Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, April 26
امشب در جستجو گر گوگل واژهء سراب را نوشتم و دیدم که در عربی این کلمه بسیار به کار می رود و البته سراب دیگری نیز در منطقهء کرمانشاه قرار دارد..... و البته هزاران سراب دیگر در تمام نقاط گیتی که سراب است سراب!
اما خبری را هم که همین چندی پیش خبرگزاری رسمی ایران از سراب گزارش داده بود خواندن داشت. فصل عشق و عاشقی گرگ ها در سراب!

مدير اداره محيط زيست سراب از زخمي شدن چهار نفر از اهالي دو روستاي اين شهرستان بر اثر حمله دو قلاده گرگ هار خبر داد.

رسول محرمي روز يكشنبه به خبرنگار ايرنا گفت: حادثه زماني اتفاق افتاد اين چهارنفر در چراگاه‌هاي روستاهاي "چيچكلو" و "سردها" مشغول چراي گوسفندهاي خود بودند.

به گفته وي، يكي از زخمي‌ها به نام محمدباقر داداش پور به دليل كوري چشم چپ و جراحات سر و سينه در بيمارستان امام خميني (ره) سراب بستري شده است.

وي افزود: داود اصغريان، ديگر زخمي اين حادثه نيز به دليل شدت جراحت‌هاي وارده به بيمارستاني در تبريز منتقل شده كه به گفته پزشكان معالج وضعيت جسماني وي وخيم است.

محرمي با اشاره به زمان جفت‌گيري گرگ‌ها در فصل بهار و هار شدن آنها در اين زمان از چوپان‌ها خواست با استفاده از سگ در گله‌ها و نگهداري گله‌هادر نزديكي هم در اين موقع از سال از هرگونه تحريك گرگ‌ها اجتناب كنند.

وي وضعيت جسماني دو زخمي ديگر ناشي از حمله گرگ‌هاي هار را مناسب توصيف كرد.

وي گفت: يكي از گرگ‌ها توسط يكي از زخمي‌ها كشته شده و سر آن براي انجام آزمايش‌هاي مربوط به تشخيص بيماري هاري توسط اداره بهداشت و درمان سراب به انستيتو پاستور تهران ارسال شده است.

شهرستان سراب با ‪ ۲۰۰‬هزار نفر جمعيت در شمالشرق تبريز به دليل موقعيت كوهستاني و چراگاه‌هاي وسيع آن يكي از قطب‌هاي دامپروري آذربايجان شرقي و اسكان عشاير معروف " شاهسون " مي‌باشد.
11:52 PM


حالا که این سطور را می نویسم ساعت نزدیک شش بعداز ظهر است و عجیب است که به سراغ نوشتن رفته ام. من معمولا نوشته هایم را آخر شب می نویسم!
اما برای دوستی که از چند تا تارموی مغولی رفسنجانی پکر شده بود:
دوست عزیز، اولا نژاد مغول - به خوب و بدش کاری ندارم- مانند دیگر زردپوستان (کره ای ژاپنی و ترکمنی و ...) کوسه اند و اغلب فقط چند تار مو روی صورتشان می روید. چون ژاپنی ها یا کره ای هرگز به ایران تاخت و تاز نکرده اند ولی مغول ها کرده اند، خب، طبیعی است که من به هنگام تشبیه صورت های خاص نژاد زرد ذهنم متوجه مغول ها بشود.
این نه توهین بود و نه حقیر شمردن یک نژاد... اما ... اما ... مغولان یکی از بدترین و وحشتناک ترین حمله ها را به ایران کردند و واقعا کشور ما را با خاک یکسان کردند و آثاری از تمدن و علم و ادبیات باقی نگذاشتند. آمدند و سوختند و بردند! به نظرم رعب از مغولان به حدی بود که نسل انسان ایران زمین ( فارس و ترک و عرب و ...) را برای همیشه زبون و توسری خور بارآورد و ما هچنان کفاره می دهیم! آنان به سراب و تبریز و دیگر شهر های آذربایجان هم تاختند. پدر مولوی از ترس مغول بود که به آناتولی یا آسیای صغیر رخت سفر بست.
یک چنان تاخت و تازی را هم در پایان صفویه افاغنه هم کردند و ایرانی را که داشت شانه به شانه اروپا به دوران رنسانس وارد می شد، به عصر بربریت بردند که در تاریخ ثبت است. البته حاکمان ما هم کم ظلم و تعدی نکرده اند. نه، بروید از هندی ها بپرسید که نادرشاه با آنان چه کرد یا از گرجی ها بپرسید که آقا محمد خان قاجار در گرجستان چند هزار نفر را از دم تیغ گذراند. اما این تاریخ است. ما نباید فراموش نکنیم فقط باید ببخشیم!
Forive it but not forget it!
امروزه ما نباید از یونانیان و مغول و عرب و ... نفرت داشته باشیم و هندیان و گرجیان و ... هم نباید از ایرانیان نفرت داشته باشند.
...
... صادق هدایت هم از محبوب ترین نویسندگان من است. اما در عین حال من نه با برخی از عقاید سیاسی و اجتماعی اش موافقم و نه با همهء آثارش. ربطی هم به هیتلر و غیره نداشت!
امروز یک آقایی را دیدم و صحبت از خودکشی هدایت شد. و آن آقا (45 ساله) گفت خودکشی که نکرد جمهوری اسلامی او را کشت!
حالا حکایت ماست!
5:43 PM


