Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Sunday, January 30
آنکس که نداند و نداند که نداند! آقای هاشمی رفسنجای از این قماش است. نمی داند که نمی داند. اگر می دانست در انتخابات مجلس دوره پیش شرکت نمی کرد تا نفر سی و چندم بشود و هی اصرار بورزد که دوباره آراء را بشمارید و هی مرتبه اش پایین بیاید! مثلا دولتمردی که دوبار هم ناسلامتی رئیس جمهور شده است و برادرش در آمریکا درس خوانده و پسرش در بلژیک و در باکو با مقامات نفتی آمریکایی پالوده خورده و با آلکساندر هیگ هم سلام علیکی داشته و عکس اش روی جلد مجلهء فوربس به عنوان ملایای میلیونر چاپ شده و در دانشگاه زنجان گفته که من فقیر ترینم و در خاطراتش نوشته که در ژاپن چه ها بر سرش آمده و .... خلاصه، این آقا از جنس امروز نیست! ریاکار است و ریاکاری را می ستاید. حالا هم می خواهد دوباره رئیس جمهور بشود و البته که با قوانین ایران شاید هم بشود. نه با رای مردم. بده و بستانش بسیار خوب است؛ آخر! من یکبار در مطلبی از او تعریف کرده بودم. حالا آن مطلب مانند خار زیر ناخنم فرو می رود! آخر ادعا کرده بود که سر سپردهء امیر کبیر است و از اهالی امروز. بعد دیدیم که برخی همان هستند که هستند! امروز در عراق انتخابات شد. انتخاباتی که هم الحق مردم عراق خوب شرکت کردند و مشت محکمی به دهان زرقاوی ها زدند و هم گام بزرگ و تاریخی ای را برای آینده شان برداشتند. شرق و غرب این حرکت مردم عراق را تحسین کردند. (جز شبکه الجزیره و کشور عربسان سعودی و صدام و حزب بعث و زرقاوی و دو سه دیکتاتور کوچک و بزرگ دیگر) حال ببینید که این عالیجناب سرخ پوش (به قول گنجی نازنین و دربند) چه می فرماید: آقای رفسنجانی گفته است که بخش اعظم مردم عراق به اميد آزادی و انتخابات، به طور جدی عليه آمريکا دست به کار نشده اند، اگر اين اميد آنها قطع شود، آمريکا ديگر توان ماندن نخواهد داشت و اگر هم انتخابات سالم در عراق برگزار شود، بر خلاف ميل آمريکا عمل شده است؛ آمريکا برای نفت آمده بود که معکوس نتيجه گرفت.
به گفته وی، اگر در عراق که کشوری عربی است، انتخاباتی واقعی و سالم اتفاق بيفتد، حاکميت مردم در منطقه برای بسياری از کشورها نمونه خوبی خواهد شد اما آمريکاييها و بعثيها، بر خلاف توده مردم و روحانيت، نمی خواهند اين اتفاق بيفتد 11:18 PM
امشب شب من بود و روز عراقی ها! زیباست رای دادن. زیباترین سخن امروز را از یک عراقی مقیم اردن شنیدم. با افتخار انگشت مهر شده اش را نشان می داد و می گفت: این روز بزرگ ترین روز زندگی من بود. چرا که می توانم با برگ کاغذ آینده خود و فرزندانم را رقم بزنم. می توانم حکومت و دولتمردانم را عوض کنم بدون اینکه مسلسل بردارم یا بمب بگذارم. من هم موقعی که طرح فراخوان رفراندوم را امضا می کردم چنین افکاری داشتم. آیا آن روز زیبا برای تمام مردم زیر یوغ دیکتاتورها و دیکتاتوری ها خواهد رسید که با یک برگ کاغذ، بی هیچ ترس و هراسی از دشمنان دموکراسی، سرنوشت خود را رقم بزنند؟ دو سه روز پیش گروه اسلامی جهاد و توحید و شهادت و غیره وابسته به ابومصعب الزرقاوی علیه دموکراسی بیانیه دادند و اعلان کردند که هر کی رای بدهد واجب القتل خواهد بود و در خیابان های عراق جوی خون از خون رای دهندگان جاری خواهد شد. امروز هم حزب بعث و خود جناب صدام حسین انتخابات را مسخره خواند. پریروز هم خانمی ایرانی از سوئد انتخابات را مسخره می کرد (چون به دیکتاتوری پرولتاریا معتقد است) فردا پس فردا هم انتخابات ایران برگذار خواهد شد. با صافی شورای نگهبان و غیره ..... حالا ببيم و تماشا کنیم که تماشا دارد تماشا گه راز!! 1:31 AM
