا هم هزار جلسه است و من تنها با دوگوش و يک گوشی و يک دل . همين!! 1:14 AM
Saturday, November 20
کردها کجا هستند؟ همین امروز قاتلان عراقی که خود را قیامچی یا شورش گر می نامند و من آنان را فقط قاتل می نامم، سه نفر عراقی را در میدانی در شهر موصل سر بریدند و اعلان کردند که هر کس جسد این بیچارگان را دفن کند، سر بریده خواهد شد! کردها که در زیر سایهء آمریکایی ها به نوایی رسیده اند، کجایند؟ من فکر می کردم که کردان آدم های سلحشور و شجاعی اند. حالا میدان را به دست عده ای اوباش صدام پرست و زرقاویست داده اند! من با دیدن اوضاع و احوال عراق فقط می توانم بگویم که شیعه ها و رهبرشان آیت الله سیستانی قابل احترام اند. پس به احترام آیت الله سیستانی کلاه از سر بر می دارم که مدرنیته و جهان نو را می فهمد و سنی های عراقی که هنوز در چنبر صدام اسیرند به یاد گذشتهء پر جلال و جبروت اشک می ریزند و سر می برند، به زباله دانی تاریخ سپرده خواهند شد! 1:41 AM
Friday, November 19
ترک يا آذری؟
خواننده ای از من خواسته است تا پیرامون ترک و آذری توضيحاتی بدهم. من بارها این توضیح را داده ام. آذری نام زبانی است که قرن ها پيش در مناطق آذربايجان امروز رايج بوده و از گروه زبان های قديم فارسی بوده است. در حال حاضر از آن زبان جز چند واژه چيزی باقی مانده است. تنبی کم (الک سوراخ درشت) تون (حمام) و ... زبانی که امروزه در آذربايجان (و در جمهوری آذربايجان و قشقائی و بخش هايی در شرق ترکيه) صحبت می شود، زبان ترکی آذربايجانی است که با ترکی استانبولی يا ترکی اوزبکی و قرقيری و قزاقی و تاتارستانی و باشقيری و قبرسی و ... مختصر تفاوت های لهجه ای دارد ولی در هرحال زبانی است ترکی. کسانی که به اين زبان ها تکلم می کنند ترک هستند. حالا ممکن است ترک ترکيه باشد يا ترک قشقايی و يا ترک قبرسی. ماها از ترکان ايرانی يا از ايرانيان ترک زبان هستيم. ايرانی ارمنی و ايرانی عرب و ايرانی يهودی داريم. می توان برعکس هم گفت: ارمنيان ايران، يهوديان ايرانی و .... بنابراين ما امروز زبانی به نام آذری نداريم! آذری فقط اگر به صورت مخفف آذربايجانی به کار رود درست است. مثلا می توانيم بگويیم پاسبان آذری به جای پاسبان ترک! 10:52 AM
Thursday, November 18
فهلی و کله قندی... چند روز پيش کامپيوتر من زمين خورد و زخمی شد و دل من هم شکست! حالا بيچاره گوشه افتاده است و گاه ناله ای جانکاه می کند و دل من کباب می شود. دو سه روز پيش از طريق مجله ای کامپيوتری با شخصی که ادعا می کرد متخصص يا مهندس کامپيوتر است آشنا شدم و امروز به ايستگاه مترو رفتم و به خانه آوردمش که دلDell مرا تعمير کند. اما مردک چينی - سنگاپوری (که انگليسی هم نمی دانست و تلفنش را يک نفر ديگر پاسخ می داد) سواد کامپيوتری اش از من هم کمتر بود و کم مانده بود که بکلی "دل" مرا داغون کند! 35 دلار زبان بسته و یک فنجان قهوه بهش دادم و عذرش را خواستم. يعنی خودم دوباره تا ايستگاه بردمش و راهش انداختم که گورش را گم کند. داستان ملانصرالدين و شعر اخوان ثالث يادم افتاد: فهلی و کله قندی .... ما انقلاب کرديم يا انقلاب ما را ..... اگر داستان را نشنيده ايد برويد تحقيق کنيد! 11:45 PM
آقای بنی صدر و انقلاب اسلامی اش! از وقتی که نشانی اينترنتی من عوض شده و نشانی جديدم را برای دوستان و آشنايان فرستاده ام، ناگهان مقاله ها و ای ميل های گوناگونی دریافت می کنم که مدت بود فراموش شان ازشان بی خبر بودم. از جمله نوشته های آقای بنی صدر و مطالب انقلاب اسلامی ایشان. آقی بنی صدر خوشبختانه هنوز می نویسد و پر و پیمان هم می نونیسد و هنوز از حق و عدالت در اسلام سخن می گوید و هواخواهانش به سبک بیست و پنج سال پیش از زر و زور می نویسند و .... جای خوشوقتی است البته. اما من دوست تر داشتم که رئیس جمهور پیشین جمهوری اسلامی در پاریس به تئاتر و اپرا و باله برود و فیلم ببیند و رمان بخواند و ... من همین امشب از تماشای اپرای "هلندی سرگردان" واگنر برگشته ام و سرشار از موسیقی هستم! یکشنبه موزیکال "شیرشاه" را دیدم و هفتهء گذشته اپرای "توسکا" را. همه معرکه! می روم به تماشای این هنرها و نشئه می شوم. جای تان خالی! امشب که ای میل هایم را از نظر می گذراندم مقاله ای خواندم از سایت "انقلاب اسلامی" آقای بنی صدر به قلم خانم یا آقایی به نام "کرمانشاهی" در پاسخ مقالهء نيما راشدان که من هم در این ستون گذاشته ام. کرمانشاهی در مقدمهء مطلبش از هیات و طرز آرایش موی نیما راشدان ایراد گرفته است و به سبک ماموران نهی از منکر ممالک اسلامی او را کوبیده است! واقعا! جالب است که کسانی در قلب فرانسه نشسته اند و آرایش موی سر و لباس و شاید هم بدحجابی و بی حجابی ایرانیان ایراد می گیرند و تازه ادعای دموکراسی هم می کنند! امشب هم سرشار از دنيای شگفت انگیز واگنر با خواندن جملاتی چند از آقای بنی صدر برایش یادداشتی نوشتم که امیدوارم از نظر بگذرانند!