Monday, April 25
دوستان!
من این روزها غرق در سینما شده ام! هدایت را هم دارم دوباره کشف می کنم و این را مدیون م فرزانه هستم.
شب ها هم که می خوابم به سرنوشت میریونس فکر می کنم ولی نمی دانم چرا نمی توانم چند صفحه ای بنویسم.
به گمانم عاشق هم شده ام! یا عشق را هم کشف کرده ام!!
تا هفتهء پیش مسایل مالیاتی و غیره را هم داشتم.
این گرگ های خاکستری و زرد و سرخ و عنابی هم دمغم می کنند! آخر هی زوزه می کشند!
... بعد این آریا پرستان و آریامنش ها و آریامهر ها و آریا شاهین ها و آریا ماریا ... هم مرتب تبم را بالا می برند.
دستگیری بنی طرف هم حسابی عصبانی ام کرده است...
... و دیگر اینکه امسال نخواهم توانست مانند هرسال به اسپانیا بروم. تازه می خواستم مراکش را سیر کنم. بر پدر بی پولی و دلار ارزان لعنت!!
پاپ بندیکت شانزدهم هم هنوز به به تبریکی که برایش نفرستاده بودم پاسخ نداده است! اما امروز اظهار لحیه کرد که در تمام عمرم خداوندگار فقط یک بار به حرفم گوش نکرد و آن هم انتخاب من به مقام پاپی بود. چون همه اش خدا خدا می کردم که مرا انتخاب نکنند!
عینهو آقای رفسنجانی: می گوید ای کاش می توانستم نامزد ریاست جمهوری نشوم. اما مجبورم!!
رو را که می بینید! تازه روی بی ریش هم دارد با چند تار موی نفرت انگیز مغولی که حالا سفید هم شده اند... ای کاش به جای این حرف ها یک تن پستهء ناب رفسنجان برایم می فرستاد که مزهء آبجو کنم و به جانش ثنا گویم. البته اگر لای پسته ها چند نخود هم از محصول اعلای ماهان کرمان می گذاشت بدک نمی شد. با چند کیلو خاویار بلوگای رویال فرد اعلا!
باور می کنید که مدت هاست مزهء خاویار بلوگا یادم رفته است؟ پسته هم همینطور و ....
حالا مسعود برود پشت سرم صفحه بگذارد. گفتی کجایم می گویم همین دور و بر ها... حالا راضی شدید؟
حیف که مست نیستم و گرنه یک مطلب اساسی می نوشتم.
11:17 PM


Saturday, April 23
باز هم اینجا قاراشمیش شد!
کسی به نام ابراهیم که اصلا ابراهیم دوست من نیست با لحن بی ادبانه ای (شماره آی پی اش معلوم است) برای من پیغام گذاشته بود که من از ابراهیم گمی چی معذرت می خواهم!
- از مسعود عزیز اصلا انتظار نداشتم که نگرش هایش پیرامون قتل زهرا کاظمی و جنایاتی که در عراق و فلسطین اتفاق می افتد این گونه یک بعدی و تک ساحتی و حزب اللهی باشد!
اولا به قول اشتفان تسوایک جنایاتی که به نام خدا و شریعت و هر ایدئوژی دیگر اتفاق می افتد فقط یک نام دارد: جنایت، جنایت، جنایت!
کسانی که در عراق انسان ها را سر می برند و شیعیان در حال نماز منفجر می کنند، زن و کودک را می کشند و حتی آمریکایی و اروپایی و ژاپنی و مصری و ترک مهندس و سرباز و راننده را می کشند، کارشان جز جنایت فجیع و دهشتناک چیزی نیست. آنان یک مشت خوابگرد حقوق بگیر و مغز شستهء القاعده اند یا از فداییان صدام حسین که عدی تربیت شان کرد و حالا هم با دلارهای ربوده شده از ملت عراق دست به این جنایات خونین می زنند. اکثریت مردم عراق هم با این جنایات مخالف اند. شیعه ها و کردها و ترکمن ها و آسوری ها و مسیحیان دیگر که جای خود دارند، حتی بسیاری از سنی ها هم مخالف این آدمکشی ها و سربریدن ها عصر بربریت اند.
عراقی ها یک شانس بزرگ تاریخ به دست آوردند که کشوری مانند آمریکا با هزینهء میلیاردها دلار و جان انسان هایش و زراد خانهء عظیم جنگی اش یکی از خون آشام ترین دیکتاتورهای تاریخ (صدام حسین) را سرنگون کرد و سپس در تاریخ عراق یکی از دموکرات ترین دولت را با رای مردم سر کار آورد. البته هزار تا اشکال اساسی هم وجود دارد و هزار و یک تا اشتباه...اما اتفاقی است که افتاده و مردم عراق آیندهء روشنی خواهند داشت. طلیعه اش را هم در ریاست جمهوری جلال طالبانی و مطبوعات آزاد و احزاب آزاد می بینیم. البته عراق بهشت برین نیست و سال ها طول خواهد کشید تا جامعه مدنی در آنجا ایجاد گردد ولی در هر حال صدام محاکمه خواهد شد (و امیدوارم به اعدام محکوم نشود) و دولت موقت فعلی تحت فشار جوامع آزاد جهانی و سازمان های غیر دولتی قانون اساسی مدرن و مترقی ای برای عراق تدارک ببیند.
فقط خواهش می کنم که فوری نفت عراق را به رخ نکشید. اولا صدام حاضر بود نفت را به هر قیمتی بذل و بخشش کند تا در سریر قدرت بماند و ثانیا قیمت نفت را عوامل دیگر تعیین می کند و اگر قیت آن بالا برود این کمپانی های نفتی اند بیشتر سود می برند و این صنایع و مردم آمریکا اند کمرشان زیربار نفت گران خم می شود!
یعنی ما دیگر در عصر قرن نوزدهم و بیستم نیستیم! پارامترها عوض شده اند.
فلسطین هم پس از مرگ عرفات شانس خوبی نصیبش شده و امیدوارم جنایتکاران حماس و جهاد و دولت آریل شارون از جنایت دست بکشند و بگذارند صلح شکوفا شود. جنایت در آن خطه هم جنایت است. چه به دست شارون باشد و چه به دست یک حماسی در کافه ای در تل آویل. جنایت همواره جنایت است!
...
بیچاره زهرا کاظمی هم به هنگام عکس گرفتن از خانوادهء زندانیان سیاسی که در جلو زندان اوین تحصن کرده بودند دستگیر شد. مطمئن باشید حتی گوگل هم عکس هوایی زندان اوین را با نمره ماشین هایی که جلو آن پارک شده اند دارد و نیازی به عکاسی یک خبرنگار نگون بخت نبود که حکم شکنجه و تجاوز به عنف و سرانجام مرگش را جلادان اوین صادر کنند و آخر سر قضیه را ماست و مالی کنند و آن وقت یک هموطن به اصطلاح آزاد اندیش و آزاد منش در این گوشهء دنیا مانند پدر بزرگان ما بنشیند و چرتکه بیندازد و آخر سر قربانی را مقصر بداند که چرا اصلا شغل خبرنگاری را اختیار کرده بود و در جلو زندان اوین عکس انداخته بود و غیره ....
امشب دل پری داشتم و دیگر هم حالش را ندارم که این نوشته را ویراستاری کنم.
مخلص
مرتضی
...
1:46 AM


