Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
امشب همه اش مراسم اسکار را تماشا می کردم. خوشحال شدم که کلینت ایستوود هم جایزهء بهترین کارگردانی را برد و هم فیلمش بهترین فیلم سال شد. چند سال پیش که در کارمل بودم اتفاقا با ایستوود آشنا شدم. آن روزها در کارمل هتلی داشت به نام میشین این که شاید حالا هم مال خودش باشد. در بار (نوشگاه) هتل داشتم نوشابه ای می خوردم که وارد شد. سلامی گفتم و .... چون دید ایرانی هستم و می شناسمش به دوستانش اندکی پز داد (به شوخی!) و چون دید تمام فیلم هایش را دیده ام مرا به ودکا تونیک مهمانم کرد. گذشت و گذشت تا چند سال پیش دوباره گذارم به کارمل افتاد و باز به بار میشین این رفتم. شب اول پیدایش نشد ولی شب دوم آمد و من این بار مانند یک آشنای قدیم سلام و احوال پرسی کردم و گفتم که سال ها پیش مرا به یک درینک مهمان کرده.. شاید الکی گفت که یادم هست و این بار هم یک درینک برایم سفارش داد و از کیارستمی صحبت به میان آمد. گفتم دوست من است. گفت هر وقت اینورها آمد بیارش کارمل. مهمان من. عاشق کارهای کیارستمی بود و باهم در جشنوارهء کان جزو هیئت ژوری بوده اند. اتفاقا دو سه سال پیش عباس برای دریافت جایزهء کوروساوا (که به بهروز وثوقی هدیه کرد) به سانفرانسیسکو آمد و دعوت کلینت ایستوود را بهش گفتم. قرار بود برویم که نشد! 2:03 AM
Sunday, February 27
باز هم يک مقاله به خاطر گذاشتن عکس قربانی شد! مقالهء جالبی بود پيرامون پا گرفتن آهسته آهستهء دموکراسی در خاورمیانه! به مصر و حسنی مبارک اشاراتی داشتم که همیشه با 99/99 درصد آرا برنده می شد. در انتخاباتی که فقط یک نامزد داشت و آن نامزد را مجلس انتخاب می کرد که مردم رای آری یا نه بدهند و همیشه هم ریاست تبلیغات انتخاباتی حسنی مبارک را پسر ارشدش برعهده می گرفت و همیشه هم 99/99 درصد آرای مردم آری بود و .... لطیفه ای را هم نقل کرده که حالا چون دوباره می نویسم نمی خندم! می گویند در انتخابا آمریکا آقای جان کری برای ریاست گروه تبلغاتش همین پسر حسنی مبارک را استخدام کرد. نتیجه انتخابات آمریکا چنین شد: رئیس جمهور حسنی مبارک با 99/99 دصد رای مردم آمریکا! .. البته در مقاله ای که حذف شد از عربستان و الجزایر هم نوشته بود که دیگر حال و حوصلهء تکرارشان را ندارم. فقط مقاله ای که پارسال برای مجله ای نوشته بودم اینجا نقل می کنم که خیلی هم شوخی نیست! (عکس سید قطب طلب تان!)
آمریکایی که سید قطب می دید!
سید قطب نویسنده و معلم مصری در سال 1949 چند ماهی را در گریلی کلرادو گذراند. او در آنجا در دانشسرای تربیت معلم آموزش درس خواند. اما همین شش ماه اقامت در آمریکا او را شدیدا از آمریکا منزجر کرد و آمریکا را به خاطر "بی روح" بودن و "مادی گرایی" سخت نکوهش کرد. او برای مصر و کشورهای اسلامی اصول "شریعت" را تجویز کرد. عقاید و آرای او بعدها الهام بخش گروه هایی مانند القاعده شد. او آمریکا را جامعه ای آزمند می دید و حتی چمن خانه های شهر گریلی را مورد انتقاد قرار می داد که چرا آن چنان سبزند و بی مصرف! طرفه آن که گریلی آن ایام شهری بسیار محافظه کار بود و حتی شرب الکل در آنجا ممنوع بود. مردمان آن بسیار مذهبی و صلح طلب بودند و می خواستند شهری چون بهشت بسازند. در مجلهء ادبی دانشسرا سید قطب عقایدش را می نوشت و از همان زمان اسرائیل را که تازه تاسیس شده بود، می کوفت. نوشته های او در آن مجله بسیار ضد یهود بود. بعد ها سید قطب سفرنامه اش را زیر عنوان " آمریکایی که من دیدم" منتشر کرد. سال ها پیش از او ولادیمیر مایاکوفسکی شاعر بزرگ روس کتابی زیر عنوان " آمریکایی که من کشف کردم" نوشته بود و احتمالا سید قطب عنوان کتابش را از مایاکوفسکی "وام" گرفته بود! قطب در کتابش نوشت که آمریکایی ها هنوز سرخپوست ها را می کشند و مردم آمریکای لاتین را از سرزمین ایالات متحده به سمت جنوب (آمریکای لاتین) رانده اند. او از موسیقی جاز نفرت داشت و آن را موسیقی ای بدوی و سکسی می نامید. او زنان آمریکا را وسوسه گر و شهوانی می دید که فقط برای سکس آفریده شده اند! " دختر آمریکایی کاملا با ظرفیت های اندام خود آشنا است. چشمانش با حالت و لبانش تشنهء هوس است. او به خوبی می داند که چگونه پستانهای اغواگر و سرین هوس انگیز و ران های خوش تراشش را به معرض نمایش بگذارد." برای سید قطب حتی رقص های کلیسایی نیز عملی "شهوانی و حیوانی" است. " آنان با موسقی گرامافون رقصیدند در حالی که پاهایشان به همدیگر گره خورده بود و سینه هایشان به همدیگر فشار می آوردند. بازو در دور سینه و لب بر لب و ... فضا سرشار از هوس بود." برای قطب زنان آمریکا پتیاره ای بیش نیستند و مردان آمریکا یک مشت ورزشکار و ورزش دوست وحشی و حیوان صفت. او فوتبال و کشتی را نمونه ی بارز حیوان صفتی آمریکاییان می داند. او به شدت ضد غرب و ضد مدرنیته بود و مردم مصر را از غرب برحذر می داشت. گفته می شود که سید قطب در طول زندگی اش با زنان آمیزش جنسی نداشته است. سید قطب بعدها گروه اخوان المسلمین را بنیاد نهاد و پس از انقلاب ضد سلطنتی 1953 تا مقام وزارت پیش رفت اما بعدها به جرم اقدام علیه حکومت در سال 1966 اعدام گردید. او در زندان مقالاتی نوشت که الهام بخش بنیان گذاران گروه هایی مانند القاعده شد و هنوز که هنوز است آراء و عقایدش در میان مسلمانان افراطی هواخواهان بسیار دارد. 12:58 AM