جناب آقای بنی صدر عزیز من مدت ها بود که از دنیای انقلاب اسلامی شما بی خبر بودم. دو هفته پیش که (server سرور!) کامپیوترم را عوض کردم و نشانی جدیدی یافتم و به دوستان و آشنایان روانه کردم، خوشبختانه باز هم با آثار جدید شما آشنا شدم. من هنوز نمی دانم که واقعا مقصود و منظور شما از قاطی کردن حق و حقوق انسان در دین و سیاست چیست؟ ممکن است قرآن در مقایسه با کتاب های مقدس دیگر به انسان حقوق بیشتری داده باشد. اما در هر حال کتابی است مقدس و جایش هم در تاقچه خانه ها و رواق مساجد و تکایا است. گاهی هم می توان با صدای زیبای عبدالباسط به آیاتی از آن گوش کرد و لذت برد. اما... اما ... امروزه بیشترین جنایت ها و سر بریدن ها و قطعه قطعه کردن به نام دین و با بانگ الله اکبر اتفاق می افتد. کارگردانی در هلند به خاطر ساختن فیلمی پیرامون زندگی یک زن مسلمان به قتل می رسد (راستی شما به این جنایت اعتراض کردید؟) یا کارمندان و رانندگانی در عراق سرشان بریده می شود و در عربستان سعودی شرطه ها و ماموران نهی از منکر زندگی را برای مردم زهر می کنند و در ایران انقلاب اسلامی هم که شاهد هستیم اوضاع از چه قرار است. من زمانی سرمقاله های شما را در انقلاب اسلامی می خواندم و می آموختم. حالا در عزلت ورسای؟ انگار از جریان های روزانه قطع شده اید. دین و به ويژه دین اسلام هر چقدر هم پیشرو و پیشگام باشد نمی تواند پاسخگوی نیازهای انسان امروزه باشد. مثلا در کشوری که شما زندگی می کنید همجنسگرایان دارای حقوق مساوی با دگرجنس گرایان هستند.... شرب شراب آزاد است... کودکی که از آمیزش زن و مردی ازدواج نکرده به دنیا می آید دارای حقوقی مانند دیگر کودکان به اصلاح حلال زاده اند و .... صد ها نکات دیگر... وقت آن نرسیده که دین را امری خصوصی تلقی کنیم و امور دنیوی با امور معنوی قاطی نکنیم؟
در گير و دار مطالب مربوط به مرگ عرفات و بحث موافقان و مخالفانش، نوشته ای نیز در ستون نظرات منتشر شد که برای من جالب بود. خواهش می کنم دوستانی که می توانند به محمود خان کمک کنند!
محمود سلام ... عرض ادب و احترام دارم و خسته نباشید . یه کمک میخوام ازتون .. ممنون میشم اگه کمکم کنید . یه خواننده زن ترکی هست به ظاهر میشناسمش ولی از رو اسم و شهرت نمیشناسمش . معروفترین آهنگش رو از رو آهنگ (( بفرما )) ی سندی خونده ... ممنون میشم اگه کمکم کنید .
برای ختم عرفات دو مقاله از دو نگرش مختلف در اینخا می آورم. امیدوارم که نویسندگان این مقاله ها اعتراضی نکنند! یکی نگرشی است از سوی نسل امروز و دیگری از سوی نسل دیروز. من در هر دو نسل زندگی کرده ام و واژه به واژه هاشان را می شناسم.
ايران - اسرائيل - فلسطين، رسانه هاي فارسي زبان - عرفات براي نمونه، نيما راشدان جوان ايراني حتي اگر شديدترين انتقادات را به عملکرد احزاب تندرو و مذهبي در اسرائيل داشته باشد ، ترديد نکنيد که در انتخاب ميان "اسرائيل و فلسطين"، منافع ملي خود را چون پدرانش قرباني "آرمان و اسطوره گرايي" نخواهد کرد
آنچه مي خوانيد به باور نگارنده بازتاب دهنده ، گرايش سياسي بخش قابل توجهي از جامعه ساکن در مناطق شهري کشور ايران است. سياست در ايران سالهاست که از عارضه بي توجهي فعالان سياسي و روزنامه نگاران به جهت گيري افکار عمومي رنج مي برد.عارضه اي که مي تواند جامعه سياسي را مرتبا در برابر رخدادهاي غيرمنتظره نظير نتايج انتخابات شوراها قرار دهد. بخشي از مشکل به فاصله سني بسياري از نخبگان ايراني با اکثريت جوان جامعه شهري باز مي گردد. شکافي که بعضا تا سه نسل يا نيم قرن ميان جامعه جوان صاحب راي با فعالان صاحب نام سياسي و روزنامه نگاران فاصله انداخته است. اسطوره ها و آرمانهاي مقدس نسل پيشين ، در نگاه جوان ايران امروز ضد توسعه ، آرمانشهري و دشمن دمکراسي ارزيابي مي شود. دکتر علي شريعتي و جلال آل احمد تنها نمونه هايي از تصوير متضاد اسطوره و ضداسطوره پدران و پسران اند. روزنامه نگاران هيچ کجاي دنيا بي اعتنا به نظر خوانندگان قادر به حفظ تاثيرگذاري خود نيستند. روزنامه نگاري در فضاي بي اعتنا به گرايش اکثريت ، به گفتگوي دوسويه روزنامه نگار با طرفداران و يا مخالفان محدودش بدل مي شود. امري که در فضاي محدود رسانه هاي اينترنتي و چاپي ما عملا اتفاق افتاده است. با تحقيق در ميزان خوانندگان و همچنين نظرات - مقالات فارسي منتشره ، به پديده اي نه چندان اميدوارکننده بر مي خوريم : معدودي از خوانندگان سنتي ، دايره مخاطبان جامعه نويسندگان اينترنتي را بسته اند. در نظرات ( Comments ) يک نويسنده ، تماما نامهاي يکسان تکرار مي شود . عليرغم چندبرابر شدن دسترسي جامعه شهري ايران به اينترنت ، شمار خوانندگان رسانه هاي سياسي فارسي، آشکارا کاهش يافته است. نمونه واکنش به مرگ ياسر عرفات به خوبي بيانگر شکاف گفتمان روشنفکري رسانه اي فارسي و افکار عمومي جامعه جوان - شهري در ايران است.