Thursday, April 21
تبریک و تسلیت برای آقای خامنه ای
امروز اعلام شد که چهارصد نفر "انتحاری" در ایران برای عملیات بمب گذاری انتحاری ثبت نام کرده اند. واقغا شرم آور است که از یک کشور هفتاد میلیونی فقط و فقط چهارصد نفر داوطلب عملیات انتحاری شده اند! اگر امام مرحول زنده بود چهار میلیون نفر داوطلب عملیات انتحاری می شدند!
من همه را از بی عرضگی آقای خاتمی می دانم. آقای خاتمی برای عملیات انتحاری در طلیعه گفت و گوی تمدن ها باید دست کم دو سه میلیون داوطلب پیدا کنید و گرنه وای بر شما!!
11:57 PM


امشب روز مادرم بود در سراب. بیدار که شد زنگ تلفن به صدا در آمد. گفت بیدار بودم! اما به گمانم من بیدارش کردم. گفتم. گفت. شعرهایی خواند که هزاران سال پیش سروده بود. مادرانی دیگر. گفت و گفت و گفت... از دویست متر زمینی صحبت کرد که پدرش در اطراف سراب به ارث گذاشته بود.. از ایرج مان گفت که هنوز مساله دارد و خیلی مانده که آدم بشود! از ندا گفت که یک پارچه آتیش است. تند و تیز. وای که این دخترک دختر خواهرم چقدر ماه است!!
من امشب در سراب بودم. صدای مادر عطر عسل سبلان را برایم می فرستاد. زبانش همچنان پاک و بی آلایش بود. گفتم که مادران زیبایانند! ای کاش کسی (ابراهیم منظورم هست) آنای رشید را برای سایت هدیه کند.
و گرنه خودم که به هوش آمدم می گذارمش. پس فعلا شب خوش!
2:20 AM


Monday, April 18
برای این که بدانید آذربایجان در کجای این جهان قرار دارد، اروپا یا آسیا، شرق یا غرب، حتما باید رمان "علی و نینو" به هر زبانی که می دانید بخوانید. نویسنده اش کسی است به نام قربان سعید که من سال های سال وقف شناختن او کرده ام و هنوز هم کاملا نمی دانم که نویسنده ( سعید قربان) (مخصوصا قربان و سعید را پس و پیش می نویسم!) که لئو نوسینباوم یهودی زادهء باکو بود یا یک شاهزادهء اتریشی یا یک ایرانی ای مانند تقی زاده (که نبود ولی می توانست باشد!)
این رمان را با نام Ali and Nino می توانید در کتابخانهء محله تان پیدا کنید. من این کتاب را چندین بار خوانده ام و هربار هم بیشتر عاشقش شده ام!
... اما در مورد قالیباف یا قالی نباف! اصلا به من مربوط نیست که از صافی شورای نگهبان چه بیرون خواهد و من اصلا این نوع رای گیری را نمی پذیرم. خود دانند و خود خواهند!
اما اگر انتخابات آزاد بود که باید همراه آزادی احزاب و همهء زندانیان سیاسی شکل می گرفت بنده اکبر گنجی را کاندید می کردم و برایش تبلیغ می کردم. حالا هم فکر می کنم تا اکبر گنجی و گنجی ها در زندانند نباید در انتخابات شرکت کرد.
11:04 PM


من قالیباف را بیشتر از خاتمی دوست دارم، یا از او کمتر از خاتمی متنفرم!
خاتمی نمی خواهد از رو برود! حالا دارد از "انتخابات آزاد" سخن می گوید. حالا فرض کنیم که مثلا انتخابات به سبک جمهوری اسلامی آزاد هم شد و به جای سردار قالیباف مثلا حاجی قالی فروش انتخاب شد، مگر فرقی هم می کند؟
خاتمی که این را بهتر از هر کسی می داند. اگر هم نمی داند در جهل مرکب اش ابدالدهر خواهد ماند.
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند!
1:10 AM