Friday, January 28
دوست عزیزی از فرانسه برایم نامه ای نوشته است که بسیار از ایشان سپاسگزارم. ایشان به گمانم مطلب آخرین مرا اشتباه برداشت کرده یا من در نوشتن قصوری داشته ام. باید در پاسخ این دوست و دیگر دوستان که احتمالا از مطلب برداشت های مغایری داشته اند، به طور شفاف بنویسم: - من هرگز بر این باور و گمان نبوده ام که دانسته هایم حجت است و حرف آخر!فقط مخالف افکار و اندیشه هایی هستم که خود را "عقل کل" می دانند و به گمانشان "حرف حق" را می زنند. من برخی از "آراء و عقاید" را باور می کنم و برخی را رد می کنم و روی برخی تامل می کنم. می پذیرم یا نمی پذیرم. دوست دارم دیگران هم چنین باشند نه اینکه تعصب بورزند. من این آدم های متعصب را مذهبی گونه توصیف می کنم که هرگز نمی خواهند در ایمان و عقایدشان خللی وارد آید! _ نیز به مخالف ترین عقایدم توهین و اهانت نمی کنم. و البته دوست ندارم مورد اهانت واقع شوم. - اگر در گذشته اندیشه های چپ داشتم افتخار می کنم و حالا که آزاد منش شده (حالا شما بگویید لیبرال!) باز هم افتخار می کنم. از افکار منجمد و انسانهای منجمد و زندانی افکار کهنه و قدیمی شده شان خوشم نمی آید! _ چون عمیقا دموکرات هستم از حقوق مخالفان خود قویا حمایت می کنم و دموکراسی را در معنای "آزادی حق مخالف" تحسین می کنم، نه حکومت اکثریت بر اقلیت! _ صد بار نوشتم که جهان بدون طالبان و طالبان ها و صدام ها زیباتر است و وضع امروز افغانسان را هزار بار بهتر از زمان طالبان میدانم. البته بهشت برین هم نیست و تا یک جامعهء آزاد هزاران فرسخ آن هم در سنگلاخ باید بپیماید. عراق را هم همینطور. حالا یک عده آدمکش جانی سر می برند و انسان می کشند، دلیلی بر حقانیت یا بهتر بودن رژیم صدام نمی شود. بیچاره عراقی ها هزینهء بیشتری برای آزادی شان پرداخت می کنند! _ من یادم هست برخی از بچه های همسایه اصلا نمی خواستند حمام بروند و مادرشان به زود کتک آنان را به حمام می برد. بی رو در واسی جامعه خاورمیانه را این چنین می دانم. باید به زور دموکراسی را برای شان برد! _ دیروز در گزارش کریستیان امان پور تماشا کردم ماجرای یک "جهادی انتحاری شهادت طلب" را. مرد بدبخت از عربستان سعودی آمده بود تا در عراق با کفار آمریکایی و شیعیان رافضی بجنگد تا در بهشت چند حوری و غلمان درجه یک نصیبش بشود. بعثی ها و دار و دستهء زرقاوی برایش یک تانکر نفت می دهند که ببرد در یک محله فقیرنشین تا با کمک "برادران" دیگر نفت مجانی به مردم قسمت کنند. اما در همان محله با یک کنترل از راه دور تانکر را منفجر می کنند و 9 نفر مردم عادی کشته می شوند. راننده که جزغاله شده بود، زنده می ماند و خودش ماجرا را با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد تعریف می کرد که چگونه آلت دست قرار گرفته است. حالا این برنامه را تلویزیون اسلامی یا الجزیره پخش کرد؟ البته که نه! - اما در بارهء آمریکا: آمریکا یکی از بهترین دموکراسی های دنیا را دارد. در کارنامه اش اعمال خوب و بد و زشت و وحشتناک و جنایتکارانه بسیار است. من با برخی از اعمالش موافقم و با برخی مخالف. حمایت دربستش را از اسرائیل قبول ندارم و تلاش هایش را در بسط آزادی می پذیرم. کودتاهایی که کرده نفرت انگیز بوده و حالا یاری اش را به پا گیری دموکراسی و نهادینه شدن آن تحسین می کنم. اما در دنیا کمتر کشوری وجود دارد که بدون کمک آمریکا به دموکراسی رسیده باشد. قریب به اتفاق کشورهای اروپایی، اروپای شرقی، آمریکای جنوبی و آسیای جنوب شرقی .... اما در عین حال همین آمریکا در دوران جنگ سرد همچنان که گفتم از نفرت انگیزترین نظام های خودکامه هم دفاع کرده و برخی را نیز روی کار آورده است. خلاصه عیب می جمله بگفتی، هنرش را نیز بگوی! کوتاه سخن آنکه این ها عقاید و آراء شخص من است و هر کسی می تواند مخالف یا موافق باشد! همین!
سرانجام پس از روزها دستم به کلیدهای کامپیوتر می رود و چند کلامی می نویسم. محرک من برای نوشتن باز یافتن دوستی بود که سابق مانند هم فکر می کردیم. هرچند ایشان فکر می کنند که من یا من نوعی چنین نبودم. یعنی چپ بودن مرا قبول ندارد! او امروز در پاسخ ای میل نوشت که من به نوعی به خلق های جهان خیانت می کنم. چون می گویم دموکراسی خوب است و آزادی فردی را ارج می دهم. برایش گفته بودم یا می خواستم بنویسم که آیا خوشحال نیستید که دیگر طالبانی در افغانستان نیست و دختران می توانند به مدرسه بروند و انتخابات انجام می گیرد و مردان می توانند ریش بتراشند و مهاجرین باز می گردند و عتیق رحیمی (نویسنده وفیلمساز افغانی و دوست خوب من) می تواند به کشورش برگردد و فیلم خاک و خاکستر را بسازد یا صدیق برمک اسامه را می سازد و مردم می توانند در گوشه میخانه ای پیاله ای بالا بیندازند (مشروب فقط در هتل ها و رستوران های خارجی سرو می شود) و کتاب های خاطرات نجیب و کتاب های مربوط به مائو و لنین و البته فروغ و هدایت همه و همه بی ترس محتسب و پاسدار به فروش می رسد. اما این دوست جز دیکتاتوری پرولتاریا چیزی را بر نمی تابد. ازش اجازه خواسته بودم که نامه اش را درج کنم ولی متاسفانه ای میل من به ایشان نرسیده بود و حالا یک طرفه می نویسم و اینجا از ایشان خواهش می کنم که اگر حرف و حدیثی دارند بیاورند. در هر حال نامهء من به ایشان چنین بود:
.......... ای میل شما همراه کتاب " در ماداگان کسی پیر نمی شود" رسید. در حالی که داشتم برنامه ای از آشویتس را تماشا می کردم. روزگار غریبی است، نازنین! من این همه نفرت را در کمتر کسی دیده ام و این همه تک بعدی بودن و ایدئولوژیک بودن را .... البته همواره برای شما به عنوان یک انسان خوب و آرمانگرا احترام قائل خواهم شد و باز البته این نوشته ها را خصوصی و شخصی فرض نخواهم کرد. شما بر این گمان اید که تمام حقیقیت در اختیار شماست و بنا بر این مانند مذهبی ها فقط خود و عقیده تان محق و برحق می دانید. استالین هم مانند شما فکر می کرد و پل پت هم مانند شما فکر می کرد و البته هیتلر مانند شما گمان می کرد .... همه بر این باور بودند که تمام حقیقت را در اختیار دارند و کسانی که مانند آنان فکر نمی کند مستحق مرگ است و الحق