جامعه جوان ايران زندگي و مرگ ياسر عرفات را چگونه مي بيند ؟
۱ - قبل از هر چيز « ياسر عرفات و فلسطين » مسئله جوان ايراني نيست. عرفات را نماد آرمان فلسطينيان مي خوانند ، جوان ايراني باور کنيد معناي واژه آرمان را نمي داند. عرفات پديده دوران جنگ سرد است. يعني پانزده سال قبل. اين را سفرها و مذاکرات متوالي او به اتحاد جماهير شوروي در۱۹۶۸ ، ۱۹۷۰ ، ۱۹۷۲* ، ۱۹۷۴ و ديدارهايش با برژنو و آندره پوف مي گويد. اکثريت شهروندان ايران امروز ، روزگار شهرت انقلابي « ياسر عرفات » را به ياد نمي آورند ، چرا که هنوز به دنيا نيامده بودند. اگر « فردگرايي» آنگونه که مي گويند اساسي ترين جستار شخصيتي نسل ايران امروز باشد ، پس نام ياسر عرفات همانقدر براي جوان ايراني جذاب است که Paulo Lukamba رهبر شورشيان گروه UNITA در آنگولا.
۲ - جوان ايراني دليلي براي احساس همبستگي اسلامي با فلسطين و عرفات ندارد. اصولا هويت اسلامي - عربي در مناطق شهري و مدرن ايران به قدري تضعيف شده است که بر رفتار سياسي شهروندان تاثير خاصي ندارد. عرفات و PLO بلافاصله پس از آغاز جنگ ايران و در تمام طول جنگ عليه ايران و به نفع صدام حسين موضع گرفتند. عرفات يک مبارز چپ ناسيوناليست عرب بود. او به خون عربي رگهاي خود افتخار مي کرد. دنياي عرب را « الوطن العربي » و اعراب را « اشرف الامم » مي خواند. عرفات رزمندگان خود را براي کشتار ايرانيان در سپاه تحت رهبري سردار قادسيه گسيل داشت. بر اساس نظريات افراطي قومگرايان عرب « يهوديان و فارس ها » از سگ و خوک پست ترند. رفتار سياسي ياسر عرفات در طول دوران جنگ ايران و عراق جز اين نگفت. حتي پس از پايان جنگ با حمله عراق به کويت ۱۹۹۰ ، ياسر عرفات بر خلاف دوستان مصري و سعوديش ، به طرفداري از صدام حسين برخاست تا آنجا که از جامعه سياسي کشورهاي عرب ، طرد و در انزواي کامل ناچارا به امضاي قرارداد اسلو ۹۳ تن در داد. ش ۳ - دمکراسي و آزادي اساسي ترين نياز جوان ايراني است. جوان ايراني خرد و کلان عالم را با ترازوي دمکراسي مي سنجد. قهرمانان او ايمره ناگي ، واتسلاوهاول ، لخ والسا و ديگراني اند که براي انتخابات و نظام سياسي رقابتي کوشيده اند . عرفاَََت چون بهترين دوستانش يعني صدام حسين و حافظ اسد ، دشمن دمکراسي و دشمن دمکراسي انتخابي بود. عرفات در تمام زندگي سياسي اش قدمي براي ارتقاي ارزشهاي اساسي جوامع دمکراتيک بر نداشت. عرفات درست مانند سران ديگر کشورهاي عربي** چيزي از حاکميت قانون ، آزادي مطبوعات ، قراردادها و جوامع مدني نمي دانست و نمي خواست که بداند. عرفات چنان بر تماميت خواهي اصرار داشت که نخست وزير برگزيده و بهترين دوستش « محمود عباس » نيز نتوانست سلطه و خودکامگي پيرمرد را تاب آورد و استعفا داد. همين ماجرا با دومين نخست وزير برگزيده يعني « احمد قريع » نيز تکرار شد.
۴ - عرفات از فاسد ترين سياستمداران عصر ما به لحاظ مالي بود. اين را ديگر همه مي دانند. خانواده و بستگان او در غزه و سرزمينهاي فلسطيني چنان به فساد مالي شهره اند که چندي پيش انتصاب برادرزاده اش « موسي عرفات » در يک سمت امنيتي ، به شورش نظامي در مناطق تحت کنترل دولت خودگردان انجاميد. رسانه هاي مستقل بين المللي ثروت بازمانده رهبر فلسطينيان را رقمي مابين ۶۰۰ تا هزار ميليون دلار تخمين مي زنند. ياسر عرفات ماليات شهروندان اروپايي را که به عنوان بودجه و براي کمک به کودکان فقير و شهروندان گرسنه غزه در اختيارش قرار مي گرفت با گشاده دستي بيش از ملک فهد ، بذل و بخشش مي نمود. همسر و دختر ۹ ساله اش در پاريس ماهانه چيزي در حدود يک ميليون دلار مستمري دريافت مي کردند در حاليکه کودکان گرسنه و بيمار غزه بخاطر عدم دسترسي به داروهاي ۸۰ سنتي و ۲ دلاري جان مي سپردند.