Sunday, April 17
خواندن نظر دوستان دیگر رمقی برای بنده نمی گذارد تا مطلبی بنویسم.
من از نظام هایی سخن گفته بودم که می خواهند شهروندان شان گله وار یا توده ای باشند. این نظام ها را توتالیتر می نامند. نظام هایی که اجازه نمی دهد شهروندان انفرادی تفکر کنند و "فرد" باشند نه جزیی از یک توده مردم که شعارهای مشخصی می دهند و اعمال مشخصی می کنند. نمونه های خوبش را در آلمان هیتلری و ایتالیای موسولینی و شوروی استالینی مشاهده کرده ایم. نظام جمهوری اسلامی هم در آغاز به ویژه پس از گروگان گیری و شروع جنگ به شدت توتالیتر شد. اما کم کم توتالیتریسم رنگ باخت. چون نظام های توتالیتر همواره به رهبر و پیشوا و خدایگان و امام نیاز دارند. ولایت مطلقه فقیه دقیقا ناظر بر همین نگرش است. چون ملت یا شهروندان را صغیراند، بنابراین فرد آگاه و دانایی باید آنان را راهنمایی کند!
***
چندی پیش دوست خوبم از آلمان زنگ زد که داریم برای مصدق جشن تولد می گیریم. بیانیه شان را که دیدم متوجه شدم نوعی بزرگ داشت است از آن مرحوم. خب چند نفری هم پای آن را امضا گذاشته بودند. من هم به احترام مصدق و آن چند نفر (که به اغلب شان مانند کاخساز و بیژن دادگری ارادت دارم) امضایم را زیر اعلامیه گذاشتم. اما دوستان دیگرم این موضوع را برنتابیدند و من هنوز نمی دانم که چرا. برای من تبریک و تسلیت نوشتند و حتی این مرا تا مرز خیانت بالا بردند (یا پایین آوردند!)
من می دانم که کسانی در این امضا گذاری ها خودی می نمایند و سعی می کنند از آب گل آلود سیاست کرهء "نام و خوشنامی" بگیرند و عرض اندام کنند. اما این هم از قواعد بازی های سیاسی است. حقیقت این است که خاورمیانه مانند اقمار شوروی دو ده پیش آبستن تحولات اساسی است و هر گروهی می خواهد در صحنه باشد و از تحولات بی نصیب نباشد. برخی صادقانه این تحولات را در جهت منافع ملی می بینند و برخی در این تحولات گوشهء دلارهای سبز آمریکایی را! بگذریم..
چون صد در صد نمی دانم نامهء این دوستان "سوئدی" عمومی نیست، متاسفانه نمی توانم عین "تبریک و تسلیت" نامه شان را اینجان بیاورم.
اما موضوع بسیار ساده است. مصدق مصدق است برای اینکه خواسته ها و آرمان هایش هنوز خواسته و آرمان مردم ایران است. دموکراسی پارلمانی و آزادی احزاب و تفکیک قوا و حکومت قانون (ایجاد عدالتخانه)، خلع ید از بیگانگان و ....
این البته برای ملتی باید شرم آور باشد که هنوز خواسته های یک صد سال پیش و پنجاه سال پیشش را درخواست می کند! بیجاره مردم ایران!
مصدق از اشتباه بری نبود و برخی از اشتباهاتش نیز ضربه های اساسی بر پیکر دموکراسی نوپای ایران وارد آورد. مانند تمکین نکردن به درخواست های شرکت های نفتی و خواستن "همه چیز" و قانع نشدن به بخشی از امتیازات ... شبیه کاری که عرفات کرد و جنبش فلسطین مرتب به عقب نشینی واداشت و آخرش کمترین امتیاز را می گیرند و رضایت می دهند.
در سیاست نمی توان آرمانی رفتار کرد. آرمان خواهی برای شاعران و نویسندگان و فیلسوفان خوب است نه برای سیاست مداران.
با این همه به نظر می رسد که جای خالی اندیشه های مصدق و شخصیت کاریزماتیک اش در تاریخ ایران هنوز که هنوز است باقی خواهد ماند. دست کم تا ملت به خواسته های مصدق ( که دیگر امروزه آرمان نیست بلکه خواسته هایی که اغلب مردم دنیا به آن ها دست یافته اند) برسد، مصدق هم در متن سیاست ایران حضور خواهد داشت. برای همین است که نباید جبهه مصدق را خالی گذاشت تا راست و چپ افراطی آن را پر کنند! پیچش مو هم همینجاست!
11:11 AM


Friday, April 15
امشب آمدم که نظرها را بخوانم... اما زیادی ودکا نوشیده بودم و نتوانستم. حالا هم این سطور را در حال مستی می نویسم. اما چیزی هم نمی نویسم که فردا پیراهن عثمان بشود!
اما تا آنجایی که یادم هست از دوستان پرسیده بودم که آیا در فردای "آزادی" آذربایجان آیا کساننمی مانند چهرگانی را می توانند برتابند یانه؟
در هر حال من مخلص شما هستم و الان دارم می روم کتابی را بخانم از م فرزانه که معرکه هستت.
گربه هم دارد روی تختوات کش و قوس می رود. نم بارانی هم می کوبد برشیشه...
*****
این سطور را دو سه روز پس از آن شب می نویسم.
پیامی هم برای مسعود و ابراهیم عزیز دارم:
فرديت يا انديويدوآليسم يکي از مهم ترين مظاهر مدرنيته است. انسان موقعي انسان است که همراه جزئي از يک گله نباشد! فاشيسم و کمونيسم و ايدئولوژي هاي مذهبي همواره انسان را به صورت توده يا گله مي بينند.
من مخصوصا گاهي حافظ وار و عبيدوار در اين سايت که سايتي است کاملا شخصيُ از اوضاع و احوال خودم مي نويسم. گاهي از تنهايي ام و گاهي از غذاهايي که خورده ام و باده اي که نوشيده ام.
شما هم مي خواهيد مي و باده را از فرهنگ ايران حذف کنيد؟ آن موقع خيام و حافظ و موچهري دامغاني و عبيد را چه خواهيد کرد؟ کسروي هم يک بار از فرط پاک ديني- پيامبرگونه- خواست که کتاب حافظ و سعدي را بسوزانند!!
من فکر می کنم دوستان گاهی زیادی سیاسی می شوند و زندگی را فراموش می کنند.
سهراب سپهری زندگی را خوب تعریف کرده است: "زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکهء دهشاهی در جوی خیابان است ....
... چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید!"
...
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

خلاصه ابراهیم جان خیلی هم زندگی را سخت نگیر و بگذار که احساس هوایی بخورد. امشب هم برو ماست و خیاری درست کن و اندکی کاکوتی (کهلیک اوتی خشک و شوید و برگ گل سرخ(خشک) و البته یک پر سیر کوبیده یا رندیده هم به آن اضافه کن و استکانی ودکا را از فریزر (حتما که همیشه در فریزر یک بطر استولی داری؟) بردار و به سلامتی من و پیاله چی و کئفلی اسکندر و واحد و خیام و حافظ و هرکسی که دوست داری و حتی به سلامتی آتاتورک و "سه زن آکسو" بنوش!
(این نسخه فقط برای ابراهیم نیست و هر خوانندهء صمیمی این سطور هم می تواند این نسخه را بکار بندد. اگر در اطراف سانفرسیسکو باشید می توانید به خانهء بنده قدم رنجه کنید و مهمان من باشید!)
نوش!!
12:24 AM