که در این راه بسیار هم "پیش رفتند"! بن لادن و زرقاوی هم آخرین آنان است (امیدوارم). کسانی که تخم کین می کارند و مرگ درو می کنند. راوی کتاب در ماگادان کسی پیر نمی شود دکتر عطا صفوی است که سخت آرمانگرا بود و 57 سال در اردوگاه های کمونیستی بسر برده است. رنجنامه اش انسان را از انسان بودن شرمزده می کند. من حقیقتا حرف و حدیث دیگری ندارم. شما خود به عریانی تمام از ایمان و اعتقادات تان نوشته اید. فقط به یک نکته اشاره می کنم. این انسان تک بعدی است که هنگامی که تصمیم می گیرد یا حزبش می گوید مثلا آمریکا بد است آمریکا تا ابدالدهر بد می ماند. حتی موقعی که همراه شوروی با نازیسم می جنگید یا طالبان را برمی اندازد. (گیرم که به نظر شما خود برای به قدرت رساندش کمک کرده بود). کارزای و یوشچنکو را مردم افغانستان و مردم اوکرائین انتخاب کردند. آیا شما اصلا به انتخابات عقیده دارید؟ یک بار گفتید "دموکراسی غربی" یا "دموکراسی آمریکایی" آیا دموکراسی دیگری هم در جهان وجود دارد؟ آیا شما دیکتاتوری پرولتاریا را عین دموکراسی می دانید؟ در هر حال متشکرم که با من نامه نگاری کردید. نیز خواهش می کنم اجازه بدهید که نامه های شما را همراه نامه های خودم در سایت یولداش درج کنم. شاید خوانندگان دیگری نیز در بحث وارد بشوند و گرهی از گره های ما باز شود! ..... البته این نامه تمام و کمال به ایشان نرسید. و من از این بابت از ایشان پوزش می خواهم. اما نکته ای نیز دارم که پس از اندکی اندیشه به این نتیجه رسیدم که بحث من با این چنین دوستانی به نتیجه ای نخواهد رسید و بهتر است که در همین حد باقی بماند. چون کسانی مانند ایشان بسیار مذهبی فکر می کنند و محال است حرف دیگری را بشنوند تا چه برسد به قبول آن. اندیشه آنان چهارچوب خود را پیدا کرده و دیگر بسیار دیر است که خللی به آن وارد شود. در هر حال من هم از ایشان و هم از خوانندگان سپاسگزارم و پوزش می خواهم که چنین بحثی را اینجا آوردم. نیز اگر این دوست خواستند که حرف هایشان در همین ستون - نه در ستون کوچک نظرات- درج بشود بنده با کمال میل حاضرم و نیز خواهش می کنم که این دوست بحث راشخصی تلقی نکنند! 11:56 PM
Thursday, January 20
می خواستم مطلبی بنویسم و آقای خاتمی را اندکی بمالانم. آخر این مرد زیادی بی راهه می رود و حتی معنای آزادی را هم انگار فراموش کرده است!
گفته است که "آمریکا خفه شو!"
خب، آمریکا خفه شود. آیا وضعیت زندانیان در ایران بهتر می شود؟
می گوید که اگر هر کسی از نقض حقوق بشر صحبت کند حق د ارد جز آمریکا! ............... جل الخالق!!!
البته مرد نازنینی از پای منقلی های پدر آقای خاتمی برای من داستان های جذابی از حقه ها و وافورهای ساخت چک و اسلواکی و فلان و بهمان گفته بود. اما من این پسر را که محمد خاتمی باشد بالاتر از این ها می دانستم. حالا شده است عینهو امام جمعه ارومیه. بدون اینکه یک کلمه ترکی بداند. شده است عین پدرش، بدون اینکه یک بست بچسباند، شده است عین رفسنجانی، بدون اینکه پسری مانند یاسر داشته باشد، شده است! شده است عین فلاحیان، بدون اینکه کسی را قتل زنچیره ای بکند.... شده است عین سعید مرتضوی، بدون اینکه واقعا به زنی تجاوز کند یا مثلا زهرا کاظمی را با "شیئ سنگین" کشته باشد.