۵ - عرفات جز بدبختي و ماتم براي فلسطينيان هيچ نياورد. او فقط يک ديکتاتور « بديمن »بود ، فلسطينيان بدون ياسر عرفات ، حماس ، حزب الله ، سوريه و جمهوري اسلامي ايران - سالهاي سال پيش به حقوق برابر با ساير ملل دست مي يافتند. عرفات با سفرهاي پياپي به ويتنام و اتحاد شوروي ، ملت خويش را کودکانه در برابر جهان سرمايه داري قرار داد. او مي توانست با در پيش گرفتن رويه « شيخ زايد حاکم امارات » و دوستي با غرب ، فلسطين را چون دبي به هنگ کنگ خاورميانه بدل نمايد. او بر صورت غرب و ايلات متحده خنجر کشيد. حتي تحليلگران طرفدار ياسر عرفات هيچگاه او را بخاطر لجاجت کودکانه ، تعصب آميز و عربي در رد پيشنهاد « باراک - کلينتون » در کمپ ديويد نمي بخشند ، کمپ ديويد همه آن چيزي بود که فلسطينيان نيم قرن برايش جنگيده بودند. عرفات ، شخص عرفات به تنهايي و نه هيچکس ديگر، طلايي ترين فرصت تاريخي صلح براي خاورميانه را بدون هيچ دليلي خودخواهانه از بين برد تا آريل شارون از صندوقهاي يک انتخابات دمکراتيک سر برآورد.
۶ - چفيه اي که تا آخرين لحظات بر گردن ياسر عرفات رخ مي نمود ، مظهر نفرت در جامعه مدرن ايران است ، تصوير جوانان حامي ياسر عرفات ، لباس و صورت ايشان فتوکپي بسيجياني است که جوانان ايراني را در کوچه بازار به کابل و قنداق تفنگ مي نوازند . پيشاني بند هاي سبز الله اکبر ، لااله اله الله و نصر من الله و فتحا قريب، در تهران و جنين هردو از يک جا مي آيد و يک معنا مي دهد. شيوه زندگي جوان ايراني يعني « ترانس موزيک ، آبجوي هاينکن ، اکستازي، دي جي تيستو و پاول فان ديک» اين همه شيوه مشترک زندگي جوان ايراني در تهران و جوان اسرائيلي در تل آويو است. خوب يا بد ما هيچ وجه مشترکي با جوانان فلسطيني نداريم نه زندگي مذهبي مان - نه بنيادهاي اعتقادي ، نه نفرت و ضديت با يهود و نه عشق به خشونت و بمب گذاري انتحاري به همبستگي ما و فلسطينيان مي انجامد. اگر در غزه جوانان فلسطيني پس از پخش تصاوير يازدهم پستامبر به خيابان ريخته و شادي کردند. در تهران و تل آويو جوانان ايراني و اسرائيلي براي همدردي با بازماندگان با شمعهاي روشن به خيابان آمدند. ايران تنها کشور اسلامي بود که اکثريت قريب به اتفاق شهروندانش به گواهي آمارهاي معتبر درست مانند شهروندان اسرائيلي از حمله ايالات متحده به عراق و انتخاب مجدد پرزيدنت بوش حمايت مي کردند. جوان ايراني به عراق ، فلسطين و اسرائيل فقط و فقط از دريچه منافع ملي اش مي نگرد و نه افسانه و اسطوره ، آموزه هاي ۲۵۰۰ ساله تا امروز به ما مي گويد در « سراسر تاريخ هيچ دو موجوديتي به اندازه ايرانيان و يهوديان منافع ملي مشترک نداشته اند » ، اسرائيل يگانه کشوري است که ايرانيان در آن ، بالاترين مناصب مديريتي از رياست جمهوري گرفته تا وزارت دفاع را در اختيار دارند و ترديد بر اين حقيقت روا نيست که « يهوديان اسرائيلي ايراني به سرزمين ۲۵۰۰ ساله مادري خود يعني ايران بسيار بيش از سيد محمود هاشمي العراقي و نقدي عشق مي ورزند » ، جوان ايراني درگير يک مبارزه جانفرسا و کشنده ، اما شيرين ، براي دمکراسي و حقوق بشر است. يکسوي اين معادله فلسطين قرار دارد : - جايي که مردان مسلح الفتح چند ماه پيش از پنجره سلول يک فلسطيني زنداني که به گمان ايشان خائن بود ، نارنجک درون پرتاب کردند ، مرد زخمي و تکه تکه شد اما نمرد ، زندانبانان او را به بيمارستان بردند ، مردان مسلح دوباره سر رسيدند و مرد بيمار را روي تحت بيمارستان به رگبار بستند ، اين تصوير فلسطين است ، جايي که هر ماه چند مسلمان فلسطيني را به اتهام ثابت نشده همکاري با اسرائيل مي کشند ، پوست مي کنند و چند روز از پا در مقابل ساختماني آويزان مي کنند تا مايه عبرت سايرين شود اسرائيل طرف ديگر اين معادله است : - تنها دمکراسي آزاد و انتخابي خاورميانه ، بالاترين ضريب آزادي مطبوعات ، احزاب سياسي ، نهادهاي مدني، شفافيت اقتصادي و احترام به قانون. جايي که دولت خود را موظف مي بيند ، حتي هزينه درمان و وکالت بمب گذاران انتحاري را از ماليات شهروندان پرداخت کند ، جايي که متهم بدون وکيل محاکمه نمي شود
جوان ايراني حتي اگر شديدترين انتقادات را به عملکرد احزاب تندرو و مذهبي در اسرائيل داشته باشد ، ترديد نکنيد که در انتخاب ميان « اسرائيل و فلسطين » ، منافع ملي خود را چون پدرانش قرباني « آرمان و اسطوره گرايي» نخواهد کرد.
و همين حقيقت ساده فرداي روشني را براي ايران ما نويد مي دهد.