امشب به خواهش دوستی رفتم سراغ میریونس. بیچاره میریونس! فراموشش کرده بودم. رفتم و کنار و گوشه های ذهنم بیرون کشیدمش. دیدم همچنان مانده در تبریز یخ زده... در میان افکار مغشوش و مشوش اش. نیمی اش به سوی تامارا می رود و نیمی اش به سوی چه گوارا... و خود در اتاقی در محلهء اهراب (اهراب کوچه سی) با برف و بوران دست به گریبان است. اتاقش پنجره های یخ زده و سبز رنگ دارد. بر شیشه های پنجره اش هزاران درخت و جنگل نقش بسته و یک بخاری "سرخ آبی" دایره ای کوچک از اتاقش را گرم نگاه می دارد. اما تمام فضای اتاق سرد است و یخ زده. از اتاق که بیرون می آید یک دالان کوچک است که با چند پله به حیاط می رسد. و حیاط با درختان یخ زده و پر برف و حوضی خالی و شیر آبی که مدام آب شر شر می ریزد و همانجا یخ می بندد و مانند هرم هی بزرگ می شود. شیر آب باز است تا مبادا لوله های آب خانه یخ بزند... و میر یونس گاه باید به گوشه حیاط برود که مستراح آنجاست و یخ می بندد.... زمستان بدی است در تبریز. دوستانش را دستگیر کرده اند و او با یک ماشین تحریر المپیا و نوشته های لنین و مائو تنها مانده است. می رود به غذاخوری الوند که در اول "داش ماغازالاری" قرار دارد، یک پیر مرد بارانی پوش را می بیند. کراوات زده و شاپو پوش با شال گردنی کشمیری. نگاه شان به هم پیوند می خورد. پیر مرد می آید و خود را معرفی کند. میر یونس هاج و واج می ماند. پیر مرد سرهنگی است بازنشسته و ادعا می کند که سرگذشت غریبی دارد. چشمان سبز میریونس ناگهان هزاران پرسش بی پاسخ را بیرون می ریزد و جناب سرهنگ با اندکی شرم خداحافظی کرده می رود. بیرون برف نشسته است. سفید و پاک و دانه های ریز برف در هوا معلق اند. روبروی الوند یک پیاله فروشی ارمنی هست. بدون اینکه خود بخواهد گام هایش به آنجا کشیده می شود. پیشخوانی است تمیز و مرتب. کاغذ روزنامه را مثلث بریده اند و داخل لیوانی به صورت هرم در آورده اند. پیاله ای لوبیا و بشقابی با چند پر خیار شور و کالباس جلو جناب سرهنگ است. با یک چتول عرق مراغه. حالا جناب سرهنگ لبخندی هم گوشهء لبانش هست. میریونس می رود و سلامی می گوید. دیگر آشنا هستند. یک چتول دیگر عرق مراغه روی پیشخوان گذاشته می شود با یک پیاله خوراک لوبیا. شیشهء آب لیمو و روغن زیتون هم کنارش. بیرون، پشت شیشه دانه های درش برف رقص کنان و عشوه گرانه خود را به شیشه های پنجره می زنند و می فروش پیر ارمنی با دستمالی کثیف مرتب پیشخواه را برق می اندازد و چند نفر به سلامتی هم جرعه ای بالا می اندازند و میریونس پس از نخستین جرعه دیگر احساس سرما نمی کند و برف همچنان می بارد. می بارد.... تبریز در زمستان. پیر مرد می گوید باید به شرح پریشانی من گوش کنی. و میر یونس گوش می کند: سرهنگی است بازنشسته و زندان رفته و از اعضای پنجاه و سه نفر. میر یونس باور نمی کند. به گمانش بیشتر ساواکی ها را می ماند. اما با یک چتول دیگر یخ ها آب می شوند و پیر مرد از پیشه وری و دکتر ارانی می گوید.... 12:43 AM
Sunday, February 20
می بینم که حوصلهء دوستان این سایت از بحث و مباحثه تمام شده است. حق هم دارند. من این بحث را از آنجا شروع کردم که دوستی تلفنی از من خواست که به ترکی هم بنویسم. گفتم اگر ترکی بنویسم کسی نمی خواند. تجربهء من در این چند سال این است که اولا ایرانیان بسیار کم می خوانند و بنابراین بیشتر انسان های شفاهی هستند. یک بار هم معنای انسان شفاهی را از قول دکتر ساعدی توضیح دادم. ترکی هم بنویسم اصلا نمی خوانند! مردم شعر ترکی می خوانند و به موسیقی ترکی هم گوش می دهند ولی محال است که یک رمان به زبان ترکی بتوانند از اول تا آخر بخوانند. مترجم دده قورقود به خود من می گفت که متن ساده شده ترکی دده قورد در کتابفروشی ها خاک خورد و خاک می خورد ولی متن فارسی آن به سرعت فروش رفت. (البته دلیل ترکی نخواندن هم ترکی ندانستن است که ترکان ایران هرگز اجازه نداشته اند که زبان مادری شان را بیاموزند) من در خانهء کمتر ایرانیی کتاب و مجله می بینم. تیراژ کتاب چه در ایران و چه در خارج از ایران بسیار پایین است. من خودم اگر هفته ای دو سه کتاب نخوانم احساس می کنم چیزی از داده ام. حالا که این سطور را می نویسم این کتاب ها دم دست من است و من شب و روز هر وقت وقت پیدا کنم می خوانم