Thursday, April 14
دوستان عزیز من دارم سرسام می گیرم!
من چند سئوال ساده پرسیده بودم. اما می بینم که سینه سینه سخن دارید. این شرح دهم یا نه؟
پرسش های من ساده بود. مهم ترین شان نوع حکومت مثلا مستقل آذربایجان بود. آیا ترکمنستان که ترکمن باشی را در راس دارد و او خود را خدایگان و بزرگ ترکمن و افتخار خلق ترکمن و ... می داند و دستور داده هزاران مجسمه قد و نیم قد ازش در خیابان ها میدان ها نصب کنند، و دستور داده که نام روزها و ماه ها را به نامش بکنند و حتی دستور داده که نام باران های موسمی را به نامش بکنند و دستور داده که ایام جوانی و پیری را بنا به دستورش بازنویسی و باز شماری کنند و دستور داده که مقاماتش قلم ها را بشکنند و مخالفان را بکشند و دستور داده که در خیابان جدیدالتاسیس ترکمن بای هتل ها بین المللی به نام نامی ترکمن باشی افتتاح شوند و نام او را بالای ساختمان ها آویز کنند و ووو
آیا مثلا چنین حکومت و نظامی برای آذربایجان خوب است؟
آیا شما ها که سنگ بر سینه می زنید حاضرید که زندگی تان را در سوئد و آلمان و آمریکا و انگلیس و فرانسه و ... رها کنید و بروید به آذربایجان مستقل؟
آری آزادی خوب است. خوب است و زیباست که انسان بتواند به عنوان شهروند به زبان مادری خود بیاموزد و بنویسد و فیلم بسازد و نشر کند ... خوب است که استاندار و والی و شهردار و رئیس پلیس انتخابی مردم محل باشد... خوب است که انسان بتواند به زبان دلخواه اش بنویسد و زبان مادری اش را ارج نهد.... خوب است که دولت مرکزی بودجه ای برای گسترش فرهنگ و زبان و تمدن تمام نواحی منطقه اختصاص دهد..... اما ... اما.... اما.... اما... هبیب عزیز حرف های تو بوی خشونت و مرگ و دیکتاتوری و ترکمن باشی می دهد! شاید هم من این را احساس می کنم!!!
1:47 AM


Tuesday, April 12
خوشحالم که سرانجام بحث آیدین و بابایادگار اصولی می شود. حقیقتش من هم می خواهم بدانم که ایرانیان پان فارسیست (که ایران را در فارس بودن می دانند) یا ایرانیان شیعی (ایرانیان را در شیعی مذهب بودن می دانند) و دیگر انسان های تک ساحتی و تک بعدی (حزب فقط حزب الله، نژاد فقط آریا، زبان فقط فارسی و ....) در مورد ایرانیان دیگر که به هر دلیل نه شیعه اند و نه فارس و نه نژاد آریایی دارند، (مانند ترکمن ها و عرب ها و ...) چگونه فکر می کنند.
البته من مخالف تجزیه هستم و دوست دارم ایران را "رنگارنگ" و کثیر الملله با زبان ها و فرهنگ های گوناگون ببینم و شهروندانش را دارای حقوق شهروندی مساوی. اما فرض کنیم که آیدین می خواهد ترکان ایران و سرزمین ترکان ایران را (که در سرتاسر ایران پراکنده اند) تجزیه کند. برای این مردم چگونه حکومتی می خواهد. درآمدشان از کجا تامین خواهد شد؟ (اصلا به فکر جمهوری آذربایجان نباشید! آنان محال است یک قطره نفت به ما بدهند!).... آنگاه مثلا برای این تجزیه فقط باید ترکان تصمیم بگیرند یا همهء ایرانیان حق دارند؟ آیا در آن صورت مردم تالش در جمهوری این حق را دارند که خود در مورد سرنوشت شان تصمیم بگیرند یا تمام مردم جمهوری آذربایجان (از طریق نمایندگان مجلس و همه پرسی و ...)باید در مورد تکه ای از سرزمین شان که تالش اند، تصمیم بگیرند. در ترکیه چی؟ سرنوشت کردان ترکیه باید در سرتاسر ترکیه به بحث گذاشته شود یا فقط تصمیم مردم کرد آن دیار کافیست؟
اینجاست که باید وضعیت عراق را بررسی کنیم. آیا بهتر نیست که مردم ایران هم مانند مردم عراق به پای صندوق های رای بروند و در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند؟ آیا آیدین عزیز می خواهد این روند با خشونت و نبرد مسلحانه همراه باشد یا با همین نوع بحث ها و جدل ها؟
البته چون من کسانی مانند بابایادگار را، که یادگار کسانی چون نحله های فکری افشار یزدی و ورجاوند و کسروی و .... هستند، بیشتر می شناسم تا کوشندگان جدید ترکان ایران را این پرسش را از آیدین می کنم و نه از بابایادگار. می دانم که در ایران چیزی دارد اتفاق می افتد و هویت ملی و قومی قوام می گیرد که باید هم قوام بگیرد. کشورهای دیگری هم به این مسایل دامن می زنند، که این مسایل به آنان مربوط نیست!
در هر حال از همهء شما سپاسگزارم و امیدوارم که این بحث ها نرم نرمک در مجرای صحیح بیفتد. در این جا باید از کلاغ سیاه و مسعود هم تشکر کنم که به نوعی این بحث ها را در مدار خردورزی می اندازند.
11:17 PM