من آن اول ها به خاتمی احترام زیادی قایل بودم، بعد دیدم که ختمش فرارسیده است و " ختم نامه" برایش نوشتم و حالا که می بینم او نه آن بود که می نمود و دروغ می بافت فقط برایش متاسفم. مردی که می توانست بزرگ باشد اما کوچک بود! همین!
دوستان ترک دوست من بدانند که زبان ترکی هرچند که هنر است و فارسی هرچند که شکر و عربی هر چه است.... که زبان زبان است. یعنی وسیلهء ارتباط بین انسان ها. هیچ زبانی برتر از زبان دیگر نیست و زبان ترکی هم بهتر از زبان فارسی یا انگلیسی نیست. برای مادر من و برای من که با مادرم صحبت می کنم البته زبان ترکی بهترین و زیباترین زبان های دنیاست... و شعر حافظ را که می خوانم زبان فارسی زیباترین زبان دنیا می شود و قطعه ای از شکسپیر زبان انگلیسی را به اوج می برد. زندگی زیباست. زندگی همینطوری زیباست که زبان ها و نژادهای گوناگون و رنگارنگ در آن باشند و گرنه تک زبانی و تک صدایی و تک نژادی و تک مذهبی و غیره آدم را خفه می کند!
پیام من به دوستان آذربایجانی این است که زبان ترکی را دوست بدارید و سعی کنید به آن زبان بنویسید و بخوانید ولی هرگز... هرگز به زبان فارسی اهانت نکنید! به هیچ زبان و فرهنگ دیگری هم اهانت نکنید! زیبایی زبان ترکی دلیلی بر زشتی دیگر زبان ها نیست. نگوییم مرگ بر زبان فارسی! بگوییم زنده باد ترکی! (این چند کلمه را در پاسخ دوستانی نوشته ام که احساس می کنم از زبان فارسی نفرت دارند. من هم از نفرت نفرت دارم! و دوست داشتن را دوست می دارم!)
چارلز گرانر و سعید مرتضوی جنایت و مکافات در آمریکا و ایران
بنا به نوشتهء خبرگزاریها که شرح مفصل آن در نیویورک تایمز و رسانههای آمریکایی و اروپایی نشرشده است، چارلز گرانر، گروهبان ارتش آمريکا که در مورد اتهام های شکنجه و سوء رفتار جنسی با زندانيان زندان ابوغريب عراق مقصر شناخته شده، به ده سال زندان محکوم شده است. این نظامی از ارتش نیز اخراج شده است. این حکم یکی از سنگین ترین حکم هایی است که تا حالا برای متهمین زندان ابوغریب صادر شده است. در آمریکا متهم البته وکیل دارد و یک هیئت منصفه (ژوری) پس از شنیدن اتهامات و دفاع متهمان و وکلای ایشان و نیز پس از شنیدن شهادت شاهدان و غیره حکم "مکافات" را صادر می کنند. تصاویری که از زندانیان زندان ابو غریب در آمریکا و سپس در جهان انتشار یافت، دنیا را تکان داد. آقای دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا انتشار این تصاویر را نتیچهء آزادی و دموکراسی در آمریکا دانست و قول داد که مقصرین مجازات خواهند شد. حالا این چندمین نظامی آمریکایی است که به همین سبب محکوم میشود و محاکمات عاملان و آمران آمریکایی ادامه خواهد داشت... اما در همین ایام اوضاع و احوال دیگری در زندان اوین و دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران که بزرگانش حکومت عدل و داد می نامندش و در بوق و کرنا میدمند که در جهان هیچ نظامی عادل تر از نظام خودشان نیست، در جریان است که یکی داستانی است پر آب چشم. و آن احوال نویسندگان وبلاگ است که