شان. - عالیجناب سرخ پوش اکبر گنچی - دن آرام جلد دوم به ترجمه احمد شاملو (برای یاد گیری اصطلاحات زبان فارسی بسیار آموزنده است!) - ره آورد روزگار (خاطرات دکتر حسین شهید زاده) - Snow نوشته اورهان پاموک به انگلیسی و همزمان متن اصلی ترکی آن - آن مادیان سرخ بال (محمود دولت آبادی) - آخرین شماره آذربایجان (چاپ باکو) ... و البته حافظ و غزلیات واحد که کتاب های بالینی من اند... ... من هر روز نیویورک تایمز و سانفرانسیسکو کرانیکل را می خوانم و هر هفته تایم و نیوز ویک را و .... اینها را گفتم که شما هم همین الان به اطراف خود نگاه کنید و ببینید چند کتاب دم دست دارید! من متاسف می شوم که می بینم نیندیشیدن و کم خواندن گریبانگیر مردم ما هست. آن به اصطلاح "استقلال طلب" که مرا ضد مدرنیته و پدرسالار و عاشق رضاخان و ... خواند، معلوم شد که به اندازه انگشتان دستش هم کتاب نخوانده است. حتی اگر تجدد و تجدد ستیزی عباس میلانی را خوانده بود شاید این چنین بی محابا تهمت نمی زد... اگر به پیشینهء من نگاه کرده بود و مقالات و کتاب هایم را خوانده بود محال بود مرا آریامهری و پان ایرانیست بنامد. چون من در مقاله ای پس از انتخابات عراق نوشتم که در آینده اقوام ایران و مساله ملیت ها و زبان های ملی و قومی نقش مهمی خواهند داشت و از ایران چند زبانی و فدرالیسم دفاع کردم آن شخص ناگهان شمشیر کشید و هنوز که هنوز است من حرف حسابش را نمی فهمم. این را واقعا می گویم. البته یک بخشی از بحث ما بر می گشت به تجزیه طلبی و استقلال طلبی. در واقع هم فرقی نمی کنند. مثلا کسی که می خواهد آذربایجان ایران مستقل باشد یا به جمهوری آذربایجان بپیوندد، خوب در عمل می خواهد آذربایجان را از ایران جدا کند. جدا کردن همان تجزیه کردن است. من در آن مقاله نوشتم که خود شخص من با تجزیه طلبی و حالا اضافه می کنم با استقلال آذربایجان مخالفم ولی کسانی که موافق هستند باید حق داشته باشند تا دلایل خود را بگویند و بنویسند و حزب باز کنند و رفراندوم بگذارند... به خاطر همین هم اجازه دادم تا "استقلال طلب" حرف هایش را بگوید ولی آخر سر شورش را درآورد! در آزادترین مطبوعات دنیا کسی نمی تواند بی نام و نشان مقاله بنویسد. دست کم باید به سردبیر اسم و رسم واقعی اش را بگوید و آن وقت با نام مستعار بنویسد. چون کسی که بی نام و نشان می نویسد دریده و شلخته می شود و بی شرمانه می تازد. انگار اینکه شبانه روی دیوار شعار می نویسد. در هر حال تجربه ای بود که دگر باره تجربه کردم. 12:30 AM
Saturday, February 19
دوستان عزیز من متاسفم که با آقا یا خانم "استقلال طلب" وارد بحث شدم. چون که یکی از دوستان خوبم به من هشدار داد که ممکن است این شخص از اعضای "امنیت خانه مبارکه" دولت فخیمه جمهوری اسلامی باشد که معمولا برای گل آلود کردن آب به سایت ها سرک می کشند و ناگهان عقیده ای را به وسط ول می کنند تا بحث از اصول خود خارج شود. حالا من مطمئن نیستم که این شخص هم از همان قماش باشد. اگر که هست من برای خود و خوانندگان این سایت متاسفم و اگر نیست که هیچ. ایشان عقیده دارند که دنیا دوباره بر مبنای زبان شکل بگیرد. خب، این هم عقیده ایست! امیدوارم روزی برسد که ایشان و احیانا همفکرانش بر این مبنا حزب و سازمانی درست کنند و شروع کنند به فعالیت سیاسی و اجتماعی. بحث من هم با ایشان در اینجا تمام می شود. .... اما دوستی که از من معنای استعمار را خواسته بود. البته منظور ایشان را می فهمم. ساده ترین تعریف استعمار: عموما گسترش قدرت یک دولت از طریق تصرف، غالبا با فتح سرزمین های دیگر، منقاد کردن ساکنان آن ها به حکومتی بیگانه که به زور تحمیل شده، و استثمار اقتصادی و مالی آنان با قدرت "امپراتوری"... بنابراین تعریف که از کتاب "فرهنگ اندیشه نو" آوردم و کم و بیش در دیگر فرهنگ ها هم بر این چنین است، تمام امپراتوری های سلطه جو نماد استعمار هستند. موقعی که اسکندر به ایران حمله کرد، و یا اعراب و مغول حمله کردند، ایران مستعمرهء آنان شد. اما در عصر جدید استعماری که هلند و انگلیس و پرتقال و فرانسه و اسپانیا پیشتازان استعمار بودند، ایران به طور کلی و رسمی مستعمرهء یک کشور خارجی نشد. (مانند هند یا الجزایر). بخش هایی از ایران (هرمز و بندر عباس ) تا عصر صفوی در دست پرتقالی ها بود. اما ایران مستعمره پرتقال نبود. بعدها نفوذ روسیه و انگلیس هم تاحد کشورهای استعماری رسید، اما باز ایران رسما مستعمره نشد. شاید هم اگر می شد ایران دست کم به اندازهء هند با دموکراسی و مدارا آشنا می گردید! که نشد. اگر می خواهید که بگویم در ایران یک حکومت مرکزی فارسی زبان اقوام دیگر را به استعمار خود در آورده است و آنان را استثمار می کند و .... این ربطی به مقولهء استعمار ندارد. دیکتاتوری و استبداد مقوله های جداگانه اند. صدام حسین از بزرگ ترین دیکتاتورهای