آری این ستون نظرات دارد چت روم یا اتاق گپ می شود!
برای اینکه از این حالت درش بیارم مجبورم این دو سه کلمه را بنویسم.
برای خالی نبودن عریضه آگاهی می دهم که کتاب زندگینامهء بهروز وثوقی منتشر شده است. این کتاب را ناصر زراعتی دوست خوب من تهیه و تنظیم کرده است و خواندن دارد.
عکسی هم زیب این چند کلمه می کنم.
(می خواستم عکسی از کتاب را بگذارم دیدم زیاد بزرگ درآمد)

11:55 AM


Monday, April 11
کثیر القوم یا کثیر الملله؟!
سال های سال بود که ایران را کشوری کثیرالملله می خواندند و سال های سال بود که این اصطلاح "کثیر الملله" مانند خار به چشم پان ایرانیست ها و مردمان با فر ایزدی فرو می رفت و به کار بردن این اصطلاح را برای "ملت یک پارچهء بزرگ ایران"، "خیانت" می نامیدند و هنوز هم که هنوز است چنین است.
در عصر مدرن پدیدهء "دولت - ملت" ها زمانی پا به عرصهء وجود گذاشتند که دولت های ملی تشکیل شد و "ملت" تعریف پیدا کرد. یکی ملت را در برابر "ناسیون" گذاشت و دیگری ملت را برابر "امت" گرفت و آن دیگری گفت که ملت فقط موقعی ملت است که دارای "دولت" باشد و آقای تورج اتابکی مثال آورد که آذربایجانی ها در کشور جمهوری آذربایجان "ملت" اند و در ایران فقط "قوم" اند.
در هر حال قرن ها ملت اغلب به معنای پیروان یک دین یا مذهب به کار می رفت. حتی گفته می شود شعر مشهور حافط "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند" ناظر بر همین نکته است. در قفقاز هم تا زمان تشکیل حکومت های گرجستان و ارمنستان و آذربایجان، این مردم - که همه "رعیت" تزار محسوب می شدند با نام های گرجی و ارمنی و مسلمان معروف بودند. اینجا مسلمان بودن نقش هویت ملی را بازی می کرد. بعدها اندک اندک که به عصر نزدیک تر می شدیم ملک و ملت بیشتر به کار می رفت و ملت به معنای مردمی که در ملکی می زیستند اطلاق می شد.
همانطور که نوشتم ایران با بافت جمعیتی و اتنیکی خود همواره کشوری کثیرالملله نامیده شده است. اما امروز از آقای سعید حجاریان پیامی خواندم خطاب به "کردهای اصلاح طلب" که ایران را کشوری "کثیرالقوم" مثال زده بود.
امت هم به جای ملت پیروان دین و آیین را گرفت. با این همه امت به معنی مردم هم به کار می رود.
در یک ترانهء بندری که من چندی پیش در همین سایت گذاشتم، از "امت بندر" سخن گفته شده است.
من خودم بارها آذربایجانی ها را "مردم" آذربایجان خوانده ام و گاه حتی "قوم" نوشته ام. یکی در اعتراض به بنده نوشته بود که اقوام باید بیابان گرد باشند! من در پاسخ نوشتم که قوم یهود چی؟ قومی که هم دارای کشور است و هم دولت ملی دارد.
اما در این میان چیزی که گم شده معنا و مفهوم "شهروند" بودن است. شهروند یا "سیتی زن" یک مفهوم جدید است که پس از اعلامیهء منشور جهانی حقوق بشر در ادبیات سیاسی رخ نمود. شهروند دیگر رعیت (سابجکت) فلان شاه و ارباب نبود. شهروند انسانی است با حقوق شهروندی مساوی با سایر شهروندان. حالا کرد باشد یا ترک یا عرب و بلوج...
در هر حال ایران کشوری بوده با ممالک محروسه. یعنی نوعی فدرال.
در فارسی قوم اغلب به معنای مردم بیابانگرد به کار می رود. مانند ایل و تبار. قوم یا اقوام می آیند و می روند... مانند ایل. تبار به معنای نیاکان هم هست. دارای ریشه. اما... من همصدا با مولوی می گویم: انسانم آرزوست! و انسان امروزی یعنی "شهروندی دارای حقوق مساوی و برابر با سایر شهروندان." اگر در آمریکاست حقوق مساوی با دیگر شهروندان آمریکایی دارد و اگر در ایران است باید حقوق برابر و مساوی با دیگر شهروندان ایرانی داشته باشد. حال فرقی نمی کند که این شهروند بهایی باشد یا شیعه اثنی عشری، سنی باشد یا یزیدی، زردشتی باشد یا یهودی، دین داشته باشد با بی دین باشد، زن باشد یا مرد، همجنس گرا باشد یا دگر جنس گرا، ترک باشد یا ترک، ارمنی باشد یا آسوری، افغانی تبار باشد یا بلوچ و ....
یعنی همان "انسان" باشد. "دیو" و "دد" و شکنجه گر و جلاد نباشد!
همین.
12:14 AM