برخی مجبور به اعتراف های زمان استالین – ژدانف شدند (و چند روز بعد اعترافشان را پس گرفتند ) و برخی دیگر هنوز زیر شکنجههای وحشتناک اند تا زبان به ندامت و "اعتراف" بگشایند. حال و روز این زندانیان وبلاگ نویس جوان آنچنان وحشتناک بوده که به نوشتهء آقای محمدعلی ابطحی، تمام بازرسان پرونده به هنگام شنیدن درد و رنج و شکنجهء آنان به گریه افتاده اند. گفته میشود که تمام ماجرای دستگیری و شکنجهء این جوانان نویسنده زیر سر آقای سعید مرتضوی است که کارنامه وزینی از انواع و اقسام اتهامات جرم و جنایت و فساد مالی و اخلاقی دارد. سید ابراهیم نبوی، طنز نویس خوب وطن مان که خود نیز مدتی به اتهام "نوشتن" در چنگال همین باند مرتضوی اسیر بود در نامه ای سرگشاده به رئیس قوه قضاییه ایران، آیت الله شاهرودی، اندکی از ظلم و جور آقای مرتضوی نوشته است که در همین سایت گویا درج شده است. نبوی نوشته که : آقای مرتضوی چیزی به عنوان آبرو برای قوه قضائیه باقی نگذاشته است، مساله آبروی شخص شماست. و شما هیچ راهی جز برکناری قاضی متخلف ندارید. پرونده خلافکاری های مرتضوی در دادگاه انتظامی قضات موجود است، می خواهید در نامه دیگری شماره کلاسه و جزئیات پرونده را هم برایتان بنویسم، از داستان سوء استفاده جنسی اش از یک متهم قبل از اینکه به تهران بیاید و رفتارهای خلاف قانون وی در توقیف روزنامه ها در اردیبهشت سال 1379 و خلاف او در مورد پرونده نشریه دانستنیها و خانم فرانه بهزادی و خلاف او در برخورد با شخص آقای شمس الواعظین و خلاف او در ماجرای منجر به قتل در پرونده خانم زهرا کاظمی و خلاف های دیگر او همه و همه معلوم است، بگوئید تا پرونده اش را بیاورند و قاضی بی طرفی را مامور کنید تا به ماجرا رسیدگی کند. اگر هم تا قبل از این می خواهید جزئیات خلاف های ایشان را بدانید با آقای سیف زاده وکیل دادگستری تماس بگیرید تا همه چیز بریتان روشن شود.رسیدگی کند. اگر هم تا قبل از این می خواهید جزئیات خلاف های ایشان را بدانید با آقای سیف زاده وکیل دادگستری تماس بگیرید تا همه چیز بریتان روشن شود.
این چند روزه که به سانفرانسیسکو آمده ام، همه اش در حال مهمانداری و پاسخگویی بوده ام! مهمانان که جایشان روی چشم است، اما دوستانی هم بوده اند که از کوستاریکا تا کیوتو در ژاپن برایم زنگ می زدند و پیرامون مصاحبه ام صحبت می کردند. یکی می گفت که باید در مصاحبه به نظامیه هم اشاره می کردم که نخستین دانشگاه به سبک آن روزی بود، و من اشارتی نکردم و دیگری از رنگ کراواتم می گفت و دیگری از چاق شدنم! و همه درست!
از امروز تصمیم گرفته ام که رژیم بگیرم و اندکی لاغر شوم. اما می دانم بسیار مشکل است!! آدم قارینپایی نیستم (شکمو) اما .... اما تمام کابارنه سوینیون ها و پینو نوآرها را چه کنم؟
گویا مادرم هم اندگی از یک پرده گوشت اضافهء من خیلی شادمان نبود!
.... در هر حال این چند هفته را به سبک قرن بیستم! با مداد و خودکار از میریونس نوشتم!!! مدت ها بود که دیگر با مداد و خودکار چیزی ننوشته بودم و خطم خراب شده بود!!!