عصر خود بود اما هیچ کشوری را استعمار نکرد. سنی ها سال های در عراق حکمرانی کردند ولی شیعه ها و کردان و ترکان را استعمار نکردند. هرچند بسیاری شان کشتند و نابود کردند. یعنی استبداد و استعمار دو مقولهء جداگانه اند. بنابراین مبارزات ضد استعماری هم با مبارزات آزادی خواهانه تفاوت می کند. این ها البته الفبای علوم اجتماعی و سیاسی اند و من هم معلم نیستم. همین قدر هم که نوشتم از خوانندگان پوزش می خواهم. در حقیقت می خواستم از کنسرت رابرت شومان بنویسم که امشب دیدم. کنسرتی بود همراه با آواز و کر برمبنای یک افسانهء ایرانی به نام پردیس و پریسا .... تاماس مور شعری دارد به نام "لاله رخ" و موسیقی شومان بر مبنای همین شعر شکل گرفته و آن هم داستان جست و جوی کلید بهشت است توسط یک پری .... واقعا حیف نیست آدم این موسیقی را بگذارد و با کسان بی نام نشانی مانند استقلال طلب دهن به دهن بشود؟ اگر ایشان شخصیتی حقیقی اند خواهش می کنم برود و پیانو کنسرتوی شماره 2 راخمانینف را گوش بدهد و اندکی از حال و هوای نفرت و خشونت بیرون بیاید. اگر هم مسلمان و شیعه اثنی عشری اند خواهش می کنم فردا که روز عاشورا است برود و یک قمهء حسابی بر فرقش بکوبد! 2:05 AM
Friday, February 18
استقلال طلب و دوستان ديگر (ابراهيم و ....) اگر مطلب من با عصبيت و پرخاشگرانه بود پوزش مي خواهم. من بالاخره جان کلام شما را فهميدم، استقلال طلب! شما مي گوييد که نقشه خاورميانه به کل تغيير کند و کشورهاي آذربايجان بزرگ و ترکمنستان بزرگ و عربستان (حالا به عراق بپيوندد يا به عربستان سعودي يا به کويت!) و بلوچستان بزرگ (متشکل از بلوچستان ایران و بلوچ های پاکستان و افغانسنان شاید!) تشکیل شود و هر که خواهان فدرالیسم در مجموعهء مرزهای فعلی ایران باشد تجزیه طلب است (و شش بار بیشتر!) به قول عبید زندیق و بندیق بودم و خود نمی دانسم! من در مقامی نیستم که برای دیگران تعیین تکلیف کنم. حتی چنین کاری را سازمان ملل متحد هم نمی تواند انجام بدهد. من خودم آمار کوچکی گرفته ام و از طبقات مختلف ترکان ایران و از شهروندان جمهوری آذربایجان هم پرس و جو کرده ام که چگونه می توان و آیا میل دارند یک کشور واحد تشکیل دهند یانه. نتایج عجیب بود. در زمان جنگ "ارمنی - آذری" درصد زیادی از شهروندان جمهوری آذربایجان می خواستند کشور واحد داشته باشند (اما در ایران به میزان 2-3 درصد بیشتر نبود) اما در آخرین سفرم به باکو و گنجه درصد آن ها بسیار پایی آمد و حالا شاید 5 درصد هم نخواهند با آذربایجان ایران یکی بشوند. دلیل می آورند که یک لقمه نفت داریم و 7 میلیون جمعیت ...اروپایی فکر می کنیم و غرب گرا هستم. این آخوند و ملا و ... شمارا قرن ها عقب برده و نمی خواهیم این درآمد نفتی را بین 30 میلیون نفر دیگر تقسیم کنیم! کشورهای دیگر را نمی دانم و خود را قیم آنان نمی دانم ولی اگر روزی تمام کشورهای پیرامونی مانند اروپای متحد یک اتحادیه تشکیل بدهند و شهروندان بر مبنای حقوق بشر مساوی باشند کمال آرزوی من است. مثلا در اروپا کاتالان های اسپانیا با کاتالان های ایتالیا و فرانسه کمیته های فرهنگی مشترک دارند. در نقشهء آرمانی من هم چنین چیزی دور از دسترس نیست. به نظر من ایران کشوری است چند زبانه و چند قومی و چند مذهبی. ترکان ایران یا ترک زبانان ایران و یا به قول شما خلق ترک ایران و حتی به قول بعضی های ملت ترک ایران هم که باید قادر باشند یکی از اعضای این ایران فدرالیست باشند. اصول مدون چنین نظامی هم فدرالیسم است، هم در کشورهای پادشاهی نتایج خوبی داده و هم در جمهوری ها. حالا هی شما مرا به پان ایرانیست بودن متهم کنید! ما باید در مورد چیزهای ممکن سخن بگوییم و بنویسیم. شقه شقه کردن یک منطقه و آنگاه درست کردن چند کشور نوین بر مبنای زبان، اگر هم بر فرض محال یک روزی اتفاق بیفتد، چند بنگلادش دیگر با چند رهبر رهبر دیوانه مانند قذافی و ترکمن باشی (صفر مراد نیازف) ملا عمر و ... به این منطقه محنت زده افزوده خواهد کرد! فکر می کنم ما دیگر بحث هایمان را کردیم باقی می ماند که خوانندگان دیگر نظر بدهند. نیز هنوز هم می گویم ما در ایران جنبش های فرهنگی و قومی داریم. اگر دوست دارید بنویسم، استعمار زبانی هم داریم. ولی من جنبشی استقلال طلبانه که بخواهد آذربایجان را از ایران جدا کند، ندیده ام. جز اینکه برخی از آریا گرایان افراطی تا واژه ترک را می شنوند فورا به انسان انگ تجزیه طلبی می زنند! 10:52 AM