Sunday, April 10
سماع درویشان قونیه در سانفرانسیسکو
چند ماه پیش که در ترکیه بودم، به قونیه هم رفتم و زیارت قبر مولانا. افسوس که در آن ایام بخصوص سماع درویشان جزو برنامه نبود و من حسرت خوردم.
هفتهء پیش که برای شنیدن سمفونی شماره 9 بروکنر به تالار سمفونی سانفرانسیسکو رفته بودم (سمفونی معرکه ای است!) به هنگام خروج، جوان خوش لباس و خوش رویی را دیدم که کارت آگهی سماع درویشان را پخش می کرد: Wirling Dervishes . گفتم غنیمت است و برای دیشب بلیطی خریدم و به تماشای شان نشستم.
نخست دو سه نفری آمدند و اندکی از مولانا و شمس و دراویش سخن گفتند. همه معمولی و عامیانه! سپس گروه نوازندگان آمدند و مرتب خم و راست شدند. به معنای خاکساری مثلا. بعد نشستند و با نی و رباب و طبل و ... آهنگ هایی را زدند و خواندند که چنگی به دل من یکی نزد! با مزه ترین بخش این قسمت اذان گفتن بدون موسیقی یکی از خوانندگان بود که ناگهان مرا پرت کرد به کوچه پس کوچه های استانبول و قاهره و دمشق و حلب. (بعد از انقلاب از صدای گوشخراش مسجد محله مان در تهران به پاریس پناه بردم!!)
اما در ترکیه که بودم همراه خیل خانواده که از ایران برای دیدن من آمده بودند - دختر و پسر و حتی مادر پیرم- عصرها می نشستیم در میخانه ای که شبیه میخانه های آن روزگاران ایران بود و آبجوی Efes سفارش می دادیم و نم نم می نوشیدیم. (مادرم و برخی از بچه های کوچک نمی خوردند!) زیباترین لحظه های میخانه هم شنیدن صدای اذان عصر بود که از دوردست ها می آمد و ما مست می شدیم از صدای اذان و "آنات زیبا" و به قول اخوان آن لحظهء خوب و عالی و خالی ...
حالا، دیشب هم به گمانم برگذارکنندگان کنسرت، مخصوصا آن تکه را گذاشته بودند تو برنامه که مردم آمریکایی به یاد سفرهای توریستی شان بیفتند. اذان گو هرچند خوش صدا بود ولی به پای موذن زاده اردبیلی نمی رسید.
قسمت دوم برنامه رقص سماع بود که اصلا آن و حالی نداشت. می چرخیدند و می چرخیدند ... برگشتم خانه و رفتم سراغ دیوان شمس و تا پاسی از نیمه شبان گذشته غزل خواندم و در گردباد شور و پریشانی و جنون زیبای مولانا گم شدم.
1:55 PM


Saturday, April 9
دو یزدی متفاوت...
خاتمی یزدی تبار است. نمی دانم متولد یزد است یا اردکان. او مثلا رئیس جمهور جمهوری اسلامی ایران است که به قول مهندس بازرگان "چاقوی بی دسته" است! بی نهایت ترسو است و چون ترسو است سعی می کند با بلاغت ترسش را پنهان کند و البته مانند تمام ملایان بلاغت را خوب آموخته.
گاه به مصلحت دروغ می گوید و همیشه جانماز آب می کشد. مردم انتخابش کرده بودند که حافظ منافع شان باشد اما حافظ منافع یک عده خاص شد و اندک اندک در ولایت ذوب شد. حالا شاید حتی ناطق نوری هم بهش دهن کجی بکند. چرا که ناطق نوری در ذوب شدن صداقت داشت ولی این سید یزدی حتی آن قدر جرات و جسارت ندارد که بگوید "ذوب شده ام"!
اما او ذوب شده است. نه تنها در ولایت فقیه بلکه در دروغ و ریا هم...
خب، چنین کنند بزرگان!!!
مطلب از این قرار است که گویا آقای موشه کاتساو (موسی قصاب) متولد یزد و رئیس جمهور اسرائیل در مراسم خاکسپاری پاپ سلام و علیکی با خاتمی کرده و دستش را فشار داده. شاید خاتمی نمی دانسته که رئیس جمهور اسرائیل است و شاید هم تحت تاثیر گفت و گوی تمدن ها دستی فشار داده و دو سه کلمه ای صحبت کرده است. به قول ایرانیان آمریکا "سو وات؟" نه
موشه کاتساو کاره ای است و نه محمد خاتمی... گفت و گوی تمدن ها هم مثلا همین است که دو آدم - حالا یزدی بودن شان هم مهم نیست- بالاخره سلام و علیکی کرده اند و خوش و بشی هم با لهجهء یزدی! کرده اند. دو یزدی دری به تخته خورده و در مراسم خاکسپاری پاپ اعظم با هم آشنا شده اند. یکی با کراوات و شیک و دیگری با عبا و عمامه و عینک دودی مکش مرگ ما! همین است دیگر.

12:26 AM


Thursday, April 7

11:26 PM


Wednesday, April 6
برای رستم عزیز و دیگران ..
شما باید توجه داشته باشید که این ستون یا سایت یادداشت روزانهء من است. (اگر شبانه بنویسم بهتر است!) من نه به آقای طالبانی نیاز دارم و نه به آقای کلینت ایستوود. اما گاه زندگی شوریده سرانهء من مرا با چنین کسانی آشنا کرده که من نه افتخار می کنم و نه به رخ می کشم. (امشب یاد خاطره ای دیگر افتادم و از رستمی سپاسگزارم)
من ده ها عکس از شاملو و بزرگ علوی و صادق چوبک و محمد جعفر محجوب و ... دارم که نمی خواهم در این سایت بگذارم. یک بار عکس و خاطره ای از ویگن را در سایت گذاشتم که برخی مانند همین رستمی عزیز بر من اندکی تاختند.
... در هر حال من سفرهای بسیاری کرده ام و با خلق و خوی ویژه ای که دارم با بسیاری آشنا شده ام.
حالا یک خاطرهء دیگر هم می نویسم و تقدیم می کنم به آقای رستم:
بیست و چند سال پیش که در پاریس زندگی می کردم و دانشجو بودم، در خیابان "سن ژرمن ده په ره" قدم می زدم که ناگهان مرد بلند قامت و خوش سیمایی را دیدم که البته "ایو مونتان" بود. پشت سرش راه افتادم. او رفت و من نیز رفتم... به کافه ای وارد شد و پشت پیشخوان نشست. من هم در کنارش نشستم. او قهوه ای سفارش داد و من هم آبجویی. همین طور محو سیمایش شده بودم. بن ژوری گفتم و گفتم که اهل ایرانم و عاشق فیلم هایش. خب، در ایران تازه انقلاب شده بود و ایرانیان در سراسر دنیا مردم عجیب و غریبی را به نمایش گذاشته بودند که گاه گروگان می گرفتن و گاه سر می بریدند و گاه هزاران بطری شراب ناب را می شکستند و جوی شراب و خون برپا می کردند.... ایو مونتان بربر نگاهم کرد و آنگاه لبخندی زد و از ایران پرسید. گفتم که در ایران هواخواهان زیادی دارد و حتی اندکی از چپ و کمونیسم هم صحبت کردیم و آخر سر او به یک آبجوی (دمی یا نیمه) دیگری مرا مهمان کرد و راهش را کشید و رفت و من ماندم و یک بلوار زیبا در پاریس. تنهای تنها!
(یادآوری می کنم که من هرگز آلن دلون و کاترین دونو را ملاقات نکرده ام! اما دختر کاترین دونو را که کیارا روسلینی نام دارد در همین سانفرانسیسکو ملاقات کردم و نیز شبی با جک لانگ و ژرارد دو پاردیو هم پیاله شدم و ...
دوستان عزیز این آدم های مشهور هم مانند ما هستند. اتفاقا تا دو هفتهء دیگر جشنوارهء بین المللی فیلم سانفرانسیسکو شروع می شود و من مجبورم که یک دوجین "سه له به ریتی" دیگر را هم ملاقات کنم!
سه سال پیش هم با همراه ژاک دریدا در همین جشنواره بودم و کلی عکس گرفتیم و اتفاقا با هم توالت هم رفتیم و کنار هم ایستادیم شاشیدیم!! حالا این هم شده از افتخارات بنده!!!!
11:16 PM