مردی از قبیله گمشده، هوشنگ اسدی او بر آواز ام کلثوم به خاک می رود و آخرین غول های قرن "آرمان" به او لبخند می زنند. کاسترو و ماندلا در "آستانه"اند و دیگر کسی از نسل افسانه ای که جهان را دیگر می خواست، باقی نمی ماند پیچیده در پرچم بی وطن، بر آواز جاری ام کلثوم، اورامی بردند، و مردمانش می گریستند، کودکان خود را به،هیئت او در می آوردند و برای فردا بوسه می فرستادند. نامی از میان نام ها، ستاره ای از آخرین ستاره ها، غولی از پایان عصر غول ها، از آخرین یادگارهای قرن انقلاب و آرمان به خاک رفت و "اوباش" از شادی لبخند می زدند. قرن بیستم که نسل ما در میانه آن برآمد ، آسمانی از ستاره ـ به اشاره سیاوش کسرایی ـ و قبیله ای ازغول های زیبا ـ به تعبیر احمدشاملو ـ داشت. زنان و مردانی از ایران تا روسیه، از کوبا تا کنگو، از شیلی تا آمریکا، از یونان تا مصر، از ایرلند تا نیکاراگوئه، از چین تا فلسطین. نخستین انقلاب قرن از سرزمین زخمی من ـ فلات عشق و رنج، ایران ـ سر برآورد و با ستارخان و حیدرعمواوغلو و خیابانی و...مردانی که درخون خفتند، زیر پرچم بیگانه. سر فرود نیاوردند و بذری را پاشیدند که از آن هدایت و نیما، علوی و چوبک، شاملو و فروغ و کسرایی... سر برآوردند. اندکی دورتر لنین و تروتسکی و رزالوکزامبورگ، دنیای بهتری را نوید دادند. در کوبا مردان کاسترو از کوه ها فرودآمدند و پرچم چه گوارا را برافراشتند. لومومبا درنیمه شبی به پای چوبه اعدام رفت و آزادی افریقای سیاه را فریاد زد. درشیلی سالوادور آلنده مقابل تانک های کودتا ایستاد و به پیشانی خودشلیک کرد و ویکتور خارا فریاد او را با زخمه های ساز خود به همه جهان برد. مارتین لوترکینگ در آمریکا پرچم برزمین افتاده تام پین را به دست گرفت و میلیون ها سیاه پوست را به میهمانی فردا دعوت کرد. دریونان سرود مقاومت را تئودوراکیس سرود و تاپایان عصر سرهنگ ها رفت. درعصر انقلاب، ناصرتوده های عرب را به حرکت درآورد و آواز ابدی ام کلثوم آن ها را به هم پیوند زد. در ایرلند بابی ساندز مرگ را به سرود پیروزی تبدیل کرد و همرزمانش درنیکاراگوئه چریکی را از زندان به کاخ ریاست جمهوری بردند. مردمان سرزمین پهناور چین بزرگ ترین پیاده روی قرن را به دنبال مائو ترتیب دادند و ازفلسطین که میهن مردمانش را ربوده بودند، فریادی برخاست که جهان رافتح کرد. "ابوعمار" پشت سکوی سازمان ملل ایستاد، در دستش شاخه زیتون به نشانه صلح و در دستی اسلحه ای برای نبرد و فریاد زد: ما با زیتون صلح آمده ایم، اگر از ما دریغ شود، سلاح برخواهیم گرفت . ... و چنین شد. لیلا خالد با دو چشم جادویی که از پشت نقاب پیدا بود، جهان را به حیرت واداشت. چریک های فلسطینی افسانه شدند، شعر مقاومت در فلسطین شکفت و یک مشت خاک برای مردمانی دربه در را از جهان زور و زر طلب کرد. در قلب این خیزش مردی ایستاده بود کوتاه قامت، زشت چهره و زیبا.غولی ازغول های قرن. ستاره ای ازستارگان آسمان. آسمانی چندان پر ستاره که سیاوش به سرودش آورد وبه شعار مقاومت بدلش ساخت: ـ هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز ـ این آسمان غمزده غرق ستاره هاست
0
آخرین غول ها، خاموش می شوند. ستاره ها یکایک فرود می آیند. قبیله زنان و مردان آرمانی رفته رفته گم می شوند و قرن "آرمان" به قرن "اوباش" تحویل می شود. او بر آواز ام کلثوم به خاک می رود و آخرین غول های قرن "آرمان" به او لبخند می زنند. کاسترو و ماندلا در "آستانه"اند و دیگر کسی از نسل افسانه ای که جهان را دیگر می خواست، باقی نمی ماند. قرن شاعران بزرگ، آراگون و ریتسوس و نرودا، قرن غول های صحنه، براندو و سوفیالورن و پل نیومن، قرن رهبران فرهیخته، قرنی که درهند ایندیراگاندی بود و در آمریکا جان کندی. قرنی که حتی معروف ترین تروریست آن "کارلوس" هم آرمانی داشت و دنیا را بهتر می خواست. و جهان می ماند با مامور دست هشتم ک .گ .ب که برجای لنین نشسته، عربده کشی که جانشین آبراهام لینکن است، و... از این دست بسیارند بر این خاک پهناور... و ما مردمانی که جهار دهه پیش رهایی جهان را نزدیک می دیدیم و امروز به رفتن او می نگریم.
O
اوباش او را "عرب تروریست" می خوانند، هفت تیرکش کاخ سفید از رفتنش لبخند شادی می زند و مردمان بی وطنش درخیابان ها با نام او می گریند. او می رود . نامی از نام ها. ستاره ای ازستارگان. غولی ازغول ها، مردی از قبیله گمشده: ـ یاسرعرفات و ما "همچنان می شماریم شب را و روز را. هنوز را..."