استقلال یا تجزیه! برای کسی که به نام "استقلال طلب" نظر می دهد... من چند تا پرسش از ایشان دارم: - این رسم بحث نیست که کسی با نام و نشان بنویسد(مرتضی نگاهی) و کسی بی نام و نشان! یعنی ایشان هنوز یا می ترسند(که قابل قبول است) و یا خود را استتار می کنند تا کسی او او را نشناسد(که ریاکاری است). یعنی اینکه به آراء و عقاید خود هنوز آنچنان باور ندارد که با افتخار بگوید: من یک استقلال طلب هستم و برای استقلال طلبی خود دلیل و برهان بیاورد که چرا "به نفع ترکان ایران است که برای خود یک کشور جداگانه درست کنند و ..." ایشان باید بنویسد که مثلا در آن صورت تکلیف ترکان ساکن تهران و اراک و شیراز و خراسان و کرمان و ... چه خواهد شد. آیا آن کشور فرضی مستقل باید در نهایت به آذربایجان بپیوندد یا به ترکیه؟ نوع حکومتش چگونه باشد؟ از همهء اینها گذشته ... اگر مردم آذربایجان اصلا نخواهند مستقل بشوند چه؟ آیا ایشان با تولد یک کشور دیگر دیکتاتوری (حالا فرض کنیم نامش هم جمهوری آذربایجان جنوبی باشد) با حکومت مرکزی آن کشور فرضی مبارزه خواهد کرد یا در وصف زمامدارانش هورا خواهد کشید. - ایشان از روشنفکران ترک زبان نوشتند و دکتر براهنی را هم مثال آوردند. آیا دکتر براهنی تجزیه طلب یا استقلال طلب است؟ کی و کجا نوشته؟ من تا به حال کسی از روشنفکران ترک زبان ایرانی را ندیده و نشناخته ام که از استقلال سخن بگوید. حتی پیشه وری هم در اوج استالینیسم بیشتر ایرانی بود تا "انسان طراز نوین شوروی" (فارغ از دغدغه های ملی و مذهبی). نام پسرش را هم داریوش می گذاشت تا مثلا اوختای و تیمور و آتیلا. (هر چند من با این نام ها مشکل ندارم!) دوست عزیز... من نمی دانم شما کی هستید و اصلا منظورتان چیست. اما من هرگز ندیده و نخوانده ام که ترکان ایرانی در ایران به ایرانیت خود پشت کنند. نه ستارخان و باقرخان چنان کرد و نه خیابانی حیدر عمواوغلو. البته بگذریم از چند تنی که دل در گرو باقراوف و استالین داشتند و پدر معنوی خود را استالین می دانستند و مانند تمام کمونیست های استالینیست آن زمان خود را "جهان وطن" می نامیدند ولی در اصل در خدمت ک گ ب و حزب کمونیست شوروی بودند. اکثریت قریب به اتفاق اعضای فرقهء دموکرات هم قربانی خبرچینی و ریاکاری آنان شدند و سر از اردوگاه های مخوف استالین درآوردند. نه، بروید خاطرات بازماندگان آن اردوگاه های مرگ را بخوانید. برخی از این خاطرات خوشبختانه چاپ شده اند. "خانهء دایی یوسف" در ماگادان کسی پیر نمی شود"، یاد مانده های محمد بی ریا که در اوایل انقلاب چاپ شد و ده ها کتاب دیگر و از جمله همین یاشاسین آشکارلیق بنده...(این کتاب را دوستی به صورت PDF در همین ستون درج کرده است. با سپاس از ایشان!) .... روز چهارم جولای در آمریکا روز استقلال نامیده می شود... هر کشور دیگری هم که روزگاری تحت استعمار کشور دیگری بود روزی به نام "روز استقلال" دارد. در جمهوری آذربایجان هم بگمانم 18 آوریل را روز استقلال می نامند و آن روزی بود که در سال 1918 جمهوری آذربایجان از یوغ روسیه آزاد شد. آذربایجان ما هرگز نه مستعمره بود و نه به تنهایی در زیر یوغ یک کشور مثلا فارس زبان! البته مدتی اشرف افغان تمام ایران را اشغال کرد و اعراب و مغولان و تیمور و ... هم چنان کردند. اما در بسیاری موارد این جهانگیران و اشغال گران که اغلب ترک زبان بودند و از سوی مشرق زمین به ایران می تاختند و سال های سال حکومت می کردند، خوب یا بد، بدون دغدغه از مسایل ترک و فارس به شاعران پارسی گوی صله و خلعت می داند... (در دربار و قشون شان زبان رسمی ترکی بود و زبان فلسفی و مذهبی عربی و زبان شعر و ادب، فارسی.) ایران همیشه کشوری چند زبانه بوده و هست! ... دوست عزیز اگر در ایران کنونی مبارزه ای هست این مبارزه یک مبارزه فرهنگی است. ترک های ایران (به ویژه روشنفکرانشان) می خواهند از نظر فرهنگی دارای حق و حقوق مساوی با دیگران باشند و این هم حق شان هست. دکتر براهنی و دکتر هیئت و آقای حسین زاده صدیق (حسین دوزگون) و دکتر نطقی و حتی آقای محمود علی چهرگانی و آن عزیزانی که اکنون در بند و اسیرند... در این راستا فعالیت و کوشش می کنند. من تا به حال از هیچ کدام از اینان نشنیده و نخوانده ام که برای آذربایجان یا ترکان ایران نسخهء استقلال و تجزیه از ایران را بپیچند. اگر شما مطلبی دارید که مخالف این گفتهء من باشد، خواهش می کنم برای من روانه کنید تا در همین ستون درج کنم. مگر این که مانند برخی از ایرانیان تا سخنی پیرامون زبان ترکی و حق و حقوق شهروندی و آزادی زبان به میان می آید، ناگهان اتهام تجزیه طلبی و خیانت را بر فرق گوینده و نویسنده می کوبند! شما مرا به یاد یک دانشمند انگلیسی می اندازید که گفته بود راست افراطی و چپ افراطی در فراسوهای یک خط مستقیم نیستند بلکه در دایره ای دور می زنند که خیلی به هم نزدیک اند. شما مصداق کامل این نظریه هستید! 1:31 AM
Wednesday, February 16
تجزیه طلبی و تجزیه طلبان مدخلی برای یک بحث