Tuesday, April 5
من و جلال طالبانی!
نمی دانم که پانزده سال پیش بود یا هفده سال پیش... نشسته بودم در هواپیمایی که مرا از پاریس به لندن می برد. بغل دست دست کسی که سبیل داشت و پشت سرش مانند رشتی ها پهن بود. مرتب تونخش می رفتم. گاه لبخندکی می زدم و به فارسی و انگلیسی سئوالی می کردم. اما او صم و بک بود. تا اینکه به لندن رسیدیم. من ویزای انگلیس نداشتم و او مرد محترمی بود که سرنوشتش با سرنوشت من عجین شده بود. نشسته بودیم کنار هم و منتظر مامور انگلیسی بودیم. ناگهان چشمم به پاسپورت ایرانی آن آقا روشن شد. با هر زبانی که بلد بودم گفتم که همشهری ... شهروند ..... خوش آمدی به دنیای آزاد... اما او صم و بک نشسته بود و خم به ابرو نمی آورد. گاه لبخندکی روی لبانش ظاهر می شد و فوری ناپدید می گردید. تا اینکه دو مامور خفیه آمدند و او را بردند. موقع رفتن گذرنامه اش را در آورد دیدم گذرنامهء ایرانی دارد. حیرت کردم که چرا با من سخن نگفت. آنگاه پلیس مامور فرودگاه در پرسش من که سوءال کرده بودم: " طرف کیست؟" با لبخندی او را معرفی کرد: جلال طالبانی.... به من هم مهلت دادند که با اولین هواپیما به آمریکا بروم. بنابراین یک شب در لندن ماندم و با زنده یادان جعفر رائد و ناصر مطرقی به رستورانی رفتیم که خیلی هم خوش گذشت و من داستان طالبانی را تعریف کردم. آقای رائد که مدت ها سفیر ایران در عربستان بود و اوضاع و احوال منطقه دستش بود، گفت دولت ایران به کردهای مخالف دولت عراق گذرنامهء ایرانی می دهد. البته پس از انقلاب دولت انقلابی اسلامی ایران به ارمنیان و کردان مخالف ترکیه هم گذرنامهء ایرانی می داد که من در سفری به پاریس با چند نفر از آنان آشنا شدم. لابد می رفتند در فرودگاه اورلی بمب بترکانند!

حالا جلال طالبانی پس از یک عمر مبارزه شده است رئیس جمهور عراق. به کردها تبریک می گویم. این نخستین باری است که در عراق از طریق انتخابات یک دولت و رئیس جمهور انتخاب می شود. پیش از همه اش کودتاهای خونین می شد و یک نفر قداره بند مانند صدام به قدرت می رسید. یاد سرود مبارزان کرد افتادم که در زندان می خواندند: کس ناله ی کورد موردوا... کورد زندو وا ...
و یاد اوختای که برای کردستان شعری سروده بود:
بو داغ لار اوجا باش!
اوجا باش داغ لاردا قانلی چکمه لر یول آچا بیلمز...
....
بیچاره علیرضا نابدل...
زنده باد زنده یاد نابدل: اوختای
10:58 PM


امشب رفته بودم رستورانی در سانفرانسیسکو. داشتم ماشینم را به مسئول می دادم که فرخ زنگ زد. داشتیم فارسی و ترکی بلغور می کردیم که ناگهان چشمان جوان مسئول پارک کردن ماشین برقی زد و سلام علیکی گفت به فارسی. انگار که دنیا را بهش داده اند. گپی زدیم و از این ور و آن ور گفتیم و فرخ هم البته بود. شب خوشی بود!
10:53 PM


منقل و وافور

پس این آهنگ شاد بندری منقل و وافور برقرار شده را از ریک مارتین گوش بدهید تا ستون نظر ها هم تر و تازه شود!
دیدن و شنیدن دارد.
2:11 PM


Friday, April 1
خاتمی شرمت باد!
دکتر شهرام اعظم که در عین حال درجهء سرگردی دارد و در بیمارستان سپاه پاسداران طبابت می کرده، دیروز در یک مصاحبه مطبوعاتی - پس از پناهنده شدن به کانادا- پرده از اسرار قتل زهرا کاظمی برداشت. او گفت که زهرا کاظمی هم شکنجه شده و هم مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و هیات بازرسی آقای رئیس جمهور به مردم و جهانیان دروغ گفته و مرگ عکاس ایرانی را در اثر اصابت یک شیئ! به جمجمه سر بانوی عکاس قلمداد کرده اند. پس از آن موضوع را مطابق معمول مالی کرده اند و آقای رئیس جمهور آگاه از این جنایت ننگین مطابق معمول از جامعه مدنی و دموکراسی ناب اسلامی و غیره سخن گفته .... زهی شرم!
4:57 PM