عرفات کفن و دفن شد عرفات کفن و دفن شد و میراث او نیز بخشی ماندگار خواهد شد و بخشی هم اکنون با جسد او دفن شده است. این سرنوشت تمام انسان های سونوشت ساز است! انسان های سرنوشت ساز در تاریخ ماندگار شده اند. خوب یا بد! هیتلر و استالین همانقدر ماندگارند که گاندی و نهرو. اما آن کجا و این کجا! البته عرفات نه آن بود و نه این. هیتلر و استالین که ابدا، اما شاید می توانست گاندی یا نهروی دیگری بشود و تاریخ ملتش را نوعی دیگر رقم بزند. من با نوشتن چند خط پيرامون عرفات و واکنش برخی از خوانندگان این ستون پی بردم که ما انسان های ایرانی هنوز که هنوز است به قهرمان و امام زمان نیاز داریم. هنوز دنبال منجی و ناجی هستیم. عرفات هر که بود و هر چه بود در یک چیز موفق بود. توانست تخم کین بکارد و در عین حال عاشقان سينه چاک بسیار پيدا کند. گو اینکه خود هرگز طعم عشق نچشید!اگر هم عشقی داشت عشقش به "خاک" بود و نه به "انسان". چپیه و عقالش را به شکل نقشهء فلسطین می آراست و در عمق ذهنش فلسطینی می دید بی یهودی. این ذهنیت هرگز او را رها نکرد و در تمام گفت و گوهای صلح هم همین ذهنیت مانع می شد که اوضاع را سبک سنگین کند و به آینده و نیک بختی "انسان" های فلسطنی فکر کند. اما عشق او انگار فقط به خاک و خون بود.(راستی یادم می آید که در زمان نوجوانی من پان ایرانیست های ایرانی نشریه ای داشتند به نام خاک و خون) نمی دانم شعر می خواند یا نه. رمان می خواند یا نه. "زهر هجر" بسیار چشيده بود اما "درد عشق" را نمی دانم! در هر حال اگر فلسطین در زمان عرفات کشوری مستقل می شد، یک صدام حسين و فوقش حافظ اسد دیگری به رهبران کشورهای عربی افزده می گشت. چون او نمی توانست نلسون ماندلا دیگری باشد! اگر راه ماندلا را در پیش گرفته بود حالا شايد به جای رام الله در اورشلیم(بیت المقدس) دفن می شد! خداوندگار بیامرزدش!
عرفات و من من با عرفات اصلا پدرکشتگی ندارم. او مهندس بود و مدتی با یکی از دوستان من در امان همکار بود. (دوستی اهل سوئد که فاضلاب و آب آشامیدنی امان را شرکت او به راه انداخت) حتی عکسی هم از عرفات و آن دوست دارم. روزگارانی که نوجوان بودم، همراه جورج حبش قهرمان من آرمانی بود. او چریک بود و چریک خوبی هم بود! توانست مظلومیت ملت آواره فلسطین به گوش جهانیان برساند. شاهکارش حضورش در سازمان ملل بود با شاخه ای زیتون در دست. اما همو هنگامی که به سیاست روی آورد "سیاست" را با "ریاست" عوضی گرفت و به آستان هر شیخ و دیکتاتوری به نام ملت فلسطین سر سایید. بی پرنسیب بود! کلینتون در کتاب خاطراتش سیمای واقعی او را نشان داده است. عرفات رابین را به گلولهء متعصبان یهودی سپرد و اهود برک را برکنار کرد و شارون را روی کار آورد و "انتفاضه" را "انتحاری" کرد و آخر سر هم شعور ملت فلسطین را در واههء حرمان و یاس به دست یک مشت اهل شعار سپرد. او می توانست کاری بکند کارستان که نکرد. چون در صحنهء سیاست هم می خواست چریک وار رفتار کند. دردی هنوز هم که هنوز برخی از رهبران جمهوری اسلامی گرفتارش اند! بگذاریم تاریخ در موردش قضاوت کند و کاسه را داغ تر از آش نکنیم! 11:36 PM
عرفات سرانجام مرد! مرگش گره گشا بود. هرچند زشت بود و مرگ در هر حال زشت است، اما مرگ عرفات با تمام زشتی اش راهگشا و گره گشا بود. مرگش شايد کليد صلح به ارمغان آورد. چرا که زندگی اش قفل صلح بود. طفلکی!... به مقامی رسيد که شايسته اش نبود! آخر ملت فلسطين نجيب و بزرگ است! خودش را به همه و به هر ايدئولوژی ای فروخت تا به بهانه ی آرمان فلسطين و البته حساب های بانکی اش همواره در اهتزاز باشد! لبان شهوانی اش گاه با لبهای صدام به بوسه وا می شد و گاه با لبان ملک حسين. لبهايی که همواره آمادهء بوسيدن شيوخ عرب بود تا چند ميليونی به حساب های بانکی اش واريز کنند. زنش سوها که چهارسالی ابوعمار را ترک گفته بود و در محله ای اعيان نشين در پاريس - فارغ از رنج و محنت فلسطينی های آواره و بی خانمان - با بزرگان نشست و برخاست می کرد، ناگهان در چند روز آخر عمرش رخ نمود و به رهبران فلسطينی تاختن گرفت و جيغ و داد کشيد و ..و تا ابو عمار آخرين رمز زندگی اش را واگويد. و آخرين رمز البته رمز حساب بانکی سويس اش بود. برتولد برشت زمانی گفته بود که بدبخت ملتی است که قهرمان نياز دارد. ملت بزرگ فلسطين با نياز به قهرمان می زيست. قهرمانش گاه قائد عظيم صدام می شد و گاه امام خمينی و البته و همواره ابو عمار. و ابو عمار کسی بود که گاه با صدام روبوسی می کرد و گاه با مسعود رجوی و گاه با رفسنجانی... حالا ابو عمار مرد و ملت فلسطين را رها کرد. حالا شايد درهای صلح گشوده شوند.... اين دومين باري است که من در مرگ کسی غمگين نيستم!! زنده باد ملت فلسطين! 1:36 AM
Wednesday, November 10