این روزها ما وارد یک عصر جدید شده ایم. در افغانستان آرام آرام جامعهء مدنی شکل می گیرد و جامعهء چند ملیتی و چند قومی افغانستان با دو "زبان ملی" پشتو و دری (فارسی) و زبان های دیگر که در مناطق خود رسمیت خواهند داشت، به دوران جدید وارد می شود و در عراق صحبت از فدرالیسم است. ابراهیم جعفری، که احتمال می رود نخست وزیر دوران گذار عراق باشد، همین امروز در مصاحبه ای فدرالیسم را شکل مطلوب حکومتی برای عراق چند ملیتی دانست. کردهای عراق پرچم کردستان را به اهتزاز درآورده اند. در ترکیه نیز چندی است که حقوق کردها رعایت می شود و کردهای ترکیه صاحب روزنامه و تلویزیون و نماینده و ... شده اند. اما ایران بیچارهء که همواره پیشگام حرکت های مدرنیته و تجددخواهی بوده، هنوز که هنوز است در بند و اسیر پندارهای تک صدایی و تک بعدی خود است. این تک بعدی منحصر به زمام داران نیست. روشنفکران ایرانی هم که سال های در سرزمین های آزاد زیسته اند و می زیند، هنگامی که مسایل اقوام و ملیت ها مطرح می شود، ناگهان رگ غیرت ملی شان به جوش می آید و ف را فقط "فرحزاد" می بینند! امروز در یک برنامهء رادیویی پر شنوندهء لوس آنجلس، صحبت از حقوق ملی غیر فارس های ایرانی بود. یک نفر که گويا اخیرا برنامه ای رادیویی یا تلویزیونی به زبان ترکی دایر کرده و پرچمی هم برای خود تدارک دیده، با یک روزنامه نگار صاحب نام مباحثه و مناقشه می کرد. این روزنامه نگار - که انسان آزاد اندیش هم هست - در پاسخ آن آقا تجزیه طلبی را محکوم می کرد و در عین حال از حقوق اقلیت ها و اقوام ایرانی دفاع می کرد. آن آقا هم از آزادی زبان و فرهنگ سخن و از فدرالیسم می گفت. در دور باطلی افتاده بودند که مدام می گردیدند... به نظرم رسید که هر دو حرف حساب می زنند اما نمی توانند با همدیگر "دیسکورس" (گفتمان) داشته باشند. در این میان البته شنوندگان هم که تلفن می کردند با غیرت و عصبیت از ایرانیت و نژاد اصیل و پاک آریایی و فرهنگ والای پارسی و فتنهء انگلیس ها و روس ها و کمونیست ها و ... می گفتند و رگ های گردن قوی می کردند. به فکر افتادم که دنبالهء بحث آنان را بگیرم و با خوانندگان این سایت در میان بگذارم. برای شروع هم از خودم شروع می کنم: من بارها نوشته ام: به دلایل بسیاری با تجزیه طلبی مخالف هستم. به خاطر ساخت و بافت تاریخی ایران و نقش اقوام و ملیت های گوناگون در آن ... به خاطر حضور گسترده ترکان ایرانی در گوشه و کنار ایران و به ويژه در تهران .... و هزار ویک دلیل دیگر که در این ستون مجال مطرح کردن آن ها نیست. اما به نظرم باید تجزیه طلبان هم حق داشته باشند که فعالیت سیاسی و اجتماعی بکنند. این حق را از جمله حقوق شهروندی آنان می دانم. یعنی می توان با تجزیه طلبی مخالف بود و در عین حال از حقوق تجزیه طلبان دفاع کرد! اگر هم مثلا زمانی در ایران یا در خارج از ایران هم شعور سیاسی مردم و مدارای آنان آن قدر بالا رفت و مانند ایتالیا و انگلیس و کانادا عده ای تجزیه طلب گروه و حزبی تشکیل دادند و احیانا رفراندمی هم برگذار شد، آن موقع من با کمال میل و اشتیاق حاضر خواهم شد که با هر تجزیه طلبی بحث و جدل کنم و برای یک ایران متحد با شهروندان برابر تبلیغ کنم. مثال می آورم: شهردار سانفرانسیسکو و نیز شهردار نیویورک با پیمان زندگی (ازدواج( همجنس گرايان موافق هستند ولی هیچ کدام همجنس گرا نیستند. شوربختانه بسياری از روشنفکران ما مانند مار گزیده ها از ریسمان سیاه و سفید می ترسند و حتی از واژه فدرالیسم هم وحشت دارند. تازه این هموطنان در آمریکا یا آلمان فدرال هم زندگی می کنند! آیا می توان در این باره گفت و نوشت و شنید؟ 3:42 AM
Monday, February 14
امروز عید عاشقان است. عاشقان عيدتان مبارک باد! عيد بر عاشقان مبارک باد! ... و يک ترانه از خواننده معرکهء ترک سرتاب (سرداب) ائرنر را بشنويد (من که بيست بار يا بيشتر شنيده ام!) و باز بشنويد و عاشق بشوید و .... عشق را ستايش کنيد. از صدای سخن عشق نديدم خوشتر!!!!!!!!!!! 3:35 AM
Sunday, February 13
مقاله ای را شروع کرده ام به نوشتن پیرامون آقای هاشمی رفسنجانی نمی خواستم فعلا در این ستون بدون ویراستاری و غیره چاپ شود. اما برای اين که به بحث تولرانس و مدارا و ترک و فارس و عرب و عجم پایان دهم فعلا همین طور خام تقدیم تان می کنم تا بعدا شسته و رفته تحویل تان دهم. شاید هم برخی از شما ها در مورد رفسنجانی بیشتر می دانید که خواهش می کنم در اختیار بنده بگذارید. دو سه سال پیش مقاله ای در نیویورکر خواندم مبنی بر اینکه آقای هاشمی در یک معامله کلان نفتی پیرامون قزاقستان و آمریکا نقش بسیار مهمی داشته و این نقش رئیس جمهور قزاقستان را صاحب 750 میلیون دلار زلال! کرده است!!(پیدا کنید پرتقال فروش را!) نیز یک خواننده از باکو برای من نوشته که یاسر عزیز را در باکو برده پیش الکساندر هیگ تا معاملهء گازی ای را بین عشق آباد و آمریکا جوش بزند! خب، حالا که روز وصل و عشق و والانتاین است، آقا و آقازاده هم برای وصل کردن آمده اند! ..... ظهور مجدد علی اکبر هاشمی رفسنجانی در صحنه...