سفر پایان یافت! سفر دو هفته ای من به نیویورک و واشینگتن که اواخر سال پیش انجام گرفت امروز 8 ژانویه سرانجام یافت. البته نه سرانجام سرانجام! حالا که این سطور را می نویسم نشسته ام در کافه ای در فرودگاه دالس واشینگتن و منتظر پروازم که دیر کرده است. عین ایران ایر ماشاءالله! این سفر سه چهار نقطهء روشن و تابناک داشت: سرما و برف و بوران نیویورک که مرا به یاد سراب و تبریز و سیبری انداخت. سوز بود و سرما بود و باد یخزده شلاق زنان می آمد می کوفت بر سر و صورت. اما گرمای دیدار دوستان خوب تمام این سوز و سرما را هیچ می کند. علی و نگار از باکو و شیرین و شجاع از نیویورک و دست آخر محسن، نویافته اما از ایام قدیم. مقداری بانگ نوشانوش بود و اندکی بحث سیاسی پیرامون رفراندوم و غیره .... هفتهء پیش که به واشینگتن رسیدم هوا خوب بود مانند روزهای آخر اسفند! واشینگتن برایم من خانه دوست است. در خانهء دوستی اتراق کردم و دوستان قدیمی دیگرم را کشف کردم. دوستانی از ایام تحصیل در دانشگاه تبریز. در میان این دوستان یک دل و یک رنگ دیگر احساس غربت نمی کنی. آلبوم های عکس را ورق می زنیم و دوره می کنیم همیشه را و اکنون را. پس زنده باد دوستی و یکرنگی و صداقت! زنده باد داود و جمشید! نیز در واشینگتن در دو مصاحبه هم شرکت کردم. یکی برای باکو و تبریز پخش شد و دیگری برای فارسی زبانان دنیا از تلویزیون صدای آمریکا. احمد بهارلو واقعا مجری درجه یکی است و خوب توانست جلسه را ادراره کند. مصاحبه ها پیرامون سالروز کشف حجاب (17 دی) و روز دانشگاه بود. هر دو به عنوان نماد های تجدد و مدرنیته در ایران. هر دو سرنوشت ساز و هر دو ادامه دار.... میزگرد صدای آمریکا می توانید در سایت صدای آمریکا تماشا کنید. اما حادثهء میمون دیگر این سفر دیدار با پیاله چی عزیز بود که ناگهان وارد وارد واشینگتن شد و شبی داشتیم که خوش بود. از دوستان قدیم هم دیدم. همه خوب و عالی!
دیروز که یکشنبهء دلگیری بود از نیویورک آمدم به واشینگتن دی سی، پایتخت آمریکا. سال ها بود که در واشینگتن نبودم. یادم رفته بود که این شهر چقدر تمیز است. قطار نیویورک به واشینگتن هم بیش از سه ساعت و نیم طول نکشید. ایستگاه قطار واشینگتن در زیبایی و نظافت نظیر ندارد. همه سنگ مرمر و ستون و سقف های چشم نواز است که می بینی. در سالن عمومی اش نوشگاهی است بیضوی شکل با انواع و اقسام اشربه. جای پیاله چی خالی که پیاله ای بالا بیندازد! نیز کشیدن سیگار هم هنوز آزاد است! این دیگر جل الخالق لازم دارد! به هنگام وداع با نیویورک دوست صاحب نامی را دیدم و ناهاری باهاش خوردم. از فعالین قدیم سیاسی است و از "موافقان مشروط" فراخوان رفراندوم. یعنی تا حالا امضا نکرده است و می گفت که هنوز طرح رفراندوم زود است. بگذریم! اما امروز در واشینگتن هوا معرکه بود. عین اسفند ماه تهران! " در روزهای آخر اسفند ای کاش می شد بنفشه ها را در جعبه های چوبی کوچک به هر کجا برد!" این را شفیعی کدکنی سروده و فرهاد خوانده و من عاشق اش هستم. دیگر اینکه در واشینگتن می توانم به اینترنت دسترسی داشته باشم! با سپاس از تمامی دوستانی که سال نو میلادی را تبریک گفته اند...