گفتم که از رياکاری کسان ديگر دلم نمی گيرد. دلم به هم می خورد! دوستی که همين پريشب برايم يک بطر شراب وحشتناک آورده بود و من عقم گرفته بود و مجبور شده بودم که بطری از شراب های نابم را به نافش بريزم، امروز عتاب داشت که چرا از غنی سازی آب انار و آب پرتقال می نويسم! گفتم که بايد از غنی سازی اورانيوم بنويسم؟ گفت: بايد اوضاع و احوال خاص ايران را در نظر بگيريم! گفتم خيلی خب! (او زمانی نماز جماعتش ترک نمی شد!) ديگر از غنی سازی آب انار نخواهم نوشت! البته اين دوست قبلاها توده ای بود. می دانيد که؟ حالا در اين حوالی يک خشکشويی دارد و يک دستگاه ماشين بنز و يک باب خانهء مشرف به تپه های برکلی و .... از گربه بدش می آيد و هنوز عاشق لنين و مارکس است و خسرو روزبه است!! 1:43 AM
Tuesday, November 9
امروز رفته بودم داون تاون سانفرانسيسکو که دستگاه آب ميوه گيری بخرم. آخر اين روزها سخت به ويتامين ث نياز دارم! گاه آب انار و گاه آب پرتقال را اندکی "غنی سازی" می کنم (يعنی مقداری ودکا قاطی اشان می کنم!) و آنگاه به سلامتی خودم و گربه ام بالا می اندازم! حالا جمهوری اسلامی با آن نمايندگان ريشوی حنابسته و چندش آور هی بروند و در هتل های پنج ستاره لنگر بيندازند و آخر شب يواشکی فيلم پورنو تماشا کنند و يک نخود شيره بالا بيندازند و .... به من چه؟ من دوست دارم که اناری را آب لمبو کنم و غنی سازی بکنم و ... جرعه جرعه بالا بيندازم. همين! اما داشت يادم می رفتم که امشب در وسط شهر سانفرانسيسکو تظاهراتی بود عليه جنگ. نيم ساعتی محو تماشای تظاهرکنندگان شدم. يکی گيتار می زد و ديگری دست انداخته بود به زير بغل دوستش... و راه می رفتند و شعار می دادند و آواز می خواندند... اما هزاران مايل آنسوتر مردان رشيد عراقی که نه به انتخابات اعتقاد دارند و نه به دموکراسی و نه به هيچ چيز ديگر جز کشتن و سربريدن و با ماشين های انتحاری کوبيدن به ساختمان پلیس عراق و کشتن و کشتن و کشتن و کشتن و کشتن و کشتن و کشتن و کشتن و .......... آه ... چگونه عراقی های سنی (فقط شماری از آنان که ندانند و ندانند که ندانند ...) يا می دانند و می دانند که در رژيم صدام شکنجه گر بوده اند و يا توسط صدام تازه از زندان آزاد شده اند و سر آمريکایی و ترک و انگليسی می فروشند و توريست ژاپنی سر می برند و پيرزن ايرلندی گروگان می گيرند ... (مارگارت حسن منظورم است!) ... دلم نمی گيرد... دلم به هم می خورد!!!! 11:29 PM
Monday, November 8
انگار سرانجام حالم بهتر شده است! ديشب شب ديجوری بود. حتی گربه هم از من فرار کرد. تب داشتم و شايد هذيان می گفتم. حالا هم شايد هذيان می نويسم! زندگی مگر چيست؟ جز هذيان های تب آلود يا تب نيالوده؟ دوستی که شيفتهء بوش شده است ديروز زنگ زد و گفت که جهان با بوش زيباتر خواهد شد و عتاب آلود گفت که می بينی! حتی از من پرسید که به کی رای داده ام و من که گفتم به کری آتشی شد. اما امروز دوست ديگری که ناگهان به کوچهء چپ رفته، از جنايت آمريکا در فالوجه گفت. درست مانند سی سال پيش من صحبت می کرد. تازه پنج سالی از من مسن تر است و آخرين کتابی که خوانده است شايد جبر و مثلثات کلاس پنجم متوسطه باشد! من هم با تماشای بمباران های آمريکا دلم می گيرد اما دروغ چرا، به حماقت هواداران زرقاوی و صدام اصلا دلم نمی سوزد... خب، آنان چه می خواهند؟ می خواهند که آمريکا از عراق بيرون برود. درست! آيا اگر فردا آمريکا بيرون برود اوضاع درست می شود؟ تازه کشتارهايی شروع می شود که صد رحمت به نسل کشی صرب های يوگوسلاوی.... اگر طرفداران زرقای يک حکومت طالبان مانند درست کنند چی؟ يا بعثی های صدام پرست پيروز شوند چه می شود؟ کوتاه سخن اينکه ماجرای دفع افسد و مفسد است! (حالا درست يادم نيست!) مقتدا صدر آدم شد و شايد فردا پس فردا در مجلس هم حضور داشته باشد. روزنامه و مجله ای داشته باشد منبر و پامنبری هايی! او به زور بمباران های آمريکا فهميد ولی انگار کسانی که هنرشان فقط بريدن سر و شکنجه و کشتارهای انتحاری است، نمی فهمند. اگر فردا بر فرض هواخواهان زرقاوی و بقايای حزب بعث صدام پيروز شوند پيدا کنيد شمار کشته های کرد و شيعه و کمونيست و بی حجاب و می فروش و آسوری و .... را! حالا هی بگوييد که هذيان می گويم! 10:59 PM
Thursday, November 4
انتخابات! **** اين روزها تمام بدنم درد می کند. صبح که از خواب بيدار می شوم بايد به دنبال اعضای بدنم بگردم که به هم جوش بزنم تا از رختخواب بيرون بروم. تازه پس از نوشيدن ليوانی آب پرتقال و فنجانی اکسپرسو اندکی تن و بدنم راه می افتند. می ترسم مانند مادرم که مرض موروثی تمام مادران ايران است، دچار رماتيسم شده باشم! نمی دانم و نمی خواهم بدانم! *** امروز همه اش اخبار مربوط به انتخابات را می خواندم. واکنش جهانی هم جالب است: تونی بلر: تروريسم تنها با اقدام نظامى شکست نخواهد خورد
وزير خارجه فلسطين: پيروزى بوش خوشايند مردم فلسطين نيست
پوتين: هدف تروريست ها جلوگيرى از انتخاب مجدد بوش بود
رييس حزب سبزهاى اتريش: جرج بوش پس از عمليات تروريستى۱۱ سپتامبر، موج همبستگى مردم جهان را با واکنش متکبرانه خود از دست داد.