هاشمی رفسنجانی باز به میدان آمده است تا اوضاع و احوال را برای ورود به صحنهء انتخاباب ریاست جمهوری مورد سنجش قرار دهد. اما این "ورود" یا بازگشت دوباره اش این بار بسیار محتاطانه انجام گرفته است. نخست به عنوان "شایعه" پخش شد. که البته نه تایید شد و نه تکذیب! سپس شرکت در چند مصاحبه و چند نماز جمعه سخنرانی پیرامون مسایل جاری جهان و ایران. گوشهء چشمی هم به روزنامه های آمریکاییی (یو اس ای تودی) داشت که واکنش آمریکاییان را بسنجد. این همه از هوش و ذکاوت این کهنه تاجر و سیاست باز کویری حکایت می کند. هواخواهانش او را "مرد بحران ها" لقب داده اند. مخالفانش او را "عالیجناب سرخی" لقب داده اند که همواره در محاصره عالیجنابان خاکستری او را محاصره کرده اند.(اکبر گنجی، عالیجناب سرخپوش) هاشمی رفسنجانی چه در پیش از انقلاب و چه در پس از انقلاب یکی از بازیگران سیاست جمهوری اسلامی بوده است. از شورای انقلاب و مجلس خبرگان گرفته تا ریاست جمهوری و رئیس تشخیص مصلحت نظام. برادران و فرزندانش نیز در رده های بالای مدیریت و تجارت نقش های مهم داشته اند. از وزارت امورخارجه گرفته تا سرپرستی رادیو و تلویزیون و مترو تهران و شرکت های گاز و نفت منطقه ای و شرکت های تجاری کیش و دوبی و ..... در اردیبهشت ماه سال 1369 نود نفر از چهره های شاخص ملی مذهبی نامه ای اعتراض آمیز به رفسنجانی نوشتند. اما یک ماه پس از آن 23 نفر از امضا کنندگان نامه بازداشت شدند. آقای رفسنجانی در مصاحبه ای با لوموند اتهام آنان را جاسوسی برای آمریکا ذکر کرد. پیرامون مهندس عزب الله سحابی هم فقط گفت :"رویش زیاد شده بود . گفتم بگیرند رویش را کم کنند!" پیش از نامه، نامهء مشهور دیگری را زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی برای هاشمی رفسنجانی نوشت که نه عتاب داشت و نه اعتراض. اما این نویسندهء بزرگ و خوش قلم در زمان آقای رفسنجانی همراه خیل دیگری از اصحاب قلم و اندیشه سر به نیست شدند. منهدس برازنده، احمد میرعلایی، احمد تفضلی و ... از دیگر نام آوران بودند. اکبر گنجی جرات و شهامت خارج از اندازه ای به خرج داد و آقای هاشمی رفسنجانی را نقد کرد. در زمینه های قتل های زنجیره ای و ادامه جنگ با عراق بعد از آزاد سازی خرمشهر و ...اما حاصل آن زندان طویل المدتی بود برای گنجی، این روزنامه نگار شجاع. راستی داستان پلیسی -جنایی- سیاسی فرج سرکوهی هم در همین دوران صدارت آقای رفسنجانی اتفاق افتاد. در دورانی که این مسایل در روزنامه های دوم خردادی طرح شد، آقای رفسنجانی که در انتخابات مجلس شرکت کرده بود و قرار بر این بود که به عنوان نماینده اول تهران سخنگوی مجلس باشد، جزو نفرات سی و چندم شد و شمارش های مکرر آراء هم کمکی به انتخابش نکرد! اکنون که زمزمهء آمدنش است، از سویی خود را مرد سرد و گرم کشیدهء سیاست رخ می نماید اما در نهان شاید نقشه های دیگری پس ذهنش باشد. در نبود احزاب آزاد و در بود شورای نگهبان که می تواند هرکسی را برای مقام نامزدی ریاست جمهوری - و دیگر مقام های به اصطلاح انتخابی!!- تایید یا رد کند، البته نمی توان به این نوع شعبده بازی مضحک نام انتخابات گذاشت و مردم هم تا در روی این پاشنه می چرخد، حتی بیشتر از سابق از شرکت در انتخابات خودداری خواهند کرد. به خصوص که دو تجربه موفق انتخابات را در افغانستان و عراق شاهد بوده اند. آمدن دوبارهء آقای رفسنجانی به صحنهء انتخابات حق طبیعی شهروندی ایشان است. همچنان که باید حق طبیعی آقای امیرانتظام و دکتر محمد رضا خاتمی، اکبر گنجی، حسن نزیه و .... (صدها نام دیگر) باشد. بنابراین تا اکبر گنجی ها ( به خاطر نقد هاشمی) در زندان اند و تا شورای نگهبان خیل عظیم شهروندان ایرانی را به عنوان "غیرخودی" کنار می گذارد. شرکت کردن و حتی برنده شدن در چنین انتخاباتی جز شرم و سیه رویی ارمغانی نخواهد شد. آقای رفسنجانی اگر بخواهد شاید بتواند پیش از نام نویسی دست کم پیرامون چنین مسایلی "شفاف" باشد! 12:06 AM
Tuesday, February 8
نه یازیم گیتا؟ امروز پس از ماه ها با دوست و رفیق شفیقم مسعود بهنود درل دل کردم. از مسایل ترک و فارس و ایران و رضا براهنی و احمد شاملو و باغ کردان و آن روزها و سال هایی که سپری شدند.... مسعود از مدارا گفت و از تولرانس. گفت که ما فارس زبان ها شاید شماترک زبانان ایرانی آن چنان که باید و شاید، شاید نمی فهمیم. گفتن همین جمله از زبان یک نویسنده و روزنامه نگار خوب کشورمان به من نیرو داد. باید قضایا را جور دیگری دید! مسعود می تواند ببیند. چند روز پیش یک دوست دیگر که هم دانشگاه علی دایی در دانشگاه شریف (آریا مهر) بود گلایه می کرد که هنوز که هنوز است قدر علی دایی را به خاطر ترک بودن نمی دانند. گفتم که تازگی ها تمبری هم به نام علی دایی چاپ شده است. گفت اگر دایی فارس بود شاید این تمبر مدت ها پیش چاپ شده بود. در همین گفت و گو ها دوست دیگری می گفت که شاید هم فدراسیون فوتبال دستور چاپ تمبر را داده و دیگری می گفت که /.... ... اما این چند سطر را نوشتم که بگویم که ما مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی هستیم. حالا فرقی نمی کند که در تبریز بافته شود یا در نی ریز یا نایین. این نقش و نگار و رنگ ها هست که زندگی را زیبا می کند. شاید روزی هم شعر ترکی (که شهریار در حیدربابا به اوج غریبی رسانید و البته فضولی و واحد و واقف و نسیمی و سهند و رسول رضا و بختیار وهابزاده و ....) از حافظ و نظامی تا شاملو و سپهری را در زبان ترکی منعکس کردند، همه و همه به گردن ما حق دارند. زندگی را می توان زیبا و رنگارنگ دید و از تک صدایی و تک رنگی پرهیز کرد. زنده مدارا! گیتای عزیز، این هم از مدارا گفتن من. ساغ اول! 11:25 PM
Thursday, February 3
ديروز و امروز همه اش کتاب در ماگادان کسی پير نمی شود را می خواندم. این کتاب به همت و کوشش اتابک فتح الله زاده منتشر شده که ياد مانده های انسان و پزشک شريفی است به عطاء صفوی. دکتر صفوی در جوانی به سرزمین رویاها و آروزهايش اتحاد جماهير شوروی می رود و آنجا با تحقير و زندان و مرارت و اردوگاه های کار اجباری و .... روبرو می شود. سال های سال به ياد ايرانش زنده می ماند و آخر سر که پس از دوندگی های بسيار و کارشکنی های وحشتناک سرانجام پا به سرزمین مادری اش می گذارد، تازه می فهمد که اين ايران اسلامی انقلاب زده آن ايرانی نيست که سال ها با روای بازگشتش زيسته بود. باز تن به مهاجرت می سپارد. با اندوهی بی کران و غمی جانفرسا. کتاب آن چنان جذاب بود که من فقط توانستم چند صفحهء اوليه را حاشيه نویسی کنم (برای نقدی که شايد بر آن بنويسم) بعد ديگر خواب در چشم ترم شکست و به همراه دکتر صفوی به ارودگاه های غير انسانی مشابه آشويتس و تربلينکای دايی يوسف (استالين) رفتم. قارداش اتابک اللرون آغريماسين! (دستت درد نکند!) .... اينجا شعری تقدیم اتابک و دکتر صفوی می کنم که دوست نازنين ديگرم "علی قارداش" از زبان رومانيايی ترجمه کرده است:
بناهای بزرگ داریم ولی قلب های کوچک جاده های بزرگ ولی مغزهای کوچک زیاد خرج می کنیم اما خیلی کم داریم زیادخرید می کنیم ولی از آنها لذت نمی بریم خانه های بزرگ داریم ولی خانوارهای اندک ... متخصص زیاد داریم ولی مشکلات زیادتر دارو و درمان بسیار داریم ولی سلامتی نداریم زیاد می خوریم و زیاد دود هوا میکنیم بی حساب و کتاب خرج می کنیم حال خندیدن نداریم با شتاب می رانيم زود عصبانی میشویم دیر می خوابیم واز خواب خسته بلند می شویم مطالعه کم می کنیم و زیاد غیبت می کنیم هر روز بر مقدار پولمان افزوده میشود ولی ارزش آنها کم میشود زیادحرف می زنیم... معنی عشق را نمی دانیم و از هم نفرت داریم... بلد هستیم چگونه پول در بیاریم ولی نمی دانیم چگونه زندگی کنیم بر عمرمان افزوده میشود ولی یاد نمی گیریم به مریخ هم می رویم ولی بلد نیستیم در خیابان راه برویم کارهای بزرگی کردیم ولی نه درست و خوب هوا را آلوده و قلبها را شکسته کردیم زیاد می نویسیم ولی یاد نمی گیریم برنامه های زیادی داریم ولی به نتیجه نمی رسیم یاد گرفته ایم که عجله کنیم ولی شکيبايِ را بلد نیستیم کامپییوترهای عظیمی ساخته ايم که اطلاعات زیادی ذخیره می کنند ولی یاد نگرفته ایم از آنان بهره ببریم در چت روم ها چت می زنيم ولی نمی توانیم باهمديگر گپ بزنيم باشتاب غذا می خوریم ولی هضم آنها طولانی شده.. خانه های خوب بزرگ و خوشگل ولی بدون گرمای خانوادگی زمانه با پاکتهای خوشگل ولی با درون تهی یادت باشد که زمان می گذرد وبدون آنکه به دلی را شاد کنی و دوست داشته باشی همنوعانت را غنیمت بشمار زمان را و برای خود و نزدیکانت که حیف است این عمر کوتاه بگذرد و...و...و.... 1:58 AM