بیبیسی: پيروزي بوش در انتخابات رياست جمهوري آمريكا منجر به نااميدي جهان عرب شده است.
محمدعلی ابطحی ، مشاور خاتمی: بوش برای منطقه خاورمیانه بهتر است ...... مطلب ابطحی، که الحق اغلب صميمانه می نويسد، نکتهء جالبی دارد که نشان می دهد هنوز آقايان احترام به رای مردم را ياد نگرفته اند! اين رای مردم آمريکا بود و قابل احترام است. حالا می توان به انتخابات آمريکا هزار و يک ايراد گرفت که همه اش شايد بجا باشد. اما دست کم کسانی که همفکران شان توسط شورای نگهبان حذف می شوند، بايد اندکی محتاط تر باشند! (آقای ابطحی انتخابات آمريکا را انتخاب بين سگ زرد و ... بد و بدتر ذکر کرده است) دوران بوش هر چه بود به سقوط دو ديکتاتوری وحشتناک جهان و سر براه شدن يک ديکتاتور ديگر (قذافی) منجر گرديد. در عراق هم سرانجام انتخابات بدون حضور شورای نگهبان و با حضور سازمان های بين المللی انجام خواهد گرفت و آدمکشان و جلادان که سر می برند و بمب می گذارند و آدم می کشند، به سزای اعمال خود خواهند رسيد و يک محاکمهء تاريخی نيز (محاکمه صدام) برگذار خواهد شد که خواب را در چشم تر ديکتاتورها خواهد شکست! 11:40 PM
من هنوز سهند را نمی فهمم. سهند تو داری سر بریدن يک انسان را توجيه می کنی چرا که مثلا عين همين جنايت در کلمبيا و آذربايجان و صربستان (و البته داخائو و تربلينکا و تل زعفر و ...) اتفاق افتاده است. سهند عزیز.. من نمی دانم تو چند سالت است و کجا زندگی می کنی و عقاید و آراء ات چیست. اما تو بدبختانه یک آدم ایدئولوژیک هستی (یا من از نوشته هایت چنین برداشتی می کنم) يک بار نوشتم جنايت جنايت است. اگر کسی جنايت می کند فقط به خاطر همان جنايت محاکمه می شود. سهند عزيز، تو اگر در يک جاده ای که حداکثر سرعت آن 60 مایل است 80 مایل در ساعت بروی، اگر هزاران نفر هم در آن لحظه همگی با سرعت 80 مایل حرکت کنند، پلیس حق دارد که ترا به عنوان کسی که با سرعت رانندگی می کند جریمه کند. (این ماجرا سر من آمد) سهند عزيز دنيا پر از بی عدالتی است. اما اگر کسی در مورد يک جنايت وحشيانه سخن می گويد و می نويسد ما بايد در مورد همان جنايت وارد بحث بشويم. نه اين که آن را به خاطر جنايت های ديگری که در گوشه و کنار رخ می دهد توجيه کنيم. سهند جان من تو را نمی فهمم. متاسفم. ديگر هرگز در پاسخ ات نخواهم نوشت. متاسفم! همين! 1:21 AM
غرب و اسلام انقلابی ديروز تئو وان گوک نوهء برادر ونسان وان گوک بزرگ با همين نام، که ونسان بيشترين نامه هايش را برايش نوشته، به ضرب چاقوی يک انسان متعصب مسلمان در خيابانی در شهر آمستردام، که سوار دوچرخه بود، کشته شد. اين فعلا آخرين جنايت اسلاميست ها است. جرم تئو وان گوک ساختن فيلمی بود پيرامون آزار زنان در جوامع اسلامی. (حالا خواننده ای نظر بدهد که در ماداگاسکار و السالوادر هم چنين جنايت هايی رخ داده اند!) من بارها نوشته ام که اسلاميست ها از غرب و مدرنيته نفرت دارند و می خواهند که تمام آثار مدرنيته را از بين ببرند. حالا مهم نيست که اين آثار در اندونزی باشد يا نيويورک، در پاريس باشد يا آمستردام. پيرامون اين چنين قتل هايی جز انزجار چه می توان کرد؟ (و يک شب کابوسی!) 1:01 AM
Tuesday, November 2
داشتم در ستون نظرها نظر می دادم که دوستی زنگ زد و پيروزی بوش را تسليت و تبريک گفت! بلی انگار آيت الله های آمريکايی بردند! پريروزها خبری را تماشا می کردم که مصاحبه ای بود با يک کارگر بدبخت ال سالوادوری. او می گفت که به بوش رای می دهم چرا که اگر "کری" برنده بشود پسر من همجنس باز می شود و با يک پسر ديگر ازدواج می کند. يک کوبايی می گفت که به بوش رای می دهد تا دک و پوز فيدل کاسترو را درهم بکوبد و البته اغلب ايرانيان صاحب رای نيز به بوش رای دادند تا آمريکا به ايران حمله کند و شر آخوندها را بکند. در هر حال من هم به نوبه ی خود پيروزی بوش را (گواينکه تا اين دقيقه صد در صد معلوم نيست) تبريک و تسليت عرض می کنم و پيام می دهم به پياله چی که فردا پياله ای بالا اندازد و دنيا را زياد سخت نگيرد. بارک الله پياله چي! خوشحالم که هم مو را مي بيني و هم پيچش مو را... کساني هستند که مانند عامر الفر و غيره را تربيت مي کنند و ازشان فيلم و عکس مي گيرند و براي شان حتي وصيت نامه هاي انقلابي و ملي و اسلامي مي نويسند.... تا دور کشتار ادامه يابد و صلح به مسلخ کشيده شود و عرفات به عرش برود و شارون انتخاب شود و اسحاق رابين به قتل برسد و اهود برک برکنار کشود و .... راست افراطي و چپ افراطي و مذهبيون ناب و ارتجاعيون خالص از يک آبشخورند و در خدمت يک ايدئولوژي: که دنيا به گند